پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

وقتی در نیمه شب پاییزی "ترانه علیدوستی" و "احمدرضا عابدزاده" به هم می رسند
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧  

وقتی در نیمه شب پاییزی

"ترانه علیدوستی" و "احمدرضا عابدزاده" به هم می رسند ،خاطرات خوب زنده می شود !

 

اول – ملاقات با عقاب آسیا یا هر کی هست دمش گرم!

اواخر آذر  77 است . هوا بسیار سرد و برف سنگینی روی زمین نشسته است . باید ساعت دو عصر خودم را از خیابان آفریقا به لونا پارک واقع در انتهای سئول و جنب نمایشگاه برسانم . برف سنگینی باریده و زمین پوشیده از برف است . کوچه قبادیان آفریقا ( که منتهی به ولیعصر می شود) را آرام آرام طی می کنم تا به ولیعصر برسم . از انجا به ده ونک می روم و ابتدای سئول .

نزدیک یک و نیم ظهر است . برف دوباره شروع به باریدن کرده و پرنده پر نمی زند. باید راس ساعت 2 در محل پارک باشم . یک برنامه تلوزیونی داریم که راس ساعت ضبط می شود . تهیه کننده برای کم کردن هزینه استودیو را در محل سینما 2000پارک علم کرده ،در آن سرمای بی سابقه بدون هیچگونه وسائل و تجهیزات گرم کننده . طی دو روز اخیر این دومین بار بود که به این استودیو می رفتم و این بار لباس مناسب پوشیده بودم.

کنار خیابان منتظر ماشین ایستاده بودم . پیرمردی به همراه دختر کوچکی از آن سوی خیابان به این سمت آمد و بیست متر جلوتر از من ایستاد . انگاری او هم منتظر ماشین بود . و لی کو ماشین ؟خدایا چکارکنم ؟حجم برف اونقدر زیاد بود که نمی شد این مسیر را پیاده هم طی کرد و حتی اگر می شد بیش از 40 دقیقه زمان لازم بود.

ماشین سیاه رنگی از یکی از کوچه های منتهی به شیخ بهایی وارد سئول می شود و دقیقا جلوی من پارک می کند . پنجره را می کشد پایین و می گوید :بپر بالا !

حدس می زنید کی بود ؟ "احمد رضا عابد زاده" دروازبان رویایی تیم ملی با اون" بلیزر سیاه" معروفش به همراه دختر و پسرش .

اولش یه لحظه شوکه شدم . احمد رضا رو خیلی دوست داشتم و تصور نمی کردم تو اون شرایط ببینمش . تشکر کردم و سوار شدم .وقتی در رو بستم به پیرمرد و دختر کوچولو اشاره کردم و آروم گفتم :"جا هست برای پریدن اونا ؟ "

لبخندی زد و گفت :"یه کاریش می کنیم ."بعد گردنش رو چرخوند سمت بچه هایش و گفت :"مگه نه بچه ها ؟"بچه ها خندیدند . شور و عشق عجیی بین پدر و فرزندان برقرار بود این رو در همون چند دقیقه هم می شد فهمید .

بیست متر جلوتر اونا رو هم سوار کردیم و راهی شدیم . گویا مسیر پیرمرد و من یکی بود . وقتی پیاده شدیم به پیرمرد گفتم :"شناختی راننده رو ؟" گفت :"نه ولی هر کی بود خیلی مرده تو این سرما .دمش گرم !"

احمد رضا عابدزاده را جور عجیبی دوست دارم . بعد از اون شادی ملی هشتم اذر 76 که به نظرم عابدزاده سهم زیادی در اون داشت واسم خیلی دوست داشتنی بود . هر چند تو روزهایی که تو استقلال بود همیشه باعث عدم نتیجه گیری تیم محبوب ما می شد ولی بعدها با اومدنش به پرسپولیس همین ناکامی را برای آبی ها رقم زد.

اون همیشه پیروز بود و به اعتقاد من بازی با استرالیا و آمریکا نشون داد که مظهر اراده ملی و غرور و تعصب هست .

به نظرم اگر بخواهیم برای عوام از غرور و تعصب و اراده ملی حرف بزنیم آوردن مثال های ثقیل و دور از ذهن شاید کار درستی نباشه چون فهمش رو دشوار می کنه . نباید راه دور بریم . هشتم آذر 76 هنوز تو ذهن ملته و می تونه مثال خوبی باشه برای عوام در نمود عینی غرور و تعصب و اراده ملی . این نظر منه در مورد عابدزاده عزیز .

 

دوم – ترانه علیدوستی و یک تشکر در محیط مجازی نه واقعی !

ساعت از یک بامداد گذشته است . مردم تو شهر بزرگی مثل تهرون اگر بعد از نیمه شب و ساعت 2 احساس گرسنگی کنند و غذایی در منزل نداشته باشند و بخواهند که بیرون از منزل غذایی بخورند جایی برای صرف غذا را باز پیدا نخواهند کرد.

اما نه ! یه جایی هست فکر کنم . شنیده بودم اما ندیده بودم . عقاب اسیا این احمد رضای نازنین ما گویا در خیابان شریعتی رستورانی دایر کرده بود که تا نیمه های شب غذا سرو می کرد .

با دوستی همراه شدیم برای خوردن غذا . هردومان 24 ساعتی بود که غذا نخورده بودیم . جالبه وقتی غذا نخوردن از یه ساعتی که میگذره دیگه احساس گرسنگی نمی کنی . جشنی گرفته بودیم برای پیروزی تیم محبوبمان که ساعاتی قبل با سه گل حریف را در هم کوبیده بود.

رفتیم شریعتی و از خیابان ظفر (ببخشید خیابان خلیج فارس) به سمت تجریش . عاقبت رستوران را پیدا کردیم . ماشین های زیادی مقابلش پارک کرده بود .

وارد شدیم و سفارش دادیم . قیمت غذاها نسبت به سایر رستوران ها کمی تا قسمتی گران بود  ولی خوب باکی نیست اینجا مال احمد رضای عزیز است .ما که راضی هستیم .سالاد رسید و مشغول شدیم . پسرکی به قول دختر ها (babay face) وارد شد و سفارش داد . دوست همراهم گفت :"این پسره قیافش آشنا است . یه جایی دیدمش ." و چند لحظه بعد گفت :"هان این همونیه که تو فیلم اتوبوس شب بازی کرده ! فقط اسمش یادم رفته ."

بهش گفتم :"منظورت مهرداد صدیقیانه ؟" گفت :"آره خودشه !"

گفتم :"شبیهشه شاید . "

پسرک سفارش را که داد اومد نشست میز مقابل ما و بعد از او هم دختر و پسری وارد مغازه شدند و اومدند کنار همان میز نشستند . خوب جالب بود . حدس دوست همراهم درست بود ایشان "مهرداد صدیقیان" بود و دختر خانم همراه هم "ترانه علیدوستی" و اون یکی رو هم هر دو نشناختیم .

جالب بود بحث و گفتگوی دیگر مردمی که تو رستوران بودند . مشتری میز سمت چپی به دوستش  می گفت : "نیگاه کن ترانه علیدوستیه ها !این وقت شب باباش چه جوری گذاشته بیاد بیرون ."

زن میانسال میز سمت راستی که یه خانواده شهرستانی بودند رو به همسرش گفت : "ایی دختر خانومه به نظرم قیافش آشناست . "

شوهر خانم نگاهی به او کرد و گفت :" ترانه علیدوستی نیه ؟ "

خندم گرفته بود . باورم نمی شد این مرد میانسال اینقدر خوب او رو تشخیص بوده .

حالا این وسط بازی "رئال مادرید" و  "بارسلونا" هم شروع شده و من هم محو تماشا . هر چه تیم محبوب ما حمله می کند این "کاسیاس" خوش تیپ می گیره . جالبه تو رستوران "عابدزاده" نشستیم  و شاهد هنرنمایی این دروازبان تیم رقیب هستیم . تو دلم میگم کاش این "کاسیاس" بیاد "بارسلون" .

هر چی خواستیم تو آرامش غذا بخوریم و بازی رو ببینیم دیدیم نه خیر نمیشه . چپ و راست دارن از "ترانه" میگن ولی جالب بود که هیچکی متوجه "مهرداد صدیقیان" نشده بودو همه فکر می کردن که "ترانه" با اون دوتا آدم بی ربط اومده اینجا و به همه چیزهای بد فکر می کردند جز اینکه این سه نفر سه همکار هستند که لابد در پایان یک روز کاری یا بعد از فیلمبرداری فقط برای صرف غذا به این تنها رستوران باز شهر آمده اند .  

به گمانم از محل فیلمبرداری یا کاری به اونجا اومده بودند حالا تصور کن بنده خدا "ترانه " چطوری زیر اون همه نگاه داشت غذا می خورد .

یاد پست "توکا نیستانی" افتادم وقتی که "ترانه" رو تو تئاتر شهر دیده بود و نشناخته بود  و "ترانه" خودش رو به او معرفی کرده بود.ارتباط این دو صرفا از طریق اینترنت و وبلاگ بود و بس .  خواستم این کار رو انجام بدم. من قبل از این "ترانه" رو یکبار تو اختتامیه فکر کنم بیست هفتمین جشنواره فیلم فجر دیده بودمش و این دومین بار بود که می دیدمش .

خوب هر چند بصورت حضوری گفتگویی نداشته ایم ولی فکر میکنم تو محیط اینترنت گه گاهی نوشته های هم رو می خونیم و می دونم که یادداشتی رو که در مورد فیلم "کنعان" نوشته بودم رو خونده و حداقل از نظر اسم منو میشناسه و شاید از نظر چهره نه . خواستم سلامی کنم و تشکری برای بازی خوب فیلم "کنعان" و از اون مهم تر برای یادداشت فوق العاده اش در مورد فیلم که به اعتقاد من خیلی تاثیر گذار بود.

راستش رو بخواهید روم نشد . یعنی باز دوباره راستش رو بخواهید از این همراهاش خوشم نیومد و زمان و مکان رو هم جای خوبی برای گفتگو ندیدم و البته نیمی از حواسم هم معطوف بازی بود . پس تشکر رو گذاشتم واسه این جا تا دیدار بعدی با "ترانه" کی باشه نمی دونم .و سریع بعد از پایان نیمه اول از رستوران خارج شدیم . یک ربع وقت بود تا رسیدن به خونه .اما:"ترانه بخاطر بازی خوبت تو "کنعان" و یادداشت سحر انگیزت تو "مجله فیلم شماره 385" در مورد فیلم کنعان ممنون!