پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

پیری
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧  

پیری

می گفت :دلم می خواد زود پیر بشم!

شنیدن این جمله از او کمی عجیب وبعید بود .

و ادامه می داد :و می دونم که وقتی پیر بشم هیچ وقت غرغرو نمی شم و خودم از عهده کارام بر میام .

می گفتم :عجله نکن . می رسی به اونجا هم و در ضمن کسی از فرداش خبر نداره .

می گفت :می خوام 80 سال عمر کنم .می دونم زیاد عمر می کنم .

می گفتم :ان شا ا... خداکنه 100 سال نه 120 سال عمر کنی .

می گفت :نه همون 80 سال کافیه.

 

- - - - - - - - - - - -

 

می گفت :تو زیاد عمر نمی کنی .

می گفتم : از کجا می دونی ؟

می گفت :کف دستت رو ببین . خط عمر کوتاهی داری و در ضمن پر از فراز و نشیب .

می گفتم :یعنی چی ؟

می گفت :یعنی عمر زیادی نمی کنی و تو زندگی هم فراز و نشیب زیاد داری و بخصوص بیماری .

 

- - - - - - -  - - - - -

سی سالمان شد اما هنوز از این سرگشتگی رها نشدیم .

کو کجا هستند اونهایی که می گفتند :سنت که بره بالا درست می شی .آروم میگیری . بزار گرفتار روزمره زندگی بشی بهت می گم اونوقت .

درست نشدم . همان بودم که هستم !

 

- - - - - - - - - - -

این سی سالگی می رسد .و ما به پیشوازش رفته ایم از هم اکنون . باید هفت روز و هفت شبانه روز جشن بگیریم .مگه نه ؟

 چه زود پیر شدن !چه زود !

چندین بار تلاش برای نرسیدن به 80 سالگی!

انگاری دلمان می خواست زود به آخر برسیم : من به پیری و او به پایان !

 

 

 


کلمات کلیدی: