پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

جزر و مد
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧  

 جزر و مد

به دعوت دوستی رفته بودم "چابهار" . سرزمین سحر انگیزیه با جاذبه های بسیار . یکی از جاذبه هاش تپه های عجیبشه که شمارو یاد ژوراسیک پارک می اندازه با مارمولک های باحالش .

و زیباترین جاش ساحلشه که تو شبها می تونی در آرامش کامل بشینی بهتماشای ستاره ها ودیدن آب دریا.

و نیز آدمی به نام "حجت" هم یکی از جاذبه های این محیطه که هر کس گذارش به اونجا افتاده باشه حتما دیده این موجود رو و یا فیلم هایی ازش دیده و مطالبی در موردش خونده . فکر کنم تو جشنواره فیلم فجر پارسال هم یک فیلم راجع به زندگی "حجت" ساخته بودند . (فیلم انتظار زمین )

حجت یکی از جاذبه های دیدنی چابهار شده.حالا چرا نمی دونم ؟؟

جوان عاشق پیشه ناکام از عشق پای پیاده از شمال رخت بربسته و بیست  سال پیش به چابهار آمده و حالا در حاشیه آن بصورت بدوی و همچون انسان های اولیه زندگی می کند . لخت است و برای خود خلوتگاهی از سنگ ساخته و همانجا زندگی می کند و از هیچگونه وسایل زندگی مدرن امروزی انسانها استفاده نمی کند. اغلب خوراکش از راننده های رهگذر تامین می شود و راننده ها گاه سیگار و عذایی به او می رسانند .و اگر نرسانند هم هیچ !

وارد خلوت تنهاییش که شدم برایم جالب بود عکسی از "سیبل جان" بر گوشه دیوار نصب کرده بود.

گفتم :این را می شناسی !

گفت :نه ولی زیباست !

از همه اوضاع سیاسی و اقتصادی جامعه خبر داشت و مرجع اخبار و اطلاعاتی که داشت را رهگذران و آدم های بیکاری مثل من می دانست که گاه و بی گاه اینجا می آمدند.

برای اولین بار با "هادی" رفتیم کنار ساحل . یک رستوران ساحلی داشت که تا نزدیکی صبح باز بود . شامی خوردیم و دراز کشیدیم .

"هادی" گفت: وقتشه قلیونی بکشیم و نگاه کنیم به امتداد حرکت آب . الانه که جزر و مد شروع بشه . تو تا حالا ندیدی خیلی زیباست .

گفتم :قلیان نمی کشم .

گفت :می کشی خوب هم می کشی رطوبت اینجا آدم رو وسوسه می کنه . بکش و به آب نگاه کن!

و بعد سفارش دو قلیان داد . برای اولین بار قلیان می کشیدم. با هر چه دود بیگانه بودم . کمی گلویم را سوزاند و به سرفه افتادم .

گفت :اولش آرام آرام بکش .

و خودش مشغول شد  . گرم صحبت شدیم و قلیان کشیدن . از هر دری سخنی می گفتیم و حرفی به میان می آمد . از کارهایی که نکرده بودیم و از کارهایی که کرده بودیم و نتایجی که به همراه داشت یا نداشت .

ساعت به سه بامداد می رسید و من تازه فهمیده بودم این لامصب (قلیان )چیه و هادی سفارش دومین قلیان را داده بود .

آنقدر گرم حرف زدن بودیم که نفهمیدم چه بر من گذشت . هادی مرا به خود آورد و گفت راستی آب را دیدی؟ گفتم :نه

گفت :پسر من تمام این دو هزار کیلومتر تو را آورده بودم اینجا برای دیدن این صحنه .

آب حدود بیست سی متری عقب کشیده بود . خیلی برایم عجیب بود . اولین بار بود می دیدم این صحنه را .

گفت پاشو بریم نزدیک ساحل . پای به جایی گذاشتیم که آب ساعتی قبل آنجا را پوشانده بود و تا آخرین نقطه عقب نشینی آب رفتیم .

ساعت از چهار گذشته بود که به آپارتمان من رسیدیم . هادی می گفت خسته ام و حوصله ندارم برم خونه همین جا میخوابم فقط قبل از یازده بیدارم کن که ظهر جلسه مهمی دارم .

گفتم :اگر بیدار بشم حتما .

چشم که باز کردم ساعت چهار عصر بود .دیدم صدای خر خر هادی بلند است .

- بابا پاشو جلسه داری !

هر چه کردم بلند نشد . عاقبت ساعت 9 شب از خواب بلند شد . موجود عجیبی بود و به هیچ عنوان نمی توانست از هر گونه تاخیری و لغو جلسه ای چشم پوشی کند اما اینبار تقصیر خودش بود .

زنگ زد و جلسه را انداخت برای 12 شب با یک معذرت خواهی ساده از حاضرین جلسه و خیلی ساده باهم رفتیم جلسه . رفتم تا باورم شود که واقعا ساعت 12 شب در دفترش جلسه تشکیل داده .

با حرارت و شور عجیبی جلسه را تا ساعت سه بامداد ادامه داد. جلسه که تموم شد با انرژی زیاد گفت :بریم "هتل لیپار" یه دست بیلیارد بزنیم !


کلمات کلیدی: چابهار