پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

سلام بر همه دنیا الا سلام فروش
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧  

                 سلام بر همه دنیا الا سلام فروش

حالش خوب نیست این بانوی هنرمند عصر روزگار ما .در بستر بیماری است و این روزها دوستدارانش برای سلامتش دست به دعا برداشته اند . حیفم آمد حکایت بانو شدن این نامدار ایرانی را اینجا ننویسم وشاید که راضی نباشد از نگاشتن این پراکنده خاطرات اینجا پس به احترامش از نام فاضلش چشم پوشی می کنم (تو تصور کن حکایت یکی از شیرزنان ایرانی است که برای ایران و ایرانی فخر آفریدند و مایه مباهات .)این حکایت را از دکتر شنیدم . دکتر این دوست و این همیشه همراه که از جان و دل دوست تر دارمش . حکایت را از افسری نقل می کرد که این روزها پس از سال ها رنج و مرارت خدمت به میهن حال و روز خوشی ندارد و با بیماری دست و پنجه نرم می کند .

حکایت شاید به بیش از چهل و پنج سال پیش بازمی گردد :

در شهری مرزی در آذربایجان غربی این پیر امروزو افسر جوان دیروز خدمت می کرد . در محل خدمت رفیقی پیدا کرده بود که در گذر زمان این رفاقت عمیق تر شده بود واز جنس رفاقت گرمابه و گلستان شده بود . افسر جوان با همسرش در این شهر مرزی زندگی عاشقانه ای را داشتند و در تمام گپ های دوستانه از عشق عمیق و ریشه دارش به همسر سخن می گفت و اینکه برای رسیدن به او چه مرارت ها و رنج ها که نبرده است .

و حکایت عاشقی او را هر کس که اندکی به او نزدیک بود می دانست و در دل به این زوج غبطه می خورد و رشک می ورزید و اگر از دشمنان بود حسد پیشه می کرد . امااین خوشی دوام چندانی نداشت . گویا تقدیر به برای این مرد عاشق و این زوج جور دیگر باید رقم می خورد که خورد .

افسر جوان دیروز و پیر امروز حکایت می کرد که روز به روز حال رفیقم بدتر و بدتر می شد .بیشتر در خودش فرو می رفت و مرتب سیگار می کشید و چیزی نمی گفت . منکه تحمل رنج و نادرستی رفیق نداشتم روزی او را به کناری کشیدم و از دردش پرسیدم .

مرتب از حرف زدن طفره می رفت تا اینکه به اصرار من لب به سخن گشود و راز خود فاش کرد. گفت که با مشکل بزرگی در زندگی روبروست .

همسرش تاب زندگی در چنین شهر کوچکی را نداشت و برای رسیدن به آمال بزرگی که در سرداشت این هوا و فضا را نمی توانست تحمل کند اما افسر جوان بنا به شغل و وظیفه ای که داشت نمی توانست ترک شهر و دیار کند .

مشکل دیگری که داشت حالات و روحیات خاص همسرش بود که در اوج پرواز می کرد و نمی توانست با زندگی معمول کنار آید .

می گفت همسرم روزی به من گفت :چقدر دوستم داری ؟

گفتم :خیلی .

گفت یعنی چقدر ؟

 گفتم :خیلی خیلی زیاد .

گفت: عاشقم هستی ؟

گفتم: زیاد .

گفت :یعنی حاضری برای عشقت هر کاری بکنی .

گفتم :عاشق اونه که برای معشوق جان فدا کنه .

گفت : به این گفتت ایمان داری

گفتم :آره

گفت :یعنی هر کاری من بخواهم برایم انجام می دهی ؟

گفتم :چرا که نه .من جز خوشی و خوبی تو چیزی نمی خواهم .

گفت :شاید نتوانی اون چیزی رو که می خواهم به من بدی ؟

گفتم : من حاضرم جونم رو هم بدم .حالا چی می خوای ؟

گفت :آزادیم رو

(جا خوردم )گفتم :یعنی چه ؟مگر تو دربندی ؟

گفت :آره .من در بند عشق تو هستم . اگر واقعا عاشقی و دوستم داری منو از این بند رها کن .

(نمی دانستم چه بگویم .لحظه ای درنگ کردم و بعد)بااطمینان خاطر گفتم :باشه .هر چه تو بخواهی .

.....

حکایت رفیق که به اینجا رسید اشک در چشمانش حلقه زد . به او نهیبی زدم و گفتم :یعنی چه ؟

گفت :یعنی همین . معشوق از من چیزی خواست و من نتوانستم اجابت نکنم .

با صدای بلند گفتم :یعنی چکار کردی ؟

گفت : به اتفاق هم رفتیم و از هم جدا شدیم و بعد او را تا شهر خود همراهی کردم .

گفتم : به همین راحتی

گفت :راحت نبود

و به گمانم این افسر دیگر هیچگاه ازدواج نکرد . همسر پس از جدایی باتکمیل تحصیلات عالیه در حوزه های مختلف فرهنگی در طول بیست سال بعد از این ماجرا از مفاخر زنان ایران شد .

نمی دانم جقدر باید آثار و محصولات فکری این بانو را مدیون افسر جوان دیروز بدانیم و نمی دانم امروز زنده است یا خیر .فقط می دانم حکایت عاشقی را او خوب ادا کرد.

و درآخر سلامی برآن عاشق ...به احترامش بر می خیزم و تفالی بر خواجه شیراز می زنم :

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری  

تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند  

اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

                        بانو بیمار است . برای سلامتش دعا می کنم.