پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

"یکی ازاهالی جنوب!"،"کنعان خوانی"وحسرت دیداربا"قیصر"
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧  

"یکی ازاهالی جنوب!"،"کنعان خوانی"وحسرت دیداربا"قیصر"

 

اینجا جنوب است . یکی ازدورترین نقاط مرزی کشور .هوا شرجی است و هنوز رطوبت بارانی را که همزمان با باران تهران( دور روز پیش) باریده احساس می کنی . در مسیر، پیشروی آب دریا را تا کنار جاده می دیدم .از همراهان با تعجب پرسیدم یعنی تا این حد باران باریده که آب تا اینجا اومده جلو ؟و آنها با خنده می گفتند :نه !اینجا محل استحصال "نمک" است .آب دریا را وارد محوطه های جدا از هم می کنند و آب در هر مرحله رنگی خاص دارد و در نهایت در آخرین محل نمک استخراج می شود .                                                                                                   

شب که رفتم کنار این آب ها با تعجب دیدم که در نیمه های شب افراد بسیاری با موتور سیکلت کنار آب هستند . از همراهم که دلیل را پرسیدم گفت :با آب ماهی نیز وارد این محوطه ها می شود و صید ماهی از این حفره های کوچک با عمق دو تا سه متری راحت است و خیلی های از این طریق خوراکی را برای عیش شب خود و خانواده فرام می کنند و بعد می خندد و ادامه می دهد :صید ماهی با قلاب صبر و حوصله می خواهد و آرامش بخش است . اینجا هم فال است و هم تماشا .صبح زود به جنوب وارد می شوم .بر خلاف تصورم هواپیما راس ساعت مقرر حرکت می کند .در دلم خوشحالم که به موقع رسیدم . این برای منی که سابقه طولانی در جاماندن از پروازهای مختلف در طول عمرم داشتم یه موفقیت بزرگه .اونم پرواز در ساعت شش و نیم صبح .با ماشین تا فرودگاه رفتم و ماشین رو گذاشتم پارکینگ .نمی تونستم ریسک کنم و از آژانس استفاده کنم .دفعه قبلی بخاطر همین آژانس از پرواز جامونده بودم .                                                                                  

به مقصد که رسیدم در فرودگاه به توصیه میزبان خودم را به اطلاعات معرفی کردم خیلی سریع فردی که دنبال من آمده بود به استقبالم آمد و خوشامد گفت وبه سمت ماشین هدایتم کرد. فهمیدم که علاوه بر من یکی دیگر از مسافران هواپیما نیز با ما هم مسیر است .               

دکتر "م" که پیش از این اسمش را زیاد در محافل شنیده بودم وسعادت دیدارش را نداشتم .آمده بود برای تدریس دوره ای خاص . به من گفت :شما هم برای تدریس اینجا آمده اید ؟ گفتم :نه من برای یک بازدید دوستانه آمده ام تا چه پیش آید . معلوم بود که پاسخم قانعش نکرده ولی نخواست بیشتر جستجوگری کند . هوا خوب بود و دما حدود 30 درجه سانتیگراد . دکتر در بدو ورود با خوردن یک چای و گپی کوتاه از من خداحافظی کرد و آماده شد برای تدریس .                                 

میزبان توضیحی از وضع موجود داد و از من خواست تا نگاهی به اطراف و اکناف مجموعه بیندازم . یکی از کارمندان را همراه من کرد تا بازدیدی از سایت داشته باشم . همراه من، که گمان می کرد آدم بسیار مهمی هستم و آمده ام تمامی مشکلات این کارخانه عظیم را یک شبه حل و فصل کنم و بر گردم تهران سفره دل را باز کرد و از همه چیز مجموعه گفت :از تبعیض بین کارکنان گفت و تفاوتی که بین نیروهای رسمی و قراردادی وجود دارد و آنقدر آشکار است که در نوع لباس و کارت ساعت آنها هم به چشم می خورد .                                                                

تمام سایت را دیدیم و با تعدادی از کارگران و سرپرستان بخشها گپی زدیم و بعد به ساختمان اداری رفتیم . از سالن آمفی تئاتر تا سالن کنفرانس و همه بخش ها را . پرسنل عموما بومی بودند و تعداد کمی از مدیران پروازی . کارگران پیمانکار و با سه شیفت کاری متفاوت :یک هفته صبح کار ،یک هفته شب کار و یک هفته استراحت (به جای استراحت همه شان ازواژه "رست "استفاده می کنند )                         

از حقوق و دستمزدشان که می پرسم می بینم تعریف چندانی ندارد اما در بازدیدم از شهر می بینم که مردمان اینجا قانع هستند و کم توقع و با همین درآمد اندک نیز زندگی خوب  خوشی دارند . شب قبل تا صبح بیدار بوده ام ،کتاب خواند ام ،مجله خوانده ام وپاسخ ایمیل ها را داده ام و فیلم دیده ام اندکی قبل از حرکت کمی چشم بر هم گذاشته ام . رطوبت عجیب اینجا هم آدم را خواب و منگ می کند . ناهار را با دکتر "م" می خوریم .بعد ازناهار دوباره جلسه و جلسه ..اینها فکر می کنند من منجی هستم . بارها به آنها تاکید می کنم من کاری خارق العاده اینجا نمی توانم انجام بدهم همه چیز بستگی به خودتون داره و اعتقاد و اراده مدیریت ارشدتون .                                                                                  

