پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

زندگی غزاله علیزاده

غزاله علیزاده ۲۷ بهمن1325 در مشهد زاده شد. مادرش نیر سیدی نیز خود شاعر و نویسنده بود. غزاله در کودکی درون‌گرا، شیطان و باهوش بود. در مدرسه گاه با بازیگوشی‌ها و شجاعت‌هایش دیگران را نگران می‌کرد اما شاگرد زرنگی نیز بود. مدرسه را در دبیرستان علوم انسانی مهستی به پایان برد و در همین زمان به گیاه‌خواری روی آورد. او در کنکور رشته ادبیات فارسی در مشهد و کنکور حقوق و فلسفه در تهران قبول شد و به خواست مادرش در رشته حقوق وارد شد. او با مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران، برای تحصیل در رشتهٔ فلسفه و سینما در دانشگاه سوربن به فرانسه رفت.. در واقع ابتدا برای دکترای حقوق به پاریس رفت ولی با زحمت زیاد رشته‌اش را به فلسفه اشراق تغییر داد و قصد داشت پایان‌نامه‌اش را درباره مولوی بنویسید، که با مرگ ناگهانی پدرش آن را نیمه‌کاره رها کرد.وی پیشهٔ ادبی خود را از دههٔ ۱۳۴۰ و با چاپ داستان‌های خود در مشهد آغاز کرد. غزاله علیزاده که دوبار ازدواج کرده و هردوبار منجر به جدائی شده یک دختر بنام سلما ( اسیه) از بیژن الهی مانده است و از دو دختر بی سرپرست مادرانه نگاهداری می کرد.وی که از بیماری سرطان رنج می‌برد بعد از دو بار خودکشی ناموفق، سرانجام درروز جمعه ۲۱ اردیبهشت 1375 برابر با ۱۰ مه ۱۹۹۶چند تن از سا کنان محلی؛ در جنگل اطراف رامسر در روستای جواهر ده، جسد او را یافتند که از در ختی حلق اویز شده بود.  دو روز پیش از حادثه از مشهد به رامسر رفته بود تا آگاهانه به مرگ به پیو ندد.  با لباسی مانند همیشه سیاه - بطور کامل آراسته - با ظرف خالی قرصی در جیب، با معده ای انباشته از قرص های ارام بخش- با طنابی به گردن - در میان دو تخته سنگ، با حدود دو سانتیمتر فاصله از زمین و اویزان از درخت. او دو روز پیش از مشهد عازم شمال شده بود و در نامه ای نوشته بو که هیچ کس در مرگ او مقصر نیست.او را در امامزاده طاهر کرج به خاک سپردند.

 

فعالیت ادبی

او کار ادبی خود را از دهه‌ی 1340 و با چاپ داستانهایش در مشهد آغاز کرد. نخستین مجموعه داستانش «سفر ناگذشتنی» نام دارد که در سال 1356 انتشار یافت. از آثار معروف او می‌توان از رمان دو جلدی«خانه‌ی ادریسی‌ها» و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد. آثار دیگر او عبارتند از: دو منظره، تالارها، و شب‌های تهران.کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها» سه سال پس از مرگ غزاله، جایزه‌ی «بیست سال داستان‌نویسی» را به خود اختصاص داد.یک سال پیش از مرگش به دعوت انجمن ایرانیان «وال‌دو مارن» در جنوب پاریس، به آنجا رفت و به خواندن قسمتی از قصه‌ها و داستان‌هایش پرداخت. در یک روز جمعه 21 اردیبهشت‌ماه 75 برابر با 10 ماه مه، چند تن از ساکنان محلی در جنگل اطراف رامسر در روستای «جواهرده» ، جسد او را یافتند که از درختی حلق‌آویز شده بود. غزاله دو روز پیش از این حادثه از مشهد به رامسر رفته بود تا آگاهانه به مرگ بپیوندد.در سال 1373 کتاب «چهارراه» او به‌عنوان بهترین مجموعه‌ی داستان سال 1373 برگزیده شد.

آثار نویسنده

رمان:

دو منظره

شب های تهران

خانه ادریسی ها

 

مجموعه داستان:

بعد از تابستان

سفر ناگذشتنی

چهارراه

سایر نوشته ها:

تالارها

رویای خانه و کابوس زوال

============================

نظرات دیگران درباره غزاله علیزاده :

رضا براهنی در مراسم به خاک سپاری:

«زنی در چهارراهِ جاذبه‌های بی‌بدیلِ حسی که پرده‌های رنگینِ چشم‌های‌اش را بر واژه‌های وصف‌های‌اش از آدم‌ها و جهان می‌کشید و کودک‌وار الفت و دوستی اشیاء و پرنده‌ها و پروانه‌ها را می‌طلبید؛ تقاطع حساسیت‌های درمان ناپذیرِ کشش به سوی زیبایی‌، مرگ عشق‌، شوریده‌گی و تاب ناکسی کلماتِ آهنگین‌، که بر همه‌ی آن‌ها آزرم،‌ نجابت و بداهتی شاعرانه موج می‌زد؛ مهربانی هولناکِ مادرزادی که پناه می‌داد‌؛ صدایی که از نوازشِ سیره‌ها بر می‌خاست و شنونده را تسخیر می‌کرد و مرد یا زن یا هر کسی که آن صدا را می‌شنید؛ می‌گفت این زن چه آیتی از شهود و جاذبه‌ی  شهود است که حتا اگر چشم‌های‌ات را ببندی باز هم آن طراوت به بداهت در پیشِ روست.»

 

سیمین بهبهانی:

«غزاله را خوب می‌شناختم و به سبب نوشته‌های روان و پر بارش، به سبب لطف بی‌شائبه‌ای که به من داشت و به سبب نازک آرائی آهوانه و چشمان جاودانه‌اش دوستش می‌داشتم

 

رضا قاسمی:

«بی‌گمان غزاله علیزاده از این تک صداهای دلگرم کننده - هم آنجا و هم اینجا ـ باز هم شنیده بود. یکی دو نقدی هم بر کارش نوشته شده بود، اما همین!

در این سفر به پاریس به دعوت یداله رویائی در جلسهای شرکت کرد که در محل انجمن زبان فارسی بر گزار میشد. بیست نفری آمده بودند تعدادی که برای آن محل کوچک پر بدک نبود. وقتی رویائی - که در جریان نقطه نظرهایم در باره خانه ادریسیهابود ـ از من خواست تا صحبت را شروع کنم، غریزهای اساسی مرا بر آن داشت که بپرسم: چه تعداد از آن جمع کتاب را خوانده است. وقتی معلوم شد که هیچکس نخوانده است،  یک لحظه نگاه ما با هم تلاقی کرد؛  با سرعتی حیرتانگیز نگاهش را دزدید مبادا کسی به پیامی که در این نگاه بود پی ببرد. بزرگوانه خودش پیشنهاد کرد قصهی کوتاهی بخواند. خواند و سروته قضیه بهم آمد، اما این تصویر در ذهن من ماند. گوئی در آن نگاه کوتاه میگفت: «پس در تمام آن سال‌ها که من این رمان را سنگ میزدهام؛ کشکم را میسابیده‌ام.»

 

فرخنده حاجیزاده:

«... در وصیت غزاله هیچ نفرتی از زندگی دیده نمیشود غزاله میگوید: «خستهام برای همین میروم، دیگر حوصله ندارم، چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه تاریک، من غلام خانههای روشنم.»

 

سیمین دانشور:

«غزاله علیزاده و اینکه سرطان سرتا پایش را گرفته؛ قصهای نوشته به نام: «متبرک باد خلیفه بودن انسان بر زمین، متبرک باد.»

 

نیره توکلی:

«زندگی پر فراز و نشیب غزاله علیزاده و تاثیر آن در داستانهایش بخوبی مشهود است. جدایی از شوهراولش، پذیرفتن دختری از بازماندگان زلزله بویین زهرا، تجربه‌هایش از فرانسه و ... همگی بر داستان‌های او تاثیر گذاشته است.

غزاله همواره در پی بازآفرینی زنی زیبا و زمینی است که به مرگی پیش‌رس و غیرعادی می‌میرد. از همین رو زمانی که مبتلا به سرطان شد، خودش نیز به داستان‌هایش پیوست.»

 

منصوره اشرافی

«نام غزاله علیزاده برای من همیشه با خاطرات دوران نو جوانی پیوند خورده است. اولین بار او را هنگامی شناختم که دبیر ادبیاتمان؛ در ساعات پایانی کلاس در کیفش را باز کرد و مجلهای را بیرون کشید و گفت : خب بچه‌ها حالا میخواهم داستانی را برایتان بخوانم از غزاله علیزاده که سالها پیش شاگرد من بوده. آن موقع‌ها غزاله علیزاده برای من در حکم یک رویای دست نیافتنی جلوه می کرد،رویایی که در آن زمان آروز کردم ایکاش به جای او بودم. با خودم میگفتم آیا روزی من هم مثل غزاله علیزاده خواهم شد؟ ... غزاله علیزاده برای من یک سمبل بود. سمبلی از آرزوها و رویاها...»

 

حسن میرعابدینی:  

«غزاله علیزاده نویسنده‏ای رویابین بود که حس خود را در پرده‌ی وصف‏هایی رنگین بروز می‏دهدشخصیت‏های مجموعه داستان «سفر ناگذشتنی» او، در رویای فرار از دل‌تنگی‏های تسکین‏ناپذیر، به سیر و سلوکی اشرافی برای رسیدن به خوشبختی می‏پردازند.اشتیاق آنان برای پیوند با طبیعت آغازین و سرچشمه‏های جادویی حیات، صبغه‏ای عرفانی به داستان‏ها می‏بخشد.»

شیوا ارسطویی:

زن نویسنده یک روز صبح زود، از خانه زد بیرون. رفت جنگل. یک درخت خوب در یک جای خوب پیدا کرد. طناب را انداخت دور گردنش، خودش را آویزان کرد به درخت و مردو این طوری شد که غراله علیزاده برای اولین بار پای خیلی از ما را به امام‌زاده طاهر کرج باز کرد، بی‌آنکه بدانیم قرار است در سال‌های بعد، مدام از تهران به کرج برویم و هربار بخشی از خودمان را آنجا جا بگذاریم و برگردیم.

محمد مختاری :

 همیشه می گفتند تاوان عمر دراز این است که آدم به سوگ عزیزانش می نشیند. اما اکنون انگار این قرار هم برهم خورده است. پس بی آن که عمر به درازا کشد باید شاهد ضایعات شتابناک این پیکرِ فرهنگی بود که می خواهد با اندام هایی بی قرار و پراکنده برقرار بماند؛

....من فقط چند نکته ای به اشاره می گویم تا برسم به «موقعیت» خاصی که غزاله علیزاده را به این انتخاب دردناک کشاند. ....«این داستانی زیستن و داستانی مردن» از مشخصه های سلوک غزاله نیز بود. این در حقیقت سلوک رؤیا بینان تنهاست که مرگشان نیز یادآور دل مشغولی های همیشگی زندگی آن هاست. این زندگی و مرگِ داستانی، مبنای جهان بینی تراژیکی است که تنها در خانه ی شعر و داستان و هنر، روشنای آرام بخشی می یابد. و هنگامی که این خانه و پناه گاه هم ناامن می شود، و دستخوش اضطراب و آسیب می ماند، آرامش به کلی برهم می خورد.

......اهل قلم بیش از هر کسی از موقعیت خود با خبرند، یا انتظار می رود که با خبر باشند. خود غزاله هم در آخرین نوشته ی چاپ شده اش، و پیش از فراق دایمش، گفته است: «جدایی بسیار پیش از آن که مسجل شود روی می دهد». (آدینه ی 108 -109)یعنی صدای ترک برداشتن و شکستن جان ها، پیشاپیش دست کم برای اهل این صنف شنیدنی است. مثل صدای تراشیده شدن روح است که برای این رؤیابینان در انزوا شنیدنی است.

======================

متن مصاحبه مجله‌ی ادبی «گردون»  با غزاله علیزاده شماره 51مهرماه 1374 :

ما نسلی بودیم آرمان‌خواه که به رستگاری اعتقاد داشتیم

«غزاله‌ علیزاده» در شرحی که از چاپ اولین اثر خود «سفر ناگذشتنی» تا به آن روزی که جایزه‌ی بهترین داستان سال 1373 را دریافت می‌کند، در مورد خود و زندگی و اندیشه‌هایش چنین می‌گوید:

«دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمی‌شناختم. کی دنیا را می‌شناسد؟ این توده‌ی بی‌شکل مدام در حال تغییر را که دور خودش می‌پیچد و از یک تاریکی می‌رود به طرف تاریکی دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رؤیا می‌بافیم، فکر می‌کنیم می‌شود سرشت انسان را عوض کرد، آن مایه‌ی حیرت‌انگیز از حیوانیت در خود و دیگران را.ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت.

***

اغلب دراز می‌کشیدم روی چمن مرطوب و خیره می‌شدم به آسمان. پاره‌های ابر گذر می‌کردند، اشتیاق و حیرت نوجوانی بی‌قرار می‌دمیدم به آسمان.در گلخانه می‌نشستم، بی‌وقفه کتاب می‌خواندم، نویسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقدیس می‌ستودم. از جهان روزمرگی، تقدیس گریخته‌ است و این بحران جنبه‌ی بومی ندارد. پشت مرزها هم تقدیس و آرمان‌گرایی به انسان پشت کرده و شهرت فصلی، جنسیت و پول گریزنده، اقیانوس‌های عظیم را در حد حوضچه‌هایی تنگ فروکاسته است.یادم می‌آید سال گذشته در پاریس بودم. برای بزرگداشت «میتران» شب آزادی در فرانسه را بازسازی کرده بودند. «میتران عضو نهضت مقاومت بود). تانکها از خیابان‌های تاریک عبور می‌کردند، بدل‌های افسران نازی و سپاه هیتلر چراغ قوه‌ها را می‌انداختند روی جمعیت. دختر جوان به هیئت نعشی بی‌جان، موهای بور بلند، دور و بر سر پریشان، بر جبین تانک افتاده بود. جایگزین‌های ملت فرانسه در آن دوران فریاد می‌زدند:«فرانسه‌ی آزاد»

