پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

زنگ تلفن و خاطرات نه چندان دور
ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧  

زنگ تلفن و خاطرات نه چندان دور

 

"ف" یکی از دوستان خوبم که در عالم ظاهر فردی بسیار جدی و زمخت و یکی از مدیران معروف صنعت کشور است ،اما  در باطن و در جمع دوستان فردی بسیار شوخ طبع و باحال است و مایه شیرینی ونشاط حاضرین در هر جمع ،میهمانم بود.

میهمانی دو نفره ای بود . لطف کرده بود و سرزده بودبرای احوالپرسی . از سر لطف اول که رسید مستقیم رفت سر گاز تا بساط خودش را جور کند (چایی ) خواستم مانع شوم گفت :بگیر بشین خودم ردیف می کنم .

گفتم :بابا مدیر ! ما باید براتون الان چایی بیاریم بعد از 12 ساعت خستگی روزانه درست نیست .

گفت : هر روز آبدارچی واسم چایی میاره بزار یه بار هم من چایی بیارم . مگر اتفاقی میفته؟ تازه خودمون دو تا هستیم کسی هم نمیبینه که (و چشمکی هم زد )

بیچاره "ف "خبر نداشت که با این وبلاگ این حکایت رو کسی نمی بینه ولی چند نفری احتمالا می خونن .

گرم صحبت شدیم و "ف "شروع کرد از اوضاع و احوال کار و بار گفت و بعد هم تعدادی جک ردیف و دست اول تعریف کرد و چند تایی هم اس ام اس جدید برام خوند . کمی تا قسمتی خوشمان آمد و لبخندی نه از روی اجبار که با خواست قلبی –که به ندرت اتفاق می افتد – نثارش کردم تا بدونه تلاشش در خوشحال کردن من موثر بوده .

چای دوم را هنوز نزده بودیم و "ف " هنوز سیگار دوم را نگیرانده بود که تلفن زنگ زد .

از شور و شوق حضور "ف" و حالت خوش کوتاهی که در حضورش داشتم دقایقی هیچ نمی فهمیدم .

-   تلفن زنگ می زند !(ای صدای "ف" بود که به من هشدار می داد )

گفتم :ولش کن !

گفت :شاید کاری داشته باشند .

با اکراه بلند شدم و سمت اتاق رفتم . تقریبا هیچ تلفنی را جواب نمی دهم مگر تلفن داداش کوچولو رو که می دانم در ساعت خاصی دقیق و به موقع برای احوالپرسی زنگ می زنه و بقیه تلفن ها بی جواب می مونه .

نمی دونم چی شد که تو اصرار یا رودربایستی با "ف " رفتم سراغ تلفن و گوشی را برداشتم .

-الو بفرمایید .

:سلام بی معرفت .

-سلام .شما ؟

:حالا دیگه منو نمی شناسی ؟- صدای صدای زنی بود جوان-

-(با تعجب )ببخشید من شما رو به جا نیاوردم .فکر کنم اشتباه گرفتید ؟

:بله حق داری .بس که بی معرفتی .

-خانم من نه حال و حوصله دارم و نه وقت .لطفا مزاحم نشید.

:حال و حوصله رو که می دونم نداری و وقت رو هم از بی معرفتیت میشه تشخیص داد . معلوم نیست کجا داری پول پارو می کنی .

-   خانم ببخشید .(خواستم گوشی روقطع کنم )

:"ساخلار" ! نشناختی منو ؟

"ساخلار "چه عبارت قریب و آشنایی . کجا شنیدم ؟کی گفته بود ؟ آهان یادم آمد . در چند ثانیه حال و هوام عوض شد . یه هویی برگشتم به گذشته و پرتاب شدم به سه سال پیش :یادم آمد . چهار نفری رفته بودیم گردش وماشین بازی (تفریحمان بود) آخر شب با یک آردی لکنتی میزدیم به خیابون از نیایش می انداختیم تو چمران و بعد همت و آخر سر هم مدرس و یه سر تا خیابون نیلوفر می رفتیم و یه هات چاکلت می خوردیم و بر می گشتیمو للبته بعضی وقتها هم فرحزاد . تقریبا سالم ترین نوع تفریح بود که همیشه تکرار می شد و تفاوتش در این بود که گاهی به جای هات چاکلت مثلا کاپوچینو می خوردیم و یا اگر گرسنه بودیم یه سری به "فری کثیف" می زدیم و دو تا ساندویچ می گرفتیم و چهارتایی می خوردیم .

اولین بار نمی دونم کی پیشنهاد داد بریم نیلوفر . اولین کافی شاپ به "راد" (که همیشه راننده بود )گفتم "ساخلا (به ترکی یعنی نیگه دار) و از اون موقع شد که بهم می گفت ساخلار !

 

-الیکا تویی ؟

:خیلی بی معرفتی ؟

-   به خدا نشناختم . می دونی چند وقت گذشته ؟

:آره می دونم. هیچ تا به حال به سرت زده تو این همه مدت یه حالی از من و "راد" بپرسی ؟

-   دروغ چرا راستش رو بخواهی نه . اینقدر گرفتار بودم تو این مدت .

:اونقدری که نتونی یه زنگ بزنی ؟

-ببین این گله رو همه دوستان از من می کنن و عنوان بی معرفت رو رو من گذاشتن ولی خوب حتما برای خودم دلایل قانع کننده ای هم دارم . فکر می کنم تو عالم دوستی قبلا دوستیم رو ثابت کردم . نکردم "الی" ؟

:شوخی کردم .ناراحت نشو . یه هویی یاد اون روزا افتادم و خواستم زنگی بهت بزنم . اولش "راد" مانع بود و نمی گذاشت می گفت ولش کن این فرزاد بی معرفت رو یه زنگ نمیزنه به آدم .رفت که رفت . بعد من گفتم بزار زنگ بزنم ببینم کجاست و بپرسم چرا زنگ نمی زنی و چرا پیش ما نمیایی و با ما قهری ؟

-   نه بابا چه قهری ؟

:اونقدری بی خبری از ما که اگر الان بهت بگم خدا یه کوچولو به ما داده تعجب می کنی !

-   (با خنده )یه کوچولو عقل خدا بهت داده خوب خدارو شکر !

:باز همه چیز رو مسخره گرفتی .منظورم اینه که خدا به من و "راد "یه کوچولو داده یعنی یه بچه !!!!!

-   آهان ! راست می گی ؟جدی ؟پسر یا دختر ؟!

:واسه توی بی معرفت چه فرقی می کنی ؟دلمون خوش بود بچه همزمان هم عمو داره و هم دایی !ولی پسره !

-   هوم !بچه ای که عمو وداییش من باشم فکر می کنی چی می خواد بشه آخرش ؟اما از شوخی گذشته خیلی خوشحال شدم . وچه خوب که پسره چون اگر دختر بود و به مامانش می رفت دیگه مشکل بود احمقی مثل "راد" بیست سال دیگه تو راه دخترت سبز بشه !

:میگم مسخره بازی درمیاری ؟

-نه کاملا جدی می گم خوشحالم که بچتون پسره و دلایلم هم خیلی جدی بود هر چند دوباره روحیت رو تخریب کردم ولی الی این یه واقعیته که باید قبول کنی !

 