من نقاط ضعف را دیده ام و شناسایی کرده ام اما ترمیم و رفعش وظیفه شماست .خوابم گرفته .می خواهم برای استراحت بروم دقیقا 60 ساعت است که نخوابیده ام اما اینها که نمی دانند من چه حالی دارم .امان از این خجالت کشیدن و حجب و حیا .روم نمیشه بگم منو ببرید یه جایی یه خورده استراحت کنم الانه که غش کنم از بی خوابی . یکی از جمع که گویا متوجه حال و روز من شده می گه بهتر بقیه صحبت رو بزرایم برای فردا و بعد از یکی از کارمندان می خواهد که ترتیب اقامت منو تو هتل بده .                                                                 

به هتل محل اقامت که می رسم باید فرمی را پرکنم تا کلید را تحویل بگیرم و این سخت ترین کار است با چشمان نیمه بسته یه چیزهایی را می نویسم و بعد کلید را تحویل می گیرم و وارد اتاق می شوم و روی تخت ولو می شوم .هوا گرم است .اسپیلیت را با کنترلی که کنار تخت گذاشته اند روشن می کنم و بعد دیگر هیچی نمی فهمم .            

وقتی چشم باز می کنم نگاهی به ساعت می اندازم همه جا تاریک شده و من سه ساعت هست که خوابیده ام . با خودم می گم :پسر حالا چطوری می خواهی شب بخوابی و بعد خیلی سریع و گستاخانه خودم به خودم جواب می دم :بی خیال غصه نخور که هم کتاب آوردی و هم مجله .(اینم یه جواب قانع کننده )                                                     

از هتل خارج می شوم تا نگاهی به شهر بیندازم . پیاده مسیر را طی می کنم  .کمی که می روم با خودم فکر می کنم بد نیست یک تاکسی بگیرم و گشتی در شهر بزنم . اولین تاکسی که نگه می دارد سوار می شوم . مسیر را می پرسد و می گویم می خواهم چرخی بزنم در این اطراف .می گوید :غریبی ؟و جوابش می دهم :چه جورم !! لبخندی می زند و می گوید :پس حبیبی ! و ادامه می دهم :کمتر کسی هست که دوسم داشته باشه تو این دنیا .تعدادشون به انگشتان یک دست هم نمی رسه .چه حبیبی برادر ؟می خندد و می گوید :الان حبیبی !غریبی و میمان مایی و ما جنوبی ها اعتقاد داریم میمان حبیب خداست. پس حبیبی !                                                                                                    

از این استدلالش خنده ام گرفت . گفت: کمربند رو ببند "حبیب" که رفتیم . چرخی در شهر کوچکشان زدیم و همه جا را نشان داد و در آخر گفت :حبیب چی می خواهی تو این شهر برات فراهم کنم ؟          

بی مقدمه گفتم : ساحل می خوام و قلیان وتماشای تا به صبح به تماشای جزر و مد .خنده ای کرد و گفت :چیزی خواستی که ندارم .من اصلا اهل قلیان نیستم و متاسفانه تو این شهر هم قهوه خانه ای که قلیان داشته باشد نداریم ولی باکی نیست . فراهم می کنم . دنده را سخت عوض کرد و گازی داد و حرکت کرد .                                

دیدم از شهر خارج می شود . گفتم :کجا می ری ؟گفت: شهر مجاور .اونجا جایی رو می شناسم که قلیان داره ساحلش هم از اینجا قشنگ تره .گفتم :کار و زندگی نداری؟گفت :چرا ندارم ؟زن و بچه خونه منتظرند . گفتم :آخه این که درست نیست . گفت :اتفاقا درسته .ما میهمان نواز هستیم .مطمن هستم اگر به همسرم بگم دلیل تاخیرم چی بوده ناراحت نمیشه .حالاخودت می بینی .         

نیم ساعتی را رفتیم تا به شهر مجاور رسیدیم .راست می گفت :آبادتر بود از شهرشان .می گفت اینجا شهر "حمید فرخ نژاده" و بعد با حالتی جدی گفت :"عروس آتش" رو که دیدی ؟ قهوه خانه ای را پیدا کرد و قلیانی آورد . اهل قهوه خانه گرم بودند. هر کس وارد می شد با همه دست می داد .دقایق اول متعجب بودم ولی بعد عادت کردم و به هر کس که از راه می رسید دست می دادم و خوشامد می گفتم .این قهوه خانه برای عرب ها بود و چه میهمان واز بودند. نه چای می خورد و نه قلیان می کشید .گفتم چرا ؟گفت :اهل قلیان نیستم ولی چای هم نمی توانم بخورم الان !صبورانه ایستاد تا چایی بخورم و قلیان بکشم و ساحل را تماشا کنم .دلم نیامد به خاطر لذت بردن از جزرو مد معطلش کنم ،زن و بچه داشت.                                                                      

گفتم: برویم .گفت :عجله نکن .گفتم دیگه کافیه .نیم ساعتی نیز برگشتمان طول کشید. در طول راه نارحت بود که خوب نتوانسته پذیرایی کند . گفت شام می رویم منزل . من از تعجب نمی دانستم چه بگویم .هنوز اسمش را هم نمی دانستم .گفتم که شام را باید در هتل باشم .گفت :ما اهل تعارف نیستیم هر جور راحتی . اما بعد از شام میام دنبالت بریم پارک .می دونم زود نمی خوابی (از کجا ؟نمی دونم )وقتی دم هتل پیاده شدیم خواستم کرایه را حساب کنم گفت :برو "حبیب" مگر قراره دوباره همدیگرو نبینیم ؟میام دنبالت .وآمد بعد از شام و رفتیم پارک . قبل از من مادر و همسر و تعدادی از بستگانش آنجا بودند ،گرد هم گل می گفتند ومی خندیدند و بساط شام و چایشان به راه بود . یک به یک همه را به من معرفی کرد و مرا به آنها:"حبیب" . همه خوشامدی گفتند. با صرافت میزی و صندلی فراهم کرد و برای من در گوشه ای گذاشت تا راحت بنشینم و بعد نایلونی را آورد . نگهبان پارک را صدا زد و گفت :بردار بیار اون شعله را .                                        

با تعجب دیدم از نایلون یک قلیان چوبی بیرون کشید و شروع کرد به راه انداختنش . بلد نبود و کمک خواست .گفتم تو که قلیان نمی کشی از کجا آوردیش ؟گفت : رفت از پسر عموم گرفتم تو 20 کیلومتری اینجا زندگی می کنه و گاهی قلیان می کشه . (نمی دونستم چی بگم )نگهبان پارک چراغ پیک نیکی آورد و او شروع کرد زغالی را گداختن . و چه قلیان ردیفی بود . ساعتی گپ زدیم و قلیان کشیدم .گاه رفتن رسیده بود .من هنوز اسمش را نمی دانستم و او نیز هم .  گفتم :من هنوز اسمت را نمی دانم . گفت :مهم نیست تو فکر کن :"یکی از اهالی جنوب!" . گفتم :لااقل شمارت رو بده تا اگر آمدی تهران تلافی این همه محبت را بکنم . گفت : شماره نمی خواد "حبیب" . دست تقدیر !خدا اگر بخواد منو و تو رو یه جای دیگه به هم می رسونه . شب هنگام مرا به هتل رساند و رفت و من تازه فهمیدم که کرایه راه را نپرداخته ام .چه جوری پیداش کنم ؟تلوزیون چیزی نداشت . مجله ها را باز کردم و شروع کردم به خواندن نقدهای فیلم "کنعان" . وقت به خوندن کتاب نرسید(هر چند که به "شهاب" قول داده بودم سریع کتاب "دوقدم اینور خط" رو از "احمد پوری" این مترجم عزیز و دوست داشتنی بخونم ولی فقط تونستم تو هواپیما پنجاه صفحه شو بخونم ) تا ساعت چهار بامداد هر چه خوندم از "کنعان" بود .همه نوشته ها  نقدهای مرتبط با "کنعان" و مصاحبه های "مانی حقیقی" و "محمد رضا فروتن" و "ترانه علیدوستی" و درآخر یادداشت ترانه رو در مجله فیلم ."کنعان" را در جشنواره دیده بودم . ساعت سه نیمه شب بعد از چهار سانس پیاپی فیلم دیدن . لازم بود دوباره ببینمش .

هشتم آبان بود و من در جنوب بودم . و این یعنی اینکه تا ارامگاه ابدی "قیصر امین پور" که سالمرگش بود فاصله زیادی نداشتم و باید می رسید به "گتوند" و مراسمش .هر چه کردم نتوانستم . این جلسات کاری آنقدر ادامه دار شد که در پایانش دیدم حتی اگربخواهم با سریعترین خودرو هم بروم باز هم دیر می شود و به قول خودش :"چقدر زود دیر می شود !" در هوای شرجی جنوب فاتحه ای جانانه نثارش کردم و عذرخواهی کردم از او . دیدار بماند برای سال بعد اگر زنده ماندیم .

 "حرف‌های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می‌کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می‌شود"

گاه رفتن به تهران با سینما "اریکه ایرانیان" هماهنگ کردم برای آخرین سانس پنجشنبه ساعت ده و نیم شب و مستقیم از فرودگاه به سینما رفتم . فیلم که تمام شد پای در خیابان گذاشتم وچه جالب که همچون پایان "کنعان" هوابارانی بود . نیم ساعتی زیر باران ایستادم تا خوب خیس شوم و لذت بردم از این باران زدگی و بعد ماشین را روشن کردم ...باید یه چیزی واسه "کنعان" بنویسم . حالا که همه یه چیزی نوشتن وقتشه ..اگر حوصلم بکشه ..اگه !!