پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

روایت های مادرانه
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧  

روایت های مادرانه

روایت دوم – مادر رابی

این روایت را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛. قبلاً در  Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلم موسیقی بودم.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، اما هرگز لذت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. اما، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اولین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  اما رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازدپس او را به شاگردی پذیرفتم.  او درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد. در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم.اما امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حد می‌شناختم؛

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم اما این فرض را پذیرفتم که به علت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی درباره تک‌نوازی آینده به منزل همه شاگردان فرستادم.  بسیار تعجب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد اما من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفا اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

 نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار مدرسه پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم .در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. . رابی به صحنه آمد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"  رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که "کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور" را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابدا آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدت با کف‌زدن‌های ممتدخود او را تشویق کردند. من متاثر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البته او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اولین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

 چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است. خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام اما آن شب شدم.  و اما رابی؛ او معلم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علتش را ندانستن را به من یاد داد.  رابی در آوریل 1995 در بمبگذاری بیرحمانه ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید

 روایت اول – مادر من

مادرم زن سخت و محکمی است با زندگی پر از فراز  نشیب . به نظرم آنقدر زندگی پر ماجرایی داشته که حکایت داستان زندگیش زمینه ساز طرح یک فیلمنامه شده و به احتمال زیاد در دو سال آینده توسط یکی از کارگردانهای مشهور سینمای ایران بصورت سریالی بلند ساخته خواهد شد . اما با همه این سختی و مقاومت در برابر زندگی این روزها که خوب به او نگاه می کنم علائم پیری را در چهره اش می بینم .با وجودیکه سعی دارد در برابر من هر نوع بیماری خود را پنهان کندو طوری رفتار کند که متوجه نشوم اما شدت ناراحتی و کم حالیش گاهی به نحوی است که خوب می فهمم و در چنین مواقعی است که به شدت ناراحت و کم حوصله .

مادرم اولین معلم من بود . قبل از اینکه به مدرسه بروم و در چهار سالگی تمام حروف الفبا و نوشتن و خواندن را به من آموخته بود و کلاس اول و دوم دبستان برای من تفریحی کودکانه بود .با برادران دیگرم  نیز همانگونه رفتار کرد و به شوخی در خانواده می گویند که اوتنها کسی است که چهار بار دیپلم می گیرد چون واقعا در تمام دوران تحصیل پابه پای ما بود و در دروان دانشگاه نیز موجب قوت قلب . این روزها بیشتر به او فکر می کنم . همیشه تلاش کردم کمتر باعث اذیت و آزارورنجشش باشم و اگر گاهی تندی و سختی سرزده تنها به سبب التهاب و پرخاش جوانی بوده و بس و از این جهت خوشحالم که بصورت نسبی از من رضایت دارد. سعی کرده ام همواره همراه و همدم من در خوشی ها باشد و کمتر از ناخوشی ها و بدحالی ام مطلع باشد وبا من در چنین مراحلی همراهی کند و این رسم مالوف من است که گاه مورد انتقاد هم قرار می گیرد اما چه کنم که چنینم . شاید روزهایی در بدحالی سخت به او احتیاج داشتم اما از تصور همراهی او با من در بدحالی و اذیت شدنش حالم دگرگون می شد و این نیاز را در خود خاموش و خفه می کردم و تنهایی را به همه چیز ترجیح می دادم .

روزی که با خانواده میهمان ما بودند حال خوبی نداشتم اما سعی کردم خودم را خوب و آرام نشان دهم و فکر می کنم که موفق هم عمل کردم . آخر میهمانی که پدر و دیگران راه ، راه پله ها را در پیش گرفتند مادر کمی تامل کرد و به بهانه کفش پوشیدن اندکی ایستاد . بعد یکهو گریست (کاری که به ندرت انجام می دهد و کمتر گریه اش را دیده ام ) و گفت :"ناراحت نباش . "خندیدم و گفتم :"کی گفته من ناراحت هستم ؟" و خنده نتوانست دوامی بیاورد و بلافاصله به گریه بدل شد و او را در آغوش گرفت و بوسیدم . گفت :"تو چرا گریه میکنی ؟" گفتم :"از نارحتی تو گریه ام گرفت . من طاقت ناراحتی تو را ندارم ." و...

متاسفم مادر اگر ناخواسته و بدون تقصیر باعث ناراحتی تو شدم ! از خدا می خواهم بخاطر تمام ناراحتی هایی که آگاهانه و از روی اختیار باعث شده ام به سختی تنبیهم کند و هیچگونه رحم و بخششی در این مورد نداشته باشد اما در مورد مواردی که ناخواسته باعث رنجشت شد فقط متاسفم .

 


کلمات کلیدی: مادر ،فرزاد حسنی