پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

خوابهای دقیق :دخترک شیطان دیروز و مجری محبوب امروز
ساعت ٤:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧  

خوابهای دقیق :دخترک شیطان دیروز و مجری محبوب امروز

 

فیلم "دلخون" تقریبا به اواخر راه رسیده است. فیلمی است با بازی "حامد بهداد" ،"پوریا پورسرخ" و "الناز شاکر دوست" و کاری از "محمد رضا رحمانی". خلاصه داستان هم در مورد یک نفر محکوم به مرگ و روزهای آخر زندگیش است و داستان اهدای عضو . بماند .در یک بخش از فیلمنامه می خوانیم که دو نفر دوست محکوم به اعدام در حال گفتگو با هم در موردنحوه اعدام کردن هستند :

"زندانی : از این که زخم دلت رو بچلونی خوشت میاد .

فواد:(با دقت نگاهش می کند )

زندانی: می گن اول گردن آدم میشکنه ...می گن اون لحظه دلت می خواد با دست طناب رو پاره کنی !ولی دست های ادم رو می بندن !همینش وحشتناکه !

فواد :مردن بااون چیزی که آدم میبینه خیلی فرق داره !

زندانی : می گن کسی که می میره اون لحظه براش بیشتر طول میکشه !بعداز ظهری خواب بچگی هام رو دیدم ،خواب مدرسون ،روزهای امتحان ،انگار داری یه بار فیلم زندگیت رو می بینی ،همان روزها دوباره تک تک می یومدن جلوی چشمم ،حتی چیزهایی رو کلا یادم رفته بود دوباره می دیدم .از اول تا روزی که افتادم زندون!

فواد :خوب !

زندانی :وقتی از خواب پریدم انگار صد ساله تو این دنیا نیستم .به ساعت نگاه کردم فقط پنج دقیقه خوابیده بودم !باورت میشه ؟فقط پنج دقیقه ،همین پنج دقیقه اندازه یک عمر طول کشیده بود!

فواد :یه عمر ...یه لحظه ...   "

حالا این شده حکایت این روزهای من . این روزها عجیب خاطرات قدیمی دوباره توی ذهنم زنده می شود . نه خاطرات دانشگاه و جوانی که بیشتر خاطرات کودکی و ایام خردسالی و البته گاهی هم ایام نوجوانی .

خاطره دوست همکلاسی ایام راهنمایی که روزی به شوخی در مورد خودکشی در جمع بچه ها حرف می زد و همان شب خودش را حلق آویز کرد . یا خاطره مردن "سعید" دوستی که 9 سال با هم همکلاس بودیم در ساعت ورزش و در مقابل چشمان مبهوت همه ما و با آن آرامش عجیب . در برابر همه ما یکباره بازی را رها کرد . خیلی آرام وسط زمین درازکشید و نفس بلندی را کشید و بازدمی بلند به بیرون داد و تمام .

چند روزیه تو کودکی ها هستم . کودکی رو مشهد بودیم:

 پنج سالمه و همش تصویر "فرنود" رو تو خواب می بینم . رفتیم مهمونی بامامان و بابا واسه عیددیدنی . میزبان فقط یه دختر داره . هم سن من . از اون بچه های شیطون .

هوا سرد است و سرما زیاد . دخترک میاد کنار من و "فرنود" میشینه و بعد زود گرم میگره . از مامانش اجازه میگیره تا با ما بازی کنه . وقتی اجازه میگیره دست ما دو تا رو میگریه و می بره اتاقش . اسباب بازی هایشو می ریزه وسط .

میگم :"اینا که دخترونست . یه چیزی بیار به درد ما بخوره ."

می خنده و از بالای کمد لگوش رو میاره . مشغول میشیم . "فرنود" و اون نیم ساعت که میگذره حوصلشون سر میره . من اما میخوام ته بازی رو در بیارم . به فرنود پیشنهاد میده برن رو بالکن . اتاق خوابش یه بالکن داشت.

"فرنود" قبول میکنه . درب رو باز میکنه . سرما میزنه تو اتاق . با هم میرن تو بالکن .

من مشغول چیدمان لگو هستم و مشغول دردنیای خودم . چند دقیقه ای بیشتر نمی گذره که "فرنود" سراسیمه وارد اتاق میشه و یهویی روی تخت بالا میاره .

و پشت سرش دخترک وارد میشه و با ترس ازش می پرسه :"چی شدفرنود ؟"

من از دخترک می پرسم :"چیکارش کردی ؟"

گفت :"هیچی به خدا . تقصیر خودش بود . گفت تشنمه . "

وضعش خیلی خراب بود . مرتب بالا میاورد. خودم رو به بابا و مامان رساندم و موضوع رو گفتم . بچه داشت از حال می رفت . مامان دخترک سریع خودش رو به اتاق رسوند و داد زد :"چیکار کردی تو ؟"

اشک تو چشمای دخترک جمع شده بود :"هیچی مامان جون به خدا ! گفت تشنمه منم گفتم آب بخوره !"

مامانش گفت :"از کدوم آب خورد . "

دخترک در حالیکه اشک تو چشماش جمع شده بود با انگشت بالکن را نشان داد .

مادر با دنبال کردن جهت انگشت دختر یهویی زد تو سرش :"وای خاک بر سرم .نفت خورده بچه . "

توی بالکن یک بشکه نفت بود که شباهت عجیبی به بشکه های نگهداری آب داشت و "فرنود" هر چه تونسته از اون خورده بودو حسابی تشنگیش رو رفع کرده بود!!!

سریع "فرنود" رو به بیمارستان رسوندن تا کار تخلیه معده انجام بشه . خدا رحم کرد .

بعد از اون این خاطره شده بود مایه شوخی و خنده ماهر موقع "فرنود" و اون تو یه مجلس بودن . بزرگ تر که شدیم یه روز به فرنود گفت :"حالا من بچه بودم عقلم نمی رسید . تو نگفتی وقتی تشنه ای باید آب از یخچال بخوری یا به مامانت بگی ؟

و فرنود که هنوز گمان می کرد دخترک عمدی این کار رو انجام داده می گفت : "بی خود شلوغ نکن و سعی نکن بزنی زیرش .تازه اون وقع من از تو بچه تر بودم. تو نامردی کردی . نامرد . "

و دخترک با خنده گفت :"معلومه که من نامردم . آخه من یه دخترم اونم از نوع خوشگلش !! "و برای "فرنود" زبون در میاورد.

فرنود باحرص میگفت :"کی گفته تو خوشگلی ؟"

 با اطمینان عجیبی گفت : "بابام !!"و شروع به خوردن آب نبات چوبیش کرد . ما مشغول تماشایش بودیم . آب نبات چوبیش که به نصفه رسید با خنده گفت :"براتون آب نبات چوبی گذاشتم تو ظرف شکلات خوریه . مامانم بهم داد گفت بدم به شما ."

با عصابنیت بهش گفتم : "خوب چرا الان میگی ؟"

می خندید و می گفت :"می خواستم حرصتون رو در بیارم ببینم چه شکلی میشین !!"

کلاس چهارم دبستان بودیم . نوروز 69 به اتفاق مامانش برای یه سفر تفریحی به ترکیه رفتن . خیلی خیلی شانسی و بدون مقدمه قبلی تو سفرشون سری به سفارت آمریکا می زنن و درخواست ویزا می کنن. در کمال تعجب براشون ویزا صادر میشه .

بدون آمادگی قبلی و بدون برداشتن توشه و اسباب و حتی پول از همان ترکیه عازم آمریکا می شوند و ساکن آن دیار  .

پدر خوش تیپش سالها بعد به زحمت تونست خودش رو به امریکا برسونه .

نسل جدیدتلوزیون های ماهواره ای که اومد برای اولین بار اون تو صفحه تلوزیون دیدم . باورم نمی شد . بزرگ شده بود و حالا یکی از مجری های معروف ماهواره ای .

اون زمان زیباترین اجرا ها رو داشت و شبکه ها برای جذبش سر و دست می شکوندن و همه جا صحبت از برنامه خوبش بود . (البته در مقایسه با سایر برنامه ها و شبکه های لس آنجلسی هم سطح از نظر کیفی)

چهره زیبا و دوست داشتنی منحصر به فردی داشت و با لهجه خاص مشهدی فارسی رو کمی با سختی حرف می زد .

چند سالی هست که دیگه تو این شبکه ها کار نمیکنه و دست از اجرا کشیده اما نظرسنجی های خود همین شبکه های ماهوارهای  نشون میده هنوز محبوب ترین مجری تلوزیون های ایرانیه  .. فقط هر از گاهی تو بعضی از جشنها مثل جشن سال نو میلای و نوروز دعوت یکی دو تا از شبکه ها رو قبول میکنه و تو جشن شرکت میکنه . شنیدم مشغول تحصیله  یک موسسه هم تاسیس کرده . وقتی اولین بار بعد از 14یا 15سال از اخرین دیدارتو مشهد ،مقابل صفحه تلوزیون دیدمش یاد اون جمله اش افتاد : معلومه که من نامردم . آخه من یه دخترم اونم از نوع خوشگلش !!

نمی دونم بعد این همه سال ها چرا این خاطرات کودکی میاد سراغم با تمام جزئیاتش .تازه این از نوع نسبتا خوبش بود . خاطرات جنگ ،بمباران ،سرما و...که از نوع تلخ هستند بعد از این همه سالها یادآوردشون هم تلخه چه برسه به اینکه بخواهی خوابشون رو ببینی اون هم با جزئیات دقیق ! شاید روزهای آخر زندگیم رو سپری می کنم ؟هان !نمی دونم .شاید!!!