پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

قضیه "سالار عقیلی" و ارتباط جالبش با "مانی رهنما"
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧  

قضیه "سالار عقیلی" و ارتباط جالبش با "مانی رهنما"

   سالار عقیلی

پیش درآمد اول – سالار چگونه سالار شد ؟

گاهی آدم‌ها همدیگر را کشف می‌کنند. کشف یک‌آدم دیگر، کار لذت بخشی است، این که جایی خارج از وجود خودت، توی وجود یک آدم دیگر نقطه‌هایی را ببینی که هیچ کس جز تو  آنها را نمی‌بیند و حتی خود آن آدم هم از وجودشان بی خبر است.

این جور وقت‌ها، ‌آدم دلش می‌‌خواهد کشفش را به ثبت برساند. می‌خواهد از یک جای بلند، رو به همه دنیا فریاد بزند که من، خودم او را پیدا کرده‌ام و می‌خواهم همه‌تان او را ببینید!

داستان زندگی "سالار عقیلی" و "حریر شریعت زاده" همسرش هم از همین کشف شروع شدوقتی "حریر" احساس کرد چیزی در صدای "سالار"  هست که خوب است بقیه هم آن را بشنوند، دیگر کوتاه نیامد.  خودش کفش آهنین پوشید و همراه دایی‌اش راه افتاد تا مقدمات کار را فراهم کند. می‌خواست در یک کنسرت رسمی و جدی، هم صدای "سالار" را به گوش بقیه برساند، هم سبک خاصش را در نواختن پیانو نشان بدهد. این طوری بود که اولین کنسرت مشترکشان را برگزار کردند. "سالار عقیلی" هم گرچه کم تجربه  و جوان بود، تسلیم تهدید جدی "حریر" شد که گفته بود: "اگر نیایی، با یک خواننده دیگر کنسرت را برپا می کنم. "حالا، سال‌ها از برگزاری اولین کنسرت مشترک آنها می‌گذرد و در این مدت، بارها در کنار هم روی صحنه رفته‌اند"نام سالار عقیلی" هم دیگر برای همه اهالی موسیقی نام آشنایی است، ‌اما افتخار این خانواده کوچک در این است که استاد "محمد‌رضا‌شجریان"، تمام نوار ضبط شده اولین کنسرت آنها را در یک نشست شنیده، تشویق‌شان کرده و "حریر"،‌ در آلبوم "بوی باران"استاد، نوازندگی کرده است.

 

پس در آمد – بچه محل

این "سالار عقیلی" بچه محل ماست . البته نه اینکه ما از بچگی تو این محل باشیم . نه بابا ! در مورد سالار هم موضوع همینطوره . جبر روزگار ما دوتا رو به این محل کشونده . مثل خیلی های دیگه تواین تهرون که خونه به دوش هستند .

خلاصه کنم ...اما قبلش بگم که کارهای سالار رو خیلی دوست دارم و با بعضی هاشون خیلی حال می کنم.

با یکی از آهنگهاش هم اگه در حال رانندگی باشم از خود بی خود میشم و دیگه حرکت ماشین از کنترلم خارج میشه . جدی جدی میرم تو حال خودم یه چیزی مثل رقص سماع اونم پشت رل .

یه بار تو اتوبان کرج بودم و این آهنگ رو گوش می کردم :

"ای دل شکایت ها مکن

ای دل شکایت ها مکن

تا نشنود دلدار من

ای دل نمی ترسی مگر

ای دل نمی ترسی مگر  

از یار بی زنهار من

ای دل مرو در خون من

در اشک چون جیحون من

نشنیده ای شب تا سحر

آن ناله های زار من

گفتم امانم ده به جان

خواهم که باشی نازنینا

تو سر ده و من سر به ره 

ای ساقی خمار ما

گفتم منم در دام تو

چون گم شوم بی جام تو

بفروشم یک جامم به جان

وانگه ببین بازار من

بفروشم یک جامم به جان

وانگه ببین بازار من

ای دل شکایت ها مکن

ای دل شکایت ها مکن

ای دل نمی ترسی مگر

ای دل نمی ترسی مگر

از یار بی زنهار من"

 

آهنگ که تموم شد و صدای ضبط  رو که کم کردم تازه فهمیدم چی شده و اوضاع از چه قراره .

با این "آردی قراضه " رفته بودم رو سرعت 175 و چشمتون روز بد نیبینه صدای گیربکس و دیفرانسیل بلند شده بود و زوزوه های وحشتناک می کشید .

