پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

زحمتم سه برابر شده است !!-به بهانه سالگرد درگذشت "تختی بزرگ"
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧  

زحمتم سه برابر شده است !!

یکی از آخرین عکسهای "غلامرضا تختی "کوچک و دوست داشتنی

امسال سومین سالی است که ابن‌بابویه بدون خانواده تختی (پسرش بابک و نوه‌اش غلا‌مرضا) میزبان میهمانان سالگرد درگذشت جهان پهلوان تختی است. سه سال پیش بابک - که هیچ‌گاه دل خوشی از این مراسم و از بالا‌ و پایین پریدن‌های تبلیغاتی مدیران ورزش ایران در مراسم سالگرد نداشت- برای ادامه زندگی به آمریکا رفت. فرزند جهان‌پهلوان تختی و نوه‌اش "غلا‌مرضا تختی" حالا‌ در آمریکا زندگی می‌کند. در وبلاگش کریسمس و سال نو میلا‌دی را با عکس‌هایی از کاج‌های تزئین‌شده جشن می‌گیرد. از "هالوین" می‌نویسد و عکس کدوتنبل به ما نشان می‌دهد.

"غلا‌مرضا تختی" در آمریکا آرام‌آرام بزرگ می‌شود و به فرهنگ آمریکا آرام‌آرام خو می‌کند. او که باید بیش از هرکسی شبیه پدربزرگش باشد (و احتمالا‌ هم هست)، هزاران کیلومتر از ایران دور شده. او که حالا‌ 14 ساله است و به سختی تلا‌ش می‌کند در غربت همچنان غلا‌مرضا تختی بماند، او در سالگرد پدربزرگ و به یاد او یادداشتی کوچک نگاشته بود. این یادداشت کوتاه، سرشار از غم و شوق و لبخند و اشک به تنهایی به نظرم کفایت می کند برای نوشتن یک یادداشت به یاد تختی بزرگ در این وبلاگ و خواندن این یادداشت مرا از نوشتن در این خصوص معاف کرد:

""    دیروز سالگرد پدربزرگم بود و ماآنجا نبودیم. آن سال‌هایی که بودیم مامانم و بابام شیر و موز می‌آوردن مدرسه. بعد از مدرسه هم، من و مامانم می‌رفتیم خانه مادربزرگم و صبر می‌کردیم تا شب که بابام بیاد از ابن‌بابویه و حسینیه ارشاد... تلویزیون روشن بود اما پدرم را نشان نمی‌دادند. این بود که همه خیال می‌کردند بابام نرفته.   

بابک تختی

ما مجبور بودیم به تلفن‌ها جواب بدهیم و بگوییم که بابام آنجا بود. بعد همه فهمیدند که چرا بابام را نشان نمی‌دهند، با اینکه او از همه بلندتر و پرزورتر و قشنگ‌تر است و تازه فرزند جهان‌پهلوان هم هست...

من اینجا که آمدم به مادرم گفتم: "هیچ‌کس مرا نمی‌شناسد و من چطور بروم مدرسه؟ تو ایران همه می‌دانستند من کی هستم اما اینجا چه کسی می‌فهمد؟"

تصویری طراحی شده از تختی بزرگ

 مادرم گفت:" چه بهتر، خودت باید کاری کنی که همه تو را بشناسند." این بود که درس خواندم خیلی. تو زبان انگلیسی اول شدم، بین دانش‌آموزان آمریکایی توی سه کلا‌س ریاضی اول شدم و توی چهار کلا‌س علوم اول شدم و خیلی جایزه گرفتم؛ تازه به‌خاطر اینکه به یک بچه چینی کمک کردم کارت مخصوص به من دادند و تازه آن‌وقت بود که فهمیدم من هم کمی خوب هستم. بعد یکی از معلم‌ها به من گفت درباره "شب یلدا"کار کنم، تحقیق کنم و کردم. دیدم چقدر قشنگ است شب یلدا. همان‌وقت دلم می‌خواست بیایم ایران اما مادرم همین‌جا شب یلدا گرفت و خلا‌صه بعد از این تحقیق معلمم جلوی همه به من گفت:" تو با آن قهرمان ایرانی که توی اینترنت اسمش پر است چه نسبتی داری...؟" گفتم :"نوه او هستم." همه برگشتن به من نگاه کردند و از آن روز کارم سه برابر شده. یکی برای خودم درس می‌خوانم یکی هم برای اینکه نگویند نوه جهان‌پهلوان چیزی سرش نمی‌شود.   "" منبع :نواندیش

 توضیح - بد نیست سری به وبلاگ زیبا ،خواندنی و دوست داشتنی "غلامرضا تختی "کوچک بنویسید . با اینکه از ایران دور است ولی فارسی را خیلی شیرین و دلنشین می نویسد . با خوندن موفقیت هایی که در این سه سال اخیر کسب کرده شاید بشه نتیجه گیری کرد که رگ و ریشه واقعا میتونه موثر باشه (جدای از تلاش و کوشش و پشتکار معمول ) بخونید وبلاگش رو از اینجا:

لینک وبلاگ "غلامرضا تختی" کوچک و دوست داشتنی