در تاریخ ملت فرانسه، چنین شبی باید خیلی ارجمند باشد اما در نگاه جوانان نسل ترقی، هیچ تأثیری دیده نمی‌‌شد. تاریخ را پشت دودهای نسیان، گم کرده بودند. «آزادی و فرانسه»، هر دو از فرانسه رفته بود. «ژان‌پل سارتر»، «آلبرکامو»، «رومن گاری»، آندره مالرو» و نسل شاعران و نقاشان توانمند، هنرپیشه‌های بزرگ: «سیمون سینیوره»، «ژان گابن»، «ابو مونتان» و دیگران زیر سنگ‌های غبار گرفته، خفته بودند. تنها یک جوان ژنده‌پوش مست، همراه با نمایشگران فریاد می‌کشید: «فرانسه‌ی آزاد» و چند تن از هموطنان نسل ما گریه می‌کردند! «در هوای رؤیای آزادی که از آغاز زندگی، همزاد آنها بوده‌است.»

جوانان زیر بیست سال، خاطره‌ی قومی ندارند.

انقطاع تاریخی و فرهنگی نسل امروز ما با گذشته‌ی حتی نزدیک، بسیار بیشتر است. جوانان زیر بیست سال، خاطره‌ی قومی ندارند. دیروز را فراموش کرده‌اند. پنجاه سال پیش که برایشان دره‌ای است پُر ناشدنی، نسیان بدوی انسان. می‌خواهم بدانم اگر برای بزرگداشت کسی یا به هر دلیلی، پنجاه سال پیش ایران را در خیابان‌ها بازسازی می‌کردند، که چنین تصوری بی‌شک، محال است. چون ما خانه‌های قدیمی را هم پشت سر هم خراب می‌کنیم و بی‌قواره‌ترین برج‌ها را جای آن می‌گذاریم. چهره‌ی شهر ها به سرعت تغییر می‌کند، تهران قدیم، محو شده‌است، هم صورت ظاهر و هم خاطره‌ی تاریخیش. پس فرض را بهانه کنیم:

«باز سازی ملی شدن صنعت نفت»، روزی که ایران از زیر بار استعمار اقتصادی و فرهنگی انگلستان بیرون آمد و ما صاحب اختیار ثروت‌های ملی خود شدیم. پرچم‌های انگلیس را پایین آوردند و به جای آنها پرچم ایران را گذاشتند. پیشامدی که در تمام کشورهای جهان سوم، یگانه بود. در برابر این بازسازی، واکنش ما چه خواهد بود؟مجلس شورای ملی آتش گرفت اما همه از قیمت دلار و طلا حرف زدند، یا به دعوای کوچک محفلی سرگرم شدند. ما طوری رفتار می‌کنیم که انگار هیچ گذشته‌ای نداریم. هر روز متولد می‌شویم، هر شب می‌میریم. تغییر طبیعی‌ است اما تا این حد سر به بیماری می‌زند

 حاشیه رفتم. برگردیم به به تاریخچه‌ی شخصی:«روی دوچرخه می‌پریدیم، کوچه‌ها را دور می‌زدیم، فکر می‌کردیم به معضلات انسانی و هستی. «چنین گفت زرتشتِ» «نیچه» را به تازگی خوانده بودم. تنها جمله‌ای که از این کتاب در آن مقطع زندگی به یاد من مانده، این است: «من زمین را که در آن، کره و عسل فراوان باشد، دوست ندارم». با این تعبیر می‌خواست بگوید از راحتی می‌گریزد و به پیشواز خطر می‌رود.در ماه رمضان، شب‌های احیا را کنار بخاری دیواری بیدار می‌ماندم و «تهوع» «ژان‌پل سارتر» را تا سپیده‌دم می‌خواندم. تناقضی که مجبور بودم با آن کنار بیایم.روزی رگبار شد. زیر باران سیل‌آسا، یکتا پیراهن ایستادم و چشم به افق سربی دوختم. های و هوی شیروانی‌ها ذهنم را احاطه کرده بود. دندان‌هایم، سخت بر هم می‌خورد. اساطیر یونان باستان را در نظر می‌آوردم و جسم حقیر فانی‌ام را به جاودانگی پیوند می‌دادم. تصمیم گرفته بودم برای رسیدن به این مقصود، شکنجه تحمل کنم. بعدها شکنجه، بی‌طلب من، پیاپی بر سرم بارید. به قول «وهاب» در کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها»:«خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همین‌قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم»

میوه‌های خواندنم، کال و کرم‌خورده، کم‌کم می‌رسید. اولین داستان، همان وقت چاپ شد، در روزنامه‌ی خراسان. چند سال بعد آمدم به پایتخت. پشت هم داستان می‌نوشتم. با نثری ضعیف، ساختاری سست و نقص‌های دیگر. وقتی تصادفاً آنها را جایی می‌بینم، جز رگه‌هایی از یک حریق ناپخته، امتیاز دیگری از نظر من ندارند. هرچند بیش و کم، شهرتی زودرس برایم آورده بودند.یادم می‌آید روزی در حال کتاب خواندن از خیابان می‌گذشتم تا وارد دانشگاه شوم. چند پسر سر راهم سبز شدند. سراپایم را نگاه کردند و گفتند: «می‌دانی به کی شبیه است؟»انتظار داشتم چهره‌ای زیبا را بگویند اما بی‌تردید، رأی دادند: «سیمون دوبوار».

در گورستان «پرلاشز» چند شاخه گل از خرمن گلهای مزار

«هدایت» قرض گرفتم و برای «مارسل پروست» آوردم

چند سال بعد، رفتم فرانسه. ار وقتی یادم می‌آید، بی‌قرار بوده‌ام. مثل آتشی در اجاق یا هیولایی اسیر قفس. می‌رفتم لب رود «سن»، معمولاً شب‌ها. آرنج‌ها را می‌گذاشتم روی حفاظ پل‌ها و خیره می‌شدم به موج‌ها. جاذبه‌ی آب مرا می‌کشید به سمت پایین. دانشکده را به ظاهر، روی سرم می‌گذاشتم. شیطنت پشت شیطنت، درگیری با اتباع سفارت، طرفداری از نهضت‌های آزادی‌بخش، سایه‌ی «ساواک»؛ اما از درون جوشش دل، آرامش نمی‌پذیرفت. احساس غربت، در هر شرایطی تسکین‌ناپذیر بود. چه در سرزمین خودم و چه در آن سوی مرزها. روزی گورستان «پرلاشز» را دور می‌زدم. از کنار بناهای یادبود گرد گرفته و تارعنکبوت بسته می‌گذشتم، تا به مزار «صادق هدایت» رسیدم. آن وقت‌ها پُر از شمع و گل بود. همان دور و بر، مزار «مارسل پروست» را کشف کردم. تخته‌سنگی سیاه. به نظر من، ناشناخته و قدر نیافته. سنگ را لمس کردم. «باغ کومبزه و کودکی» «مارسل» را به یاد آوردم، منقلب شدم. برگشتم سر مزار «هدایت» و چند شاخه گل از خرمن گل‌های او قرض گرفتم و برای «مارسل پروست» آوردم.راهنما، توریست‌ها را می‌چرخاند. برای «پروست» یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب». برگشتم سر آرامگاه «هدایت». معرفی نویسنده‌ی بزرگ ایران، تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسنده‌ی عرب که در فرانسه خودکشی کرده‌است». نفرت تسکین‌ناپذیر «هدایت» را به یاد آوردم.از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونه‌ی سوگ‌های طنز‌آمیز زندگی، رسیده‌ام تا اینجا، به انتظار شوخیهایی که در راه هستند، با بود و نبود انسان

در مقابل پرسش مصاحبه‌گر مجله‌ی ادبی «گردون» که چگونه «غزاله علیزاده» از انتخاب کتاب خود به‌عنوان بهترین کتاب سال آگاه شده، او جواب می‌دهد:

«اقدام و ابتکار شما را برای برگزیدن کتاب‌های سال، ارج می‌گذارم. ما در خلأ می‌نویسیم و رابطه‌ی مستقیمی با خوانندگان بیش و کم آثارمان نداریم (در شرایطی که مردم با مضیقه‌ی مادی و معنوی دست و پنجه نرم می‌کنند و فاقد تمرکز لازم برای کتاب خواندن‌اند، برای این میزان توجه هم باید از آنان ممنون باشم). بازتاب صدای خود را کم می‌شنویم. از مرحله‌ی نوشتن تا پخش کتاب، انتظار، تعلیق، بی‌تکلیفی و مشکلات دیگری را با صبوری تحمل می‌کنیم، ولی ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. متحد نیستیم، تنها خودمان را قبول داریم یا دار و دسته‌ی ستایندگان پراغماض را. در برابر آثار همکاران نیز، یا با رگبار انتقاد، جبهه‌گیرانه می‌رویم به پیشواز آنها، یا مطلقاً ساکت می‌مانیم، که این دومی، بدتر است. غافلیم از این‌که اگر حرمت‌گذار یکدیگر باشیم، می‌توانیم جهانی شویم.

در مقایسه‌ی ادبیات داستانی و سینمای معاصر و این‌که کدام از این دو پرقوام‌تر است، «غزاله علیزاده» پاسخ می‌دهد که:

«ادبیات داستانی این دوران، مثل معدنی است با رگه‌هایی از الماس که در تاریکی مانده‌است. ما زندانی زبانیم اما تصویر از هر دیواری می‌تواند بیرون بپرد. صف‌های طولانی سینماهای «شانزه‌لیزه» برای دیدن فیلم «زیر درختان زیتون» را از یاد نبریم. فرهنگ معاصر ایران به یاری سینما، دور کره‌ی کوچک زمین می‌گردد. ما سازندگان فرهنگ نوشتاری در سایه مانده‌ایم. در مصاحبه‌ای با «کنزابورواوئه»، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل، جمله‌ای خواندم به این مفهوم: «ده ها نویسنده‌ی دیگر در ژاپن هستند که بیش از من شایستگی دریافت این جایزه را دارند». سرچشمه‌ی واقع‌بینی و تواضع او از کجاست؟ پیوند با آیین باستانی «ذن بودیسم»، کند و کاو در ژرفای روح انسان و شناخت جهان، وارستگی از شهوت و خودپرستی؟ به هر حال چنین آدمی با این خصوصیات، شایسته‌ی صدرنشینی است. هر هنرمندی تنها در برابر کارش تعهد دارد. چرا باید رفتاری مثل سوگلی‌های حرم برای خوشایند بودن نیرو صرف کند؟

«غزاله‌ علیزاده» در پاسخ به این سؤال مصاحبه کننده که دریافت جایزه چه تأثیری در او پدید آورده‌است، می‌گوید:

«هیچ نویسنده‌ی ذاتی‌ای ضمن خلق اثر، نه به جایزه فکر می‌کند و نه به مخاطب. کار و ساز آفرینش از ظاهر به عمق می‌رود. ژرف است و پیچیده و در قبال هر جمله‌ی به یاد ماندنی، زندگی فدیه می‌گیرد و دست تطاول می‌گشاید بر هستی هنرمند. در قبال چیزهایی که از دست می‌دهیم، این جایزه، آذرخش است که در لحظه، می‌درخشد و محو می‌شود. با بیان نیما:

این زبان دل‌افسردگان است
نه زبان پی نام خیزان
گوی در دل نگیرد کسش، هیچ
ما که در این جهانیم، سوزان
حرف خود را بگیریم، دنبال

***

 ضمناً پیشنهادی در حاشیه، شاید هم در متن به یادم آمد. امیدوارم با گستردگی امکانات، قادر بشوید از هر برنده، داستانی ترجمه کنید، جُنگی فراهم آورید و آن را بسپارید به ناشری نام‌آور. حتی ادبیات بنگلادش، ترکیه و مصر، شهرتی به مراتب گسترده‌تر از رمان‌های معاصر ما در جهان دارند. کارگردان فیلم «بوف کور» که اهل آمریکای مرکزی است و به دنیای ذهنی «صادق هدایت»، بسیار نزدیک، در مصاحبه‌ای نقل می‌کند:«به نظر من کشوری که می‌تواند نویسنده‌ای مثل «هدایت» داشته باشد، حتماً نویسندگان با ارزش دیگری را در ادامه‌ی او پرورش داده‌است. اما ضمن صحبت با این فرهنگ، مأیوس شدم، چون‌ همه عقیده داشتند «هدایت» در ایران یگانه بود والسلام. شوره‌زار جای پروردن هیچ گلی نیست»

دوستان ما بسیار کار کرده‌اند. دست کم نگاه کنید به بعضی از آثار «ساعدی» یا «بهرام صادقی». برای ترجمه‌ی نوشته‌های معاصر آماده شوید  و مردم جهان را از این سوء تفاهم بیرون آورید. فکر می‌کنم همراهان بسیاری خواهید داشت، از جنبه‌های مادی و معنوی.

«غزاله علیزاده» در مورد برنامه‌های آینده‌ی خود، که پرسش مصاحبه‌گر است می‌گوید:

« « ادگار آلن‌پو» داستانی دارد به نام « گرداب مالستروم». راوی حکایت، در ساحلی دور به پیرمرد سپید مویی برمی‌خورد. او ماجرای دست و پنجه نرم کردن خود را با چرخش‌های مهیب گرداب، برای مخاطب خود نقل می‌کند. بعد از پیروزی، موهای او یکسره سپید شده‌است. او دنیا را در حالتی برزخی، از دور می‌بیند. با سپاس از داوران جایزه و بانیان آن، از گرداب گذر، انتظار برنامه‌ریزی برپایه‌ی جایزه نداشته باشید. دستاویز من برای ادامه‌ی زندگی، ساختن جهانی است منظم، دنیای رمان یا داستان، به امید گرفتن ضرب هرج و مرج جهان بیرون».

 آخرین پرسش از «غزاله‌ی علیزاده»، نظر او در باره‌ی رمان و داستان‌های منتشر شده در دو دهه‌ی اخیر است و دورنمای ادبیات داستانی ایران (با توجه به تاریخ پرسش)، که چنین پاسخ می‌دهد:

«در قسمت‌های گذشته، نظرهایم را بیان کردم. دوره‌های گوناگون اوج و فرود فرهنگ را در تمام جهان و ایران به یاد بیاورید. راهگشایان و ادامه دهندگان این طریق همواره مجموع بوده‌اند نه پراکنده. بده بستان، مشاورت و حتی رقابت، کیفیت کارها را غنی می‌کند. رمان روسی قرن نوزدهم با قله‌هایی چون «گوگول»، «تولستوی»، «داستایوفسکی»، «تورگینف» و «چخوف» به اوج می‌رسد.«فردوسی» از «رودکی» و «شهید بلخی» نیرو گرفته و همزمان با «فرخی» و «عنصری» و «منوچهری» به سرایش اثر سترگ خود پرداخته‌است.شاعران سوررئالیست، نقاشان امپرسیونیست، فیلم‌سازان عصر طلایی سینما، همه در این طیف می‌گنجند. غنای آینده‌ی ادبیات داستانی به همبستگی عمیق اصحاب آن بستگی دارد.

======================

غزاله علیزاده در مصاحبه‌ای با رادیو فرانسه:

   غزاله علیزاده در مصاحبه‌ای که پس از دریافت جایزه‌ی بهترین کتاب داستان سال 1373، با رادیو فرانسه داشت، در باره‌ی نقش ویژه‌ی زنان چنین گفت:

«زنان ایرانی تجربه‌های خارق‌العاده‌ای مثل انقلاب و بعد از آن، جنگ را پشت سر گذاشتند. انقلاب، تنها انگیزه‌ی من و همکاران زن دیگرم برای نوشتن نبود، اما این واقعه‌ی تاریخی باعث شد که هرکدام وضعیت جدیدی در خودمان کشف کنیم. زن، جنس اعجاب‌آوری برای تحول ژرف و پایداری در برابر آن بود. تک‌تک زنان ایرانی در گرداب این شرایط، هم جرأت خودشان را نشان دادند و هم صبوری عجین شده با ذات زنان را...اما زیر بار زورگویی و ظلم نمی‌روند. نویسندگان زن ما هم شاید به این دلیل که جامعه‌ی مردسالار، آنها را وادار به تحقیر می‌کند، سعی کردند با نیرویی مضاعف، پرواز کنند. میله‌های قفس و زنجیرهای پیرامونشان را بشکنند و خودشان را به‌عنوان انسان و نه سوژه‌ی صنفی، در جامعه تثبیت کنند.»

============================

آخرین نوشتار غزاله علیزاده

مطلب زیر آخرین نوشتار چاپ شده از غزاله‌ علیزاده، پیش از مرگ او است، که درماهنامه‌ی«آدینه»، ویژه‌ی نوروز 75 و در پاسخ به سؤال: «سالی را که گذشت چگونه ارزیابی می‌کنید؟» آمده‌است:

رؤیای خانه و کابوس زوال

زوال که آغاز می‌شود، رؤیاها راه به کابوس می‌برند، پای اعتماد بر گرده‌ی اطمینان فرود می‌آید و از ایمان، غباری می‌ماند سرگردانِ هوا که بر جای نمی‌نشیند. خواب‌ها تعبیر ندارند و درها نه بر پاشنه‌ی خویش، که بر گِرد خود می‌چرخند و راه‌ها به سامانی که باید، نمی‌رسند و حق، اگر هست، همین حیاتِ آخرالزمانی است، که نیست، برای آنان که هنوز بادهای مسمومِ مصرف و تخریب را می‌گذرانند.قرنی که پیش روست، سالهاست که آغاز شده‌است، مثل جدایی که بسیار پیش از آن که مسجل شود، روی می‌دهد؛ اما در زمانی صورتِ تثبیت می‌پذیرد که دیگر نیرویی برای وصل اصل، نمانده‌است. گاهی از بسیاری تازگی و شگفتی است که نامی برای نامیدن نیست، گاه از شدت زوال و تباهی. در بی‌اعتباری دوران‌های نام گذار است که همه چیز را می‌بایستی از نو تعریف کرد و در این دورانِ بی‌اعتبار گذار از هزاره‌ای به هزاره‌ی دیگر، میراث سنگین اطلاعات بی‌شمار، غلتیده در مسیر درآمیختن با اشکال منفی است. همان داستان همیشگی کژی و راستی: سختی راستی و آسانی کژی.هر سال که می‌گذرد، مرزهای گل و ریحان دوزخ و مرزهای خارستان بهشت، درهم‌تر می‌روند، اشتباه گرفته‌ می‌شوند. «سال به سال، دریغ از پارسال». تنها حکم تکرار شونده در صف‌های خوار‌و بار و اتوبوس‌های دودزا است که قرار است پس از ابتلای مردم به بیماری‌های ناشناخته‌ی طاق و جفت، فکری به حال سموم فراوانشان بکنند؛ نوشداروی بعد از مرگ سهراب!

ما همیشه دیر می‌رسیم. رسم داریم که دیر برسیم. ملتی دیری‌ایم. به ضیافت فرشتگان نیز اگر دعوت شویم، زمانی می‌رسیم که بقایای سرور را، بادهای مسموم شیاطین به این سو و آن سو می‌برند. بازمی‌گردیم با کاغذهای شکلات و ته‌بلیط‌های نمایش در جیب و تکه‌هایی از اعلان‌های پاره در دست، تا تار و پود آنچه را که از دست رفته، در رؤیا ببافیم. رؤیاهای بی‌خریدار.

مردم به یک وعده غذا در رستوران‌های سوگ‌وار، راغب‌تر پول می‌پردازند تا به تجسم رؤیاهای رؤیابینانشان. مقام مقایسه نیست، که در مثل مناقشه نیست. مقایسه، دو سو دارد و ما مردم، یک سو. طاقت ایستادن بر میان بام، در ما نیست. باید از یک‌سو بیافتیم. مثل پرت افتادن از مرکز وجود، که آن‌قدر از آن دور افتاده‌ایم که بی‌تعارف می‌شود گفت که دیگر وجود نداریم. کافی‌است که چند صباحی دیگر به همین منوال بگذرد تا باور کنیم که اصلاً نبوده‌ایم!  هفت قرن رفته‌است از زمانی که «حافظ» نزد اعما صفت مهر منور نکرد. پس آیا خنده‌ دار نیست که امروز، ما، اخلاف او، از کسانی که دست بالا با سی‌صد، چهارصد کلمه اموراتشان را بی‌دردسر رتق و فتق می‌کنند، انتظار داشته باشیم خوانای رؤیاهایی باشند که خود به چندین هزار کلمه یاری می‌رسانند؟

 تعداد اتاق‌های بی‌قاعده‌ای که بساز و بفروش‌ها در ساختمان‌های بدقواره‌شان علم می کنند چندین برابر خانه‌های بی‌حافظه‌ی مغز آنهاست. شور دلال‌ها، معنای زندگی را با حیوانیت سرشت انسان برابر می‌کند. در این جهان – که بد است برای کسی که نداند دنیا چیست – احمق‌ها اول‌اند. «پینوشه» هنوز هم در ارتش شیلی شلنگ تخته می‌اندازد. «آلنده» یک‌تنه برابر ارتش او ایستاد، بیست و دو سال پیش. دکتر «محمد مصدق» چهارده سال در «احمد‌آباد» زیر غبار تبعید از نفس‌هایی می‌افتاد که با هر آمد و رفت، دنیا را تکان می‌داد. دلال‌های خارجی، خانه‌ی ملی او را به باد دادند. مردم در فرار و تبعید، کلید خانه‌هایشان را در مشت می‌فشارند؛ برگشت همیشه هست؛ در مرگ هست که نیست. می‌گویند مشکلات مالی، آدم را از پا درمی‌آورد. راه دور نمی‌روم؛ «مادام بواری» پیش روی من است. «فلوبر» می‌گفت: «مادام بواری منم». حیوانیت دلال‌ها و بی‌خیالی عشاق و حماقت شوهر به خودکشی‌اش کشاند. اما «فلوبر» ماند با خانه‌ی شاهانه‌ای در قلب. من در این خانه‌ی شاهانه را گچ گرفته‌ام؛ اما این خانه ویران نشده است.»خانه‌ی روشن ما از کی به باد رفت؟خانه‌های تزویر و ریا تاریک‌اند. «ما غلام خانه‌های روشن‌ایم». در خانه، رؤیا می‌بینیم، در خواب رؤیای خانه و بی‌خانه، کابوس و در کابوس، زوال که آغازشده‌است.

 ============================

کمی درباب «محاکات غزاله علیزاده »

زندگی نویسندگان ایرانی برای مستندسازان می تواند جذابیت های پیدا و پنهانی داشته باشد، اما اینکه چقدر از این جذابیت ها می تواند از فیلترهای نگاه فیلمساز از یک سو و فیلترهای دیگری که بین نگاه هنرمند و واقعیت، گذاشته می شود عبور کند، بحث دیگری است. در سال های اخیر فیلم هایی درباره زندگی نویسندگان و شاعران ایرانی ساخته شده است، اما اغلب آنان گرفتار آسیب هایی هستند که کماکان می دانیم چیست. ، نویسندگان زنده به نقد خود یا طرح بحث هایی که نمی پسندند در فیلمی درباره خودشان تن نمی دهند و چون کارگردان به حضور تصویر و صدایشان نیازمند است، چاره ای جز پذیرفتن دیدگاه هایشان ندارد، تازه این وقتی است که مستندساز خود از شیفتگان نباشد و اغلب تا این شیفتگی وجود نداشته باشد، کار کلید نمی خورد.

پشت سر مرده هم کسی حرف نمی زند و حکایت همان شیفتگی است به اضافه محظوراتی که غیبت نویسنده از دار دنیا به وجود می آورد. همین چیزها است که اگر از چند استثنا بگذریم، شما کار برجسته ای درباره نویسندگان و شاعران مشهور ایران در سینمای مستند نمی بینید و هرچه هست شرحی از همان شیفتگی است و بسط تصویرهایی اغلب تقلبی.

اما حالا یک استثنای دیگر به این مجموعه استثناهای کوچک اضافه شده است. پگاه آهنگرانی که اغلب او را به عنوان بازیگر می شناسیم، در دومین تجربه مستند خود فیلمی درباره غزاله علیزاده ساخته است که قابل توجه و تامل است.

او در این فیلم که محاکات غزاله علیزاده نام گرفته است، آگاهی های تازه ای از زندگی و در نتیجه آثار این نویسنده ارائه کرده که خواننده معمولی آثارش، از آن بی اطلاع است. فیلم تلفیقی است از دو فضای قدیم و جدید. در فضای قدیم تصویرهای خود غزاله علیزاده به صورت سیاه و سفید حضور دارد و فضای جدید به گفت وگوهای پگاه آهنگرانی با نویسندگان و کارگردانان درباره این نویسنده اختصاص دارد.

«غزاله علیزاده» در تصویرهای قدیم به جای خودش بازی می کند، از نحوه نوشتنش می گوید و گفت وگو می کند، بخش هایی از آثارش را می خواند و مانند بازیگری که نقش کسی را به خوبی بازی می کند، نقش نویسنده ای نامتعارف را بازی می کند.این بخش ها می توانست جذاب ترین بخش های این فیلم مستند باشد که در ماه های منتهی به ماجرای خودکشی غزاله علیزاده فیلمبرداری شده و در اختیار فیلمساز قرار گرفته است، اما اگر این طور بود، داوری درباره کار پگاه آهنگرانی نباید چندان مثبت می شد.

اهمیت کار او در این است که توانسته در گفت وگوهایی با نویسندگان و اطرافیان نویسنده اطلاعاتی ارائه کند که دستیابی و بیان آنها آسان نیست. بهرام بیضایی، مسعود کیمیایی، محمدعلی سپانلو، جواد مجابی، مادر و دختر غزاله علیزاده و دخترخاله اش در این فیلم درباره او حرف می زنند. تصویری که از کنار هم چیدن مجموعه این گفت وگوها و حرف های غزاله علیزاده شکل می گیرد، تصویری بدیع و متفاوت از یک نویسنده ایرانی است. اگرچه در سخنان نویسندگان و کارگردانان طرف گفت وگو هم نکات جالبی را می توان درباره زندگی و چرایی خودکشی غزاله علیزاده یافت، اما نگاه انتقادی مادر و دخترخاله به نویسنده مرحوم و نگاه متفاوت دختر به همان موضوعی که از زبان مادربزرگ بیان می شود، ضمن نشان دادن تفاوت نسلی، اهمیت زاویه های متفاوت در نقل روایت را نیز باز می نمایاند، به خصوص وقتی تصویرهایی از خود نویسنده در کنار این روایت ها می نشیند.

در هر حال این فیلم با اینکه فیلمی جسورانه و تامل برانگیز است از نظر زیبایی شناسی هنری نیز کاری است قابل قبول که حکایت از ورود چهره ای تازه نفس به این وادی دارد.

روزنامه اعتماد ملی- شماره 770- 1/8/87 

نظر من درباره محاکات غزاله علیزاده

پگاه زحمت کشیده .دست روی نویسنده ای گذاشته که حرف برای گفتن دارد:دستش درد نکند .

خوب زمانی شروع به این کار کرده: دمش گرم .

اطلاعات خوبی را کسانی که غزاله را می شناسند در اختیارش قرار داده اند و تصاویر خوبی از نویسنده در دست داشته .ساختار و ریتم کلی هم جالب است اما به نظرم کاش کمی بیشتر درباره غزاله مطالعه می کرد آنوقت می توانست با استفاده از تصاویر و گفتگوها در تدوین پیوندهای مبارکی را در تصویر رقم بزند . و دیگر اینکه پگاه به آثار و کارهای علیزاده نپرداخته و از دوران نوجوانی و جوانی او زود و سریع عبور کرده و رسیدن به جملات بزرگان در فقدان غزاله . ای کاش به دوران جوانی و شروع به کار و درسش در دانشگاه بیشتر می پرداخت و از آن نیز سخن می گفت . معتقدم هر مستندی درباره بزرگان با تمام نقاط ضعفش ارزشمند است و فی الواقع سند . شاید بعد از این کَس یا کَسان دیگری نیز درباره غزاله فیلم های مختلفی بسازند و گوشه های دیگری از او را برایمان تصویر کنند . شاید !

 

=====================

 

سخنرانی  دکتر رضا براهنی در سوگ غزاله علیزاده و شعری در رثای او:

 

برای ما دوست‌داران و دوستانِ آن نادره‌ی دوران‌، غزاله علیزاده‌، که بر سرِ تربت‌اش‌، برای این وداع آخر‌، در این روزِ زیبای اردیبهشتی گردآمده‌ایم‌، هیچ ماتمی فراتر از این نیست که بر سر این تربت گرد آمده باشیم‌. ای خاک‌، عروسِ ادبی ما را بپذیر‌. ولی ای مرگ‌، لحظه‌یی او را در آغوش آن درختِ سر سبزِ مازندران‌، نگاه‌دار‌، لحظه‌یی او را نبر‌، تا با تو این سفارشِ آخرین را بگوییم که از میانِ جمع ما چه کسی را با حلقه‌ی تنگ‌ات به تاراج برده‌ای‌. زنی در چهار راهِ جاذبه‌های بی بدیلِ حسی که پرده‌های رنگینِ چشم‌های‌اش را بر واژه‌های وصف‌های‌اش از آدم‌ها و جهان می‌کشید و کودک‌وار الفت و دوستی اشیاء و پرنده‌ها و پروانه‌ها را می‌طلبید؛ تقاطع حساسیت‌های درمان ناپذیرِ کشش به سوی زیبایی‌، مرگ عشق‌، شوریده‌گی و تاب ناکسی کلماتِ آهنگین‌، که بر همه‌ی آن‌ها آزرم،‌ نجابت و بداهتی شاعرانه موج می‌زد؛ مهربانی هولناکِ مادر زادی که پناه می‌داد‌؛ صدایی که از نوازشِ سیره‌ها بر می‌خاست و شنونده را تسخیر می‌کرد و مرد  یا زن یا هر کسی که آن صدا را می‌شنید می‌گفت این زن چه آیتی از شهود و جاذبه‌ی شهود است که حتا اگر چشم‌های‌ات را ببندی باز هم آن طراوت به بداهت در پیشِ روست‌. ما حالا چشم‌هامان را بسته‌ایم ولی او را می‌بینیم‌؛ گوش‌هامان را بسته‌ایم و آن صدا را می‌شنویم‌.مرده‌ایم و آن طراوت زنده‌مان می‌کند‌.

 گل را به روی گور تو می‌ریزیم می‌گرییم

طاووس سربریده‌ای از چشم‌های جمع

                                          می‌آویزد.

آن تو چه می‌گذرد هان چه می‌گذرد آن تو

                                      با گونه‌های تو

عطری که گیج می‌کند آدم را

عطری که وول می‌خورد از خواب‌های

هراسانی در مغزهای ما

بوی تو را به روح جهان هدیه می‌کند

مرمر که بوی مریم و موهای ماه داشت در

مومِ موریانه تهی می‌شود‌.

بیش از نیمی از عمرِ نیم‌قرنی‌اش را به توفانی از نگرانی‌های نوشتن سپرد‌. دل‌داده‌ی آیینه‌ی پاکی که زیبایی مضطرب را منعکس می‌کرد و گرته‌هایی که از خلوتِ زن‌های عاشق‌، نوعروس‌، شکست خورده و رمیده‌ی موسیقی و معشوق بر می‌گرفت‌. دقتی خاصِ روایت‌گرانِ بزرگ که مژه‌ی کوچکِ غلتیده بر چهره‌ی شخصیت‌های‌اش را به کانونِ نگاه‌اش می‌سپرد‌. نفَسی که هر دو سوی جذب‌: جذابی و مجذوبی را به خود تخصیص می‌داد و انگشت‌هایی که تارهای مو را از چهره‌ها کنار می‌زد تا ما به تماشا بنشینیم‌. غزاله‌! مرگِ زیبایی و زبان و زن‌! می‌بینی چه ظالمانه این بار ما را به دورِ خود جمع کرده‌ای‌؟
گم شده‌ی مادر‌، فرزندان‌، همسر‌، دوستان‌، نویسندگان‌، و ناگهان تنهایی یک بهار‌، یک اردیبهشت‌، یک درخت‌، یک مازندران‌. رواست زن و مرد‌، و خرد و کلانِ این کشور بر غزاله بگریند‌. آن شکفته‌گی غصب شده از زبان‌، آن مادرِ کلمات‌، آن ایمانِ پُرحلاوت و پُرحرارت به انسان و به فراسوی انسان و آن خُرامشِ غزالانه به جوبار سپیده‌دمانِ کلمات‌؛ چه ستمی‌، خدایا‌، چه ستمی‌، این زن بر زبان‌، بر هستی‌ و بر جهان روا داشته است‌. و خاک‌، خاک چه سعادت‌مند است‌، خوشا‌، خوشا به حالِ خاک که چهره بر چهره‌ی غزاله نهاده است‌.

مرگ را باور نمی کنیم‌، حتا اگر مرگ غزاله را باور کند‌. باور نمی‌کنیم‌. غزاله مدام معاصرِ روایت‌های‌اش می‌ماند‌. غزاله بر می‌گردد به سوی روایت‌های چاپ شده و چاپ نشده‌اش‌، به سوی دو منظره در خانه‌ی ادریسی‌ها در شب‌های تهرانِ راحله‌ی گردوشکنان ملک آسیا‌. غزاله با دست‌های پر به سوی غزاله بر می‌گردد‌. تنها ما‌، ما چه می‌کنیم‌:

گل را به روی گور تو می‌ریزیم می‌گرییم

بر می‌گردیم

تنها و دست خالی بر می‌گردیم‌.

 

====================

 

شعر رضا براهنی در سوگ غزاله:

حالی که به نخجیر آیی از کشمیر

شالی از دریا آیی با

حالی که به آن گودی بی ما آیی

و سیاه آیی خوابایی از مخفیدر

حالی که ندانی که نمیدانی نه، دانی میدانی

با آن لب بالا برگشته بالا

لالا لالا تو غزاله لا

حالی که تو بازوها را خالی کردی از خیل سودا

برگشتی به زبانِ پیش از بودنِ خود لا

با سینه ی مغروری مفرد سرشاری از خود بی شیرازه لا لالا لا

"گِریم تا او نکشاند خود را
ما را بِکشد خود را نکشاند"

این را یک زنکودک عاشق پیش از خود مرگیدنِ او میگفت
حالی که بجنباند به بیابان سر را گورآهو

که ببوساند خود را به فضای پوشان

که بیندازد دنیا را شرقی در مخفیدر

نه، دانی میدانی تو غزاله لا

خوابی و بخوانی خوابی و بخوانی دربردر
اویانم دنیا را تا زیبا شد

بِتوام خود را تا حدِ نمنیدن
لالایم تا مرز خود ــ مرگیدن
که شوم کفنش
و زنیدن را طلبم
بت چینی خفته در پرده

که خراسانِ ابروهایش آمودریا را دربردر

حالی که مویم نیمه ی آن مینیاتور بی عاشقه را مویم لا

خشک آید آن جنگل که تو را از خود ناویزدها

خشک آید! نیمه ی آن بی عاشقه را لا   حالا مویم

معشوقه در گودی آن شانه ی خوابآور و خرابآباد

طاوسی روی آور
محزونه ی ذیلِ ناهیدِ باران     

بالا بالا      

بارانِ بالا

و بلایی مشتق از شقه ی شاعر و کفن در وا

به نخفتن گفته آری و جهان را اما خفته آن جا‌ در مخفیدر

حالا به مصاف آید با مور آن جا آن میلاوِ (1)رودکی ی ریگِ آمودریا
و زبانش میلاویه از او و سه بوس از آن سبزه با لبهای بی چشمِ شاعر
لالا    

تو و غزاله لا    

لالا  

مویم لا بی صاحبِ "شبهای تهران" (2) را

و نگفتن را گویم گفتن را که نگفتن را گفتن   لا
و زنیدن را طلبم
اویانم دنیا را تا زیباشد

نمنم از از
از از نمنم ای "راحله" (3) ی "گردوشکنان"، گویم با باتو بی از

و جلوتر نروم

           طاهر شدنت را نتوانم دیدن                  زیرزمینی شدنت را نتوانم

و بیایم این زیرزمین           

         که هسته ی خرما را برمیگیریم

 و مغز گردو را در خرما میکاریم

طاووسی روی آور در مغز گردو در خرما لا    لا
گیسو از روی پیشانی با انگشتی خونین به کنار
و طراوت غوغا تو غزاله    

لا        لا         لا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ــ اشاره به این شعر رودکی:

میلاوِ منی ای فغ و استاد توام من
پیش آی و سه بوسه ده و میلاویه بستان
میلاو به معنی شاگرد؛ میلاویه به معنی شاگردانه؛ میلاویدن به معنی گرفتن شاگردانه
2ــ نام رمانی چاپ نشده از غزاله علیزاده
3ــ "راحله" یکی از شخصیتهای قصه ی "گردوشکنان" از غزاله علیزاده

 

==================

 

درباره داستان «غزاله » نوشته ناهید توسلی

ناهید توسلی در مجموعه دوشیزه اگنی، هشت داستان کوتاه دارد که یکی از آن ها به شیوه داستان- گزارش نوشته شده است و از اتفاق به‌ترین کار مجموعه نیز است. زیرا نویسنده با تسلط واکنش خود و دیگران را در برابر شنیدن خبر خودکشی غزاله علی‌زاده؛ نویسنده رمان خانه ادریسی ها گزارش می دهد. اما گزارش او خبر صرف نیست. بل که توسلی به خاطره‌هایش نقب می زند یا به خواب هایش برمی گردد و این دو را در متن گزارش می تند تا از خبر مرگ دوست نویسنده‌ئی، معناهای ژرف تری بیافریند.غزاله علی‌زاده درویش مسلک است، ناهید توسلی و شوهرش و دکتر رضا براهنی شبی- سیزده رجب؛ تولد امام علی- به خانقاه قادریه به تماشای مراسم دف‌زنی درویشان رفته بوده اند، عصر دیگری این جمع هم راه غزاله علی‌زاده در جلسه نقد و بررسی رمان قفس شطرنج مسعود خیام در سلسله جلسه های نقد جمعی آینه های الهام یکتا حضور یافته اند و... . هر خاطره آن دیگری را تداعی می کند تا حرف اصلی زده شود. و آن حرف این است: "غزاله علی‌زاده در قفس بیماری تن اسیر است و روحش تنها." گفته بود: «می دونی، من... تنها زندگی می کنم؟!»

===============

جملات معروف غزاله علیزاده :

«بازمی‌گردیم با کاغذهای شکلات و ته‌بلیط‌های نمایش در جیب و تکه‌هایی از اعلان‌های پاره در دست، تا تار و پود آنچه را که از دست رفته، در رؤیا ببافیم. رؤیاهای بی‌خریدار.»

آخرین اثر چاپ شده در مجلهٔ آدینه، نوروز

* * *

«ما همیشه دیر می‌رسیم. رسم داریم که دیر برسیم. ملتی دیری‌ایم. به ضیافت فرشتگان نیز اگر دعوت شویم، زمانی می‌رسیم که بقایای سرور را، بادهای مسموم شیاطین به این سو و آن سو می‌برند.»

«ما طوری رفتار می‌کنیم که انگار هیچ گذشته‌ای نداریم. هر روز متولد می‌شویم، هر شب می‌میریم»

 

مصاحبه با مجلهٔ «گردون» شمارهٔ ۵۱، مهرماه ۱۳۷۴

* * *

«احساس غربت، در هر شرایطی تسکین‌ناپذیر بود. چه در سرزمین خودم و چه در آن سوی مرزها.»

دربارهٔ مدت اقامت تحصیلی در فرانس

* * *

«با سپاس از داوران جایزه و بانیان آن، از گرداب گذر، انتظار برنامه‌ریزی برپایهٔ جایزه نداشته باشید. دستاویز من برای ادامه زندگی ، ساختن جهانی است منظم، دنیای رمان یا داستان، به امید گرفتن ضرب هرج و مرج جهان بیرون.»

پس از جایزه بهترین مجموعه داستان سال 73برای «چهارراه»

* * *

«جدایی بسیار پیش از آن که مسجل شود روی می دهد».

 آدینه ی 108 -109

* * *

« ما نسلی بودیم آرمان‌خواه که به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی»

از مصاحبه با گردون

 * * *

«خستهام برای همین میروم، دیگر حوصله ندارم، چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه تاریک، من غلام خانههای روشنم.»

وصیت نامه غزاله

* * *

«ما طوری رفتار می‌کنیم که انگار هیچ گذشته‌ای نداریم. هر روز متولد می‌شویم، هر شب می‌میریم. تغییر طبیعی‌ است اما تا این حد سر به بیماری می‌زند. »

آخرین نوشته

* * *

«دستاویز من برای ادامه‌ی زندگی، ساختن جهانی است منظم، دنیای رمان یا داستان، به امید گرفتن ضرب هرج و مرج جهان بیرون».

آخرین نوشته

* * *

 «تعداد اتاق‌های بی‌قاعده‌ای که بساز و بفروش‌ها در ساختمان‌های بدقواره‌شان علم می کنند چندین برابر خانه‌های بی‌حافظه‌ی مغز آنهاست. شور دلال‌ها، معنای زندگی را با حیوانیت سرشت انسان برابر می‌کند.»

آخرین نوشته