پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

چند تا" یادداشتخاطرهنکته" با و بی رابط
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧  

چند تا" یادداشتخاطرهنکته" با و بی رابط

 

اول – به خواب و اینجور چیزهای زیاد اعتقادی ندارم ،یعنی نداشتم ولی یه مدتی دارم یواش یواش اعتقاد پیدا می کنم . از اون خواب عجیبی که چند وقت پیش دیدم و شرحش رو هم تو وبلاگ نوشتم یه جورایی واسم عجیب شد این حکایت خواب دیدن .

تصور کنید: دقیقا ساعت شش بامداد از دیدن یک خواب بد و پریشان از خواب بیدار میشی و به مرور آنچه که در خواب دیده ای می پردازی . صحنه اعدام یک جوان را با چزئیات کامل در خواب دیده بودم با زاری و گریه مادر و خواهرانش . چند ساعت بعد تو خبرهای اینترنت خوندم که دقیقا ساعت شش بامداد همان روز یعنی همزمان با خوابی که دیده بودم چند نفر جوان را (بخاطر جرایم مختلف) اعدام کرده اند . خوب این عجیب نیست ؟

اما خواب دوم :دو سه شب پیش خواب "علی" رو دیدم . یه مدتی با "علی" همکار بودیم اما دو سالی می شد ازش خبر نداشتم و راستش تا به حال هم راجع به او فکری نکرده بودم . بچه خوب و آروم و تو خودی بود . مترجم بود و اهل دل . اولین بار "محسن نامجو" رو با او شناختم و او بود که یک مجموعه کامل از کارهاشون رو اون زمان به من داد و از فلسفه کاری این مجود عجیب برام حرف زد . بگذریم. "علی" رو خواب دیدم تو حال و روز خوبی نبود . شبش رفتم تو اینرنت یه خبری ازش بگیرم .نمی دونستم کجاست و چه می کنه . خیلی گشتم و تنها تونستم وبلاگش رو پیدا کنم که از آخرین پستش بیش از 18 ماه می گذشت و جالب بود که پستش هم با این شعر تموم می شد :

"همه چی با ما می گنده یره

همه چی با ما می پوسه یره"

 بی خیال موضوع شدم .امشب با ماشین درب و داغون و تصادف کرده از بلوار فرحزادی به سمت میدان کاج حرکت می کردم . هر وقت پشت چراغ قرمز "میدان سرو می رسم" دلم بدجوری می گیرد. من بدجوری عاشق این میدان بودم .بالای صد هزار دور را به تنهایی دور این میدان محبوب تا به حال چرخیده ام و لذت برده ام . یه روز که اومدم دیدم ورش داشتن . به همین راحتی میدون عزیز من شد یک چهارراه زمخت و مسخره با چراغ قرمزهای طولانی . آره چی داشتم می گفتم :بنویس ! خلاصه باز هم همون حس نوستالژی به من دست داده بود و تو حال و روز خودم بودم . چراغ سبز شد .رسیدم وسط چهارراه که یه زمانی میدون بود . ماشینهایی هم از سمت مقابل می خواستن بپیچن رو به جنوب و پاکنژاد. می خواستم میدون رو رد کنم یکی ازماشین های پیچیده (206بود)هی بوق می زد . کم پیش میاد تو رانندگی عصبانی بشم از بوق زدن اما تو حالی که بودم قاط زدم خواستم به یارو یه چیزی بگم .دستش رو گذاشته بود رو بوق و یه ضرب بوق می زد. رو مو برگردوندم به سمتش .سرش رو از پنجره آورده بود بیرون و داد می زد .شیشه رو دادم پایین .می تونید بقیه اش رو حدث بزنید :علی بود:"فرزاد !فرزاد"