"راد" و "الی"دو سالی بود که با هم ازدواج کرده بودند از اون ازدواج های مسخره که با عاشقیت های اواخر دبیرستا شروع میشه و یه هویی میشه زندگی جدی . هر دوشون موقع ازدواج بچه سال بودند و زیر بیست سال داشتند و به قول خودشون شب اول ازواج تو خونه جدید هر دوشون گریه شون گرفته بود که شب بدون مامان و باباشون چطوری سر کنن . و این یهویی افتادن تو واقعیات زندگی براشون سخت شده بود . تو تمام این ده سال از کمک ها ی مستقیم و علنی پدرهاشون استفاده می کردن و عملا اونا خرجشون رو می دادن . به هر کاری هم که دست زده بودند اغلب ناموفق بودند و حالا بعد از ده سال می دیدند که زندگیشون چیزی نداره . به فکرشون افتاد برای تغییر اوضاع بچه دار بشن که یه مدتی طول کشید و مشکلاتی داشتند . خنده دارترین قسمت ماجرا دعواهای بچه گانه و بعضا احمقانشون بود که من می مردم برای قضاوت کردن در مورد این دعواها و حل مشکلشون (بس که کر کر خنده بود )تو یکی از دعواهاشون "الی " کلشو کوبیده بود به زمین و سرش کبود شده و باد کرده بود . از من خواستن بینشون داوری کنم . من که با "الی"همیشه کل داشتم و به نوعی سعی می کردم هوای"راد " رو داشته باشم تو اون روز که "الی "یه گوله آتیش بود و سرش هم حسابی باد کرده بود و اصلا حال و حوصله شوخی نداشت با حالتی جدی گفتم :یه خورده قضاوت سخته بین شما چون یکی از طرفهای دعوا کاملا احمقه ! و "الی"که فکر می کرد منظورم "راد " هست و طرف او را گرفته ام گفت :آی قربون دهنت .منم همین رو می گم . من با همون حالت جدی ادامه دادم :منظورم از "احمق" شما بودین خانوم . یه خورده به خودتون بگیرین ! با تعجب گفت :فرزاد با منی ؟چرا اینطوری با من صحبت می کنی ؟ و من با جدیت گفتم :بله با تو ام . احمق دعوا می کنید بکنید . کتک کاری می کنید با هم بکنید سر هیچ و پوچ جر و بحث می کنید بکنید . احمق چرا کلتو کوبیدی به زمین اینجوری کبود شده ؟اگر ضربه مغزی می شدی می افتادی می مردی این بدبخت (اشاره به راد) چه طوری ثابت می کرد که تو خودت این کارو کردی ؟ می دونی چقدر واسش دردسر ایجاد می کردی ؟ اونا هفته ای دست کم یکبار قهر می کردند و یکبار مراسم آشتی کنان داشتند و این برای ما جالب و موضوع خنده بود. اونا پای ثابت ما بودن در دو سال کامل . همه جا با هم می رفتیم . مسافرت و تفریح و تقریبا هر شب با هم بودیم . راد یه مدت زیادی بود که بی کار بود و تو خونه بود ومنتظر که من شبها برسم و شروع کنیم به گپ و گفتگو و کل انداختن با اون دوتای دیگه .

من که اغلب خسته و داغون از کار بر می گشتم دلم نمی اومد نیام و تا جایی که چشمام توانایی باز موندن داشت همرا بودم .

چه خنده ها که نکردیم . چه دعواها .چه شوخیها و چه خوردن ها و نوشیدنها و مسافرتها . برف بازی ها. یادمه یه شب که برف سنگینی باریده بود و خیابون تماما بسته شده بود ما بزمی کوچیک داشتیم و همه چیز به راه بود .تو اون سرمای هوا از "راد" قلیون خواستم . "نه" نگفت و رفت بیرون ذغال درست کرد.

ماشینها تو خیابون گیر کرده بودند و مسیر بسته بود و ساعت دو نیمه شب . به تماشای اونها نشستیم . یکی از جمع حوصلش سر رفته بود و سیستم صوتی حسابی تو ماشینش داشت . درب صندوق عقب را زد بالاو صدای موزیک رو برد بالا .

مردم که از سرما و پشت ترافیک موندن خسته شده بودند زیر برف شدید ریختند بیرون و شروع کردند به حرکات ناموزون و موزون تا هم گرم شن و هم شاد .

ما هم از بالا اونها رو تشویق می کردیم . پایین رفتیم و به اونهایی که زنو و بچه داشتند تعارف کردیم بیایند خونه تا ره باز بشه . گفتند مااینجا خوشیم .شما بیاید پایین با هم باشیم .

خندیدیم بهشون و گفتیم بالا خوشیم و ردیف خواستیم شما اذیت نشین .

انجام یه خورده کاری هایی با راد برای عوض شدن حال و ورحیه اش رو گاه و بی گاه تو برنامم داشتم . "الی" اما از "راد" فعال تر بود و در چند برنامه تلوزیونی مجری گری می کرد .

شوخی من شده بود  برنامه هایی که اون اجرا می کرد .

-واقعا در اون تلوزیونی رو که مجریش تو باشی باید گل گرفت !مجری بهتر از تو نداشتند آخه کدوم احمقی تو رو با 145سانتی متر قد و 70 کیلو وزن به عنوان مجری معرفی کرده.

"الی" به وزنش خیلی حساس بود با زحمت زیاد وزنش رو از 70 به 50 رسونده بود و تلاش می کرد با رژیم همیشگی وزنش رو حفظ کنه .

 

-بهش گفتم: راستی وزنت رو چیکار کردی ؟

:وای فرزاد باور نمی کنی وزنم رسید به 80 . بعد از دو ماه به زور تونستم به 65 برسم .

 -(با خنده )حالا از این 30 کیلو چقدرش به اون بدبخت رسید ؟

:یعنی چی ؟

-یعنی اینکه وزن بچه چقدره ؟

:آهان !دقیقا سه کیلو و سیصد و بیست گرم .

- خوب 10 گرم از وزن من  به هنگام تولد کمتر . یه چیزی میشه به امید خدا نگران نباش.

                   

مکالمه نسبتا طولانی با "الی" تمام شد و باقی ماند به وعده دیداری که هر دو می دانستیم شاید دیگر تکرار نشود . یه گمانم آن دوره طلایی شیطنت و بازیگوشی و خندیدن ها و تفریحات سالم و ویراژهادادن تو اتوبان و مسافرت گذشت .

خوب بود اما گذشت . و این وسط هر چند اسم من به عنوان بی معرفت در رفت اما نمی دونم با چه زبونی و چطور برای "الی" و "راد" توضیح بدم که اون روزهای قشنگ دیگه گذشته .نه اینکه کدورت خاطری باشه بینمون و یا حرفی و حدیثی که اتفاقا همه چیز خوب بود و قشنگ .حالا دیگه "الی" باید سعی کنه یه عمو و دایی دیگه واسه کوچولوی خودش پیدا کنه . بیچاره کوچولو که نه دایی داره و نه عمو و قرار بود من همه کارش بشم و نشد.

به سالن برگشتم ."ف" که از نبودن من خسته شده بود دو تا چایی زده بود و دو نخ دیگه سیگار هم دود کرده بود .

گفت : کی بود ؟تو که نمی خواستی جواب بدی پس چرا اینقدر طولانی شد ؟

ماجرا را برایش گفتم . به هم ریخته بودم .از یادآورد آن خاطرات نه چندان دور که ناخواسته دفترش روبرویم گشوده شد .

گفت : فکرش رو نکن !بیا یه نخ از این سیگارا بزن !

گفتم :آخه دلم براش می سوزه ؟

گفت :واسه کی ؟

آهی کشیدم و گفتم :واسه اون بچه ؟

گفت :و شاید واسه بچه های نداشته ات ؟

خندیدم . یاد اون دوستم افتادم که رفته بود پیش رئیسمون که یه مدتی باهاش قاط زده بود از من تعریف و تمجید کنه وبه نظر خودش در حق من لطف کنه و وقتی برگشته بود بهم گفت :فرزاد نمی دونی یه کاری کردم واست !زندگی خودت و بچه هات رو از بدبختی و فلاکت نجات دادم (یعنی نگذاشتم اخراج بشی) .

خنده ای کردم وبهش گفتم :به جای بچه های نیامده و نداشته ام از تو بخاطر حفظ این زندگی و جلوگیری از فلاکتم تشکر می کنم .

"ف" بلند شد که بره .کفشش رو پوشید . تو راه پله گفت :فکرش رو نکن .

گفتم :فکر چی رو ؟

یا همون شیطنت همیشگی گفت :فکر بچه رو !درست میشه ان شا ا..

با خنده  "ف"را مشایعت کردم .

بی معرفت یه نخ از اون سیگارهایی که اینقدر تعریفشون رو کرد (کنت یک )نگذاشته بود .

 

توضیح :اول - تصور کنید که یکی ازاساتید مسلم داستان نویسی کوتاه قول داده بیاد تو این وبلاگ و این قصه رو بخونه و نظرش رو بده – که برام خیلی مهمه – بنابراین زیاد این نوشته رو جدی نگیرید و فکر کنید یک فصه کوتاهه .همین !

دوم – دوستان زیادی که خواستن راجع به فیلم "کنعان " بنویسم و کتاب "بیوتن " هم چشم .پست بعدیم در مورد همین دو موضوعه .قوله قول . به قول "فرهادجعفری "قول انگشتی !