پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

سنگی برگور فرزاد حسنی
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧  

سنگ قبرم چه خواهد بود و مدفنم کجاست ؟

کسی پرسید: اهمیت دارد ؟؟

گفتم :چرا که نه !حتما اهمیت دارد

گفتم : من دلم می خواهد همیشه بدرخشد و غبار رویش را نگیرد

گفت : چی دلت

گفتم : نه سنگ گورم را می گویم

گفت :چرا

گفتم :چون شاید که کسی نباشد تا گهگاهی گلابی و یا حداقل آبی روی آن بپاشد و غبار از رویش بزداید

گفت :هوم ..-وپوزخندی زد -

گفتم : و همینطور دلم می خواهد چند شاخه مریم بربالای مزارم بکارند و نیز نرگس

گفت : لابد می خواهی باغبانی هم برایت تر و خشکشان کند و کودشان دهد

گفتم : نه !! همین که بکارند کافی است خودم بهشان می رسم و این بی جان تن من خود می تواند برای این چند شاخه مغذی باشد

گفت : حالا چرا گل ؟

گفتم : شاید که کسی از سر دوستی و مودت و یا یاد گذشته نیاید به مزارم و نیاورد دسته گلی و حال اینکه من در این دنیا عاشق گل مریم بودم

گفت : چه اهمیت دارد ؟

گفتم :من دلم می خواهد باد از جانب مزارم بوی خوش بپراکند

گفت : حلا کی می خواهی بمیری

گفتم : نمی دانم ...باید روی بقیه خواسته هام فکر کنم

و ادامه دادم :راستی تو کی هستی ؟خودتو معرفی نکردی

گفت : من !؟چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که تو این دنیا نیستم

گفتم : یعنی مردی ؟

گفت : نه ! من فقط جان بی تن هستم

و ادامه داد : زمانی که تنی داشتم هرگز مثل تو به این چیزها فکر نکرده بودم ...اندیشه من چیز دیگری بود

گفتم : اندیشه تو چه بود ؟

گفت : نجات انسان

گفتم :خوب ! تونستی کسی رو نجات بدی

گفت : می خواستم ...ولی نشد ...و تنم رو هم به همین دلیل دادم

گفتم : حالا مزارت کجاست ؟ راستی سنگ گورت کجاست ؟

گفت : مرا گمنام دفن کردند ...سنگ گوری ندارم ...توده ای عظیم و تلی از خاک سنگ گورم شده و مزارم با اولین گل خوشبو فرسنگها فاصله دارد

و ادامه داد : با این وجود تا به حال به این فکر نکرده بودم و برای این مزار ناراحت نبودم و گله ای نداشتم

گفتم :یعنی راضی هستی ؟

گفت : تا قبل از این گفتگو شاید !!

گفتم : و حالا ؟

گفت : من نیز چون تو  دلم می خواهد سنگی بر گورم داشته باشم با نبشته ای آهنگین و رسا از من و آنچه بخاطرش رفتم ..افسوس که کسی نخواهد توانستن که گورم را بیابد و خاکش را بروبد و سنگی بر گورم گذارد...افسوس که هیچ نماند

 

 


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی ،گور