بهش گفتم برو سمت پاکنژاد . یه دور عجیب تو وسط چهارراه زدم سمت پاکنژاد . یک الله اکبر گفتم و علی را در آغوش گرفتم . این برای من و علی که جزو موجودات سرد و بی احساس (از نگاه دوستان ) تلقی می شیم کمی عجیب بود ولی چند لحظه ای همدیگرو در آغوش گرفتیم . بهش گفت از خوابی که دیده بودم و تعجب که چطور همدیگرو اینطوری وسط این چهارراه دیدیم . علی گفت :شاید فکر کنی چرت میگم ولی باور کن منم سه روز پیش هم بهت فکر می کردم و هم خوابت رو دیدم .عجیب نیست ؟! قرار شد علی رو بعد ببینم .می گفت وقتی دیدمت اول گفتم نیگاه کن "علیرضا عصار" با کاپشن قرمز سوار آردی شده ولی یه کم که دقت کردم دیدم نه بابا فرزاد خودمونه . حالا چطور چشمهای "علی" منو با "عصار" قیاس کرده بماند . فکر کنم باید به چشم پزشک مراجعه کنه . دفعه بعد اگر دیدمش بهش می گم .

 

دوم – ناخواسته و بصورت عجیب یکهویی سر از مراسم اختتامیه بیست و پنجمین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه تهران در می آورم و در ردیف میهمانان ویژه قرار می گیرم . با رضا قرار داشتم .با یکساعت تاخیر رسیدم .نبود . بهش زنگ زدند وگوشی رو بهم دادن:رضا بازم بدقولی ؟

-اول اینکه تو دیر کردی اینبارو و دوم اینکه فرزادجون  من الان یه اجرا دارم تو تالار اندیشه خودتو اونجا مشغول کن تا من بیام.باشه ؟

:رضا کارت کی تموم میشه ؟

-تا 8 میام .

حالا تکلیف من بخت برگشته که از اون سر دنیا پاشدم اومدم اینجا چیه ؟با خودم گفتم بهترین کار برای اتلاف وقت اینه که برم همون "تالار اندیشه" . حالا نمی دونم داستان چیه و قضیه چیه .وقتی رسید تازه فهمیدم قضیه از چه قراره و رضا مجری چه مراسمیه .حالا از اینا که بگذریم قصدم از همه این قصه توضیح یک نکته جالب بود .

در بین برندگان نام "آیدا پناهنده "دو سه بار اعلام شد . بعضی از برندگان از طریق تریبونی که رضا در اختیارشون قرار می داد یه چیزهای رو کوتاه می گفتند . اما آیدا در هر بار که روی سن اومد حرفی نزد به جز بار آخر . انگاری اومده بود منو بلرزونه و بره .

بارآخر رضا گفت :و جایزه ....اهدا می شود به هنرمند جوان خانم "آیدا پناهنده "بخاطر...

حضارتشویق کردند و آیدا جایزه ش رو گرفت و اینبار برخلاف دو سه بار قبلی پشت تریبون رفت و گفت:"فقط خواستم یه نکته ای رو بگم .بخاطر اینکه مجری منو هنرمند جوون خطاب کرد .من تا چند ماه دیگه سی سالم میشه . بنابراین اتلاق واژه جوون شاید یه کمی عجیب و یا نامناسب باشه (نقل به مضمون )

خوب از اونجایی که من و آیدا تقریبا هم سن هستیم و آیدا اون چیزی رو که می دونستیم ولی به زبون نمی آوردیم رو گفت کمی تو فکر فرو رفتم و یه خورده ای هم دمغ شدم :جوونی پر!!! از چند ماه دیگه میرم تو سی سالگی و این یعنی یک دوره مبارزه با افسردگی سی سالگی !!

نکته – رضا اجراهای دو زبانه خوبی داره . فارسی و انگلیسی و ترجمه همزمان . خداییش تو مجری های ایرانی نداریم و یا کم داریم . دوم –شنیدم آیدا یک فیلمنامه نوشته و به گمانم به زودی توسط "مازیار میری" ساخته میشه واسه این جوون سابق آرزوی توفیق !

 

سوم – شده یکی رو نبینی ولی صداشو از پشت سرت بشنوی ؟حتما شده . یک جایی میهمان بودم تو اتاقی .یکی وارد اتاق شد و با دوستم که روش به من بود( و طبیعتا من پشتم به طرفی که وارد شده )شروع به صحبت کرد.

با یک صدای تو دماغی عجیب و بسیار آزار دهنده . برگشتم و یه نگاهی بهش کردم تا صاحب صدا رو ببینم .

دوست مشترک، ما رو به هم معرفی کرد .ایشون آقای "فرزاد حسنی" و ایشون آقای ..... . وقتی از اتاق بیرون رفت رفیقم ازم پرسید :نشناختیش ؟

گفتم :نه !

گفت :بابا ...هست دیگه .خواننده معروف !!ندیدی کلیپهاشو از ماهواره .

واقعا تا به اون موقع ندیده بودمش و با کارهاش آشنایی نداشتم ولی تعجب کردم چطور با اون صدای زمخت و بد می تونه خواننده باشه .

شب رفتم تو اینترنت و یه جستجویی کردم . مخم سوت کشید طرف با کلی از این هنرمندای جدید مثل "محسن چاووشی" هم کار کرده وهم اجرای مشترک داشته و کلیپ هاش که مرتب توی ماهواره پخش میشه و جالبتر هم دندانپزشکه و هم مهندس عمران .حالا چطوری به این نتیجه رسیده که از خیر این دو تخصص بگذره و بیاد خواننده بشه بماند . جوابش رو می زاریم به عهده طرفدارانش که ظاهرا کم هم نیستند ولی واقعا صداش آزاردهنده بود ! به هر حال شد مایه تعجب و این خوبه .آخه این روزها دیگه خیلی کم تعجب می کنم .

 

چهارم –احمد عزیزی هنوز هم نفس میکشه و هنوز هم اشک میریزه .بدجوری لج کرده و انگاری! هنوز هم نمی خواد دست از این لجبازیش برداره و بیاد به جمع ما زمینیان دلخسته .یکی دو باری به کما رفته و پزشکها هم گاهی گفتن بیماریش قابل درمان نیست . اما خواهرش می گفت هر وقت صدای شجریان در اتاقش طنین انداز میشه دانه های اشک روی گونه هاش جاری میشه .

کاش دوباره به هوش بیاد و برامون بخونه :

شما پرندگان !

 قسم به آبی قشنگ

 قسم به دشت های سبز

قسم به روح سرخ لاله ها  که روی بام لحظه های ما

به جز شهود سایه بلند یک درخت نیست

وما برای انهدام خاطرات هیچ کوچه ای

ترانه های خویش را

 سبد نمی کنیم

و غیر عشق را

به خانه های خود نمی بریم

و غیر مهربانی و سرود را

شما شماپرندگان !!

قسم به آشیانه هایتان :

"از پشت بام ما گذر کنید"

نکته – نقل از روزنامه دیروز خورشید.

 

پنجم – از موقعی که "خاتمی" تو ثبت نام دور دوم انتخابات ریاست جمهوریش و به هنگام سخنرانی اش و پایان آن با آن حرکات جالب دست عبارت :"یا علی مدد " را بر زبان آورد این کار همیشگیش بود که توی هر جمعی تلاش کنه هر طور شده یه حرف و حدیثی بشه و ایشون رو منبر بره تا فقط و فقط آخرش بگه "یا علی مدد " یه آشنایی یا فامیلی دوری هم با "خاتمی" داشت و این شده بود مایه افتخار براش و تلاش می کرد مثل خاتمی حرف بزنه . اما این کجا و آن کجا ! یه جورایی شده بود جک واسه بچه ها حرف زدنش . اون روزها کلش بدجوری باد داشت . نمی دونم کجاست حال و چه می کنه . شش هفت سالی هست ازش بی خبرم . دلم می خواد می دیدمش تو این روزها .شنیدم ازدواج کرده و گرفتار معاشه . هر کجا هست خدا یارش باد و :"یا علی مدد "