سرعت رو کم کردم ولی صدا قطع نمی شد. نشون به اون نشون که بعد از اون حالت سرخوشی فرداش مبلغی را اساسا پیاده شدیم برای تعویض کامل دیفرانسیل ماشین تا ما باشیم پشت رل به سماع نرویم .

القصه از سالار خان می گفتم که یاد این آهنگ زیبا افتادم ورشته کلام از دستم خارج :

 

اول - بابا سالار رو تحویل بگیرید !

رفته بودم سوپری محل خرید کنم .سالار را چند باری اونجا دیده بودمش . بنده خدا سوپریه و کارگراش هر وقت می رم بد جوری منو تحویل می گیرن و اینقدر "مهندس" "مهندس" به ما می بندن که آدم اولش یه مقداری خر کیف میشه . تو تمام عمرم به اندازه ای که اینا به هم گفتن "مهندس" از بقیه نشنیدم .

خلاصه این بنده خدا سالار خان هم می یومد و خرید می کرد و تو نوبت وای می ایستاد تا حساب و کتابش رو انجام بدن و زیاد این بنده خدا رو تحویل نمی گرفتن .

یه روز که اتفاقی با هم تو سوپر بودیم . صبر کردم خریدش رو بکنه و بره . طبق معمول بازم تحویلش نگرفته بودن .

وقتی رفت به سوپریه گفتم :"نشناختین این بنده خدا رو ؟ خوب تحویلش نگرفتین و سریع هم کارش رو راه ننداختین ."

گفت :"نه مهندس ! مگه کی بود مهندس؟ ! زیاد میاد خرید اینجا مهندس !حالا کی هست مهندس ؟!"

گفتم :"سالار عقیلی"

گفت :" کی هست مهندس؟!"

گفتم :"بابا بنده خدا یکی از خواننده های محبوب امروزه ماست حقش هست یه مقداری بیشتر تحویلش بگیرید. گذشته از محبوب بودن ، شخص محجوبی هم هست وآدم فروتنیه . از دفعه بعد بهتر باهاش رفتار کنید ".

گفت :"چشم مهندس ! نمی دونستیم مهندس ! از دفعه بعد حتما مهندس !"

و ادامه داد :"مهندس آهنگ معروف هم داره ؟!"

با خودم گفتم چی بگم که اینا شنیده باشند . چند تایی از کارهاشو نام بردم که نمی شناختندآخر کار گفتم :"سریال پریدخت رو یادتونه پارسال ماه محرم  ؟"

گفتند :"نه کدوم سریال بود مهندس !"

گفتم :"لیلا حاتمی" بازی می کرد با "علی مصفا" و "کامبیز دیرباز"

گفت :"اینا که گفتی کین مهندس نمی شناسم . "

گفتم :باب اون که تو محرم نشون دادن و دختره شوهر کرد با آدم خوبه  و بعد شوهرش گم و گور شد بعد با اون آدم بده ازدواج کردو بعدش بیست سال بعد شوهر خوبه پیداش شد و شوهر بده خودش رو سر به نیست کرد (چه باحال کل سریال رو در دو جمله می شد خلاصه کرد )

گفت :"آهان مهندس ! فهمیدم مهندس !خوب !"

گفتم :"خوب به جمالت !آهنگ اون کار رو "سالار خان عقیلی" خونده بود و آهنگسازش هم" آریا عظیمی نژاد" بود . "

گفت :"خوب فهمیدم مهندس !"

و من با شک به اینکه بالاخره فهمید یا نه حسابم را دادم و خداحافظی کردم .

چند وقت بعد که رفته بودم برای خرید منو دید و گفت :"سلام مهندس !اون دوست خواننده تون بازم اومد خیلی تحویلش گرفتیم ها ! خیالتون راحت باشه ."

گفتم :"ممنون که تحویل گرفتید ولی ما با هم دوست نیستیم فقط من کارهاشو دوست دارم .همین !"

بی مقدمه گفت :"راستی مهندس شما "مانی رهنما" رو هم می شناسید ."

خوشحال شدم از سئوالش و گفتم :"البته که می شناسم ."

و شروع کردم به قول دوستان اظهار فضل و تاریخچه موسیقی پاپ رو در یازده سال اخیر باز کردن و نقش "مانی رهنما" و "بابک بیات" رو این وسط تشریح کردن و سهم و اندازه اونها رو تو دوران جدید موسیقی پاپ .

بعدش ازش پرسیدم :"راستی چی شد که از "مانی رهنما" پرسیدی ؟"

گفت :"هیچی مهندس !دیدم شما خوانند ها رو خوب می شناسی راستش یکی اومده بود از ما جنس خریده بود و خودش رو دوست مانی رهنما معرفی کرده بود و هنوز نیومده حسابش رو بده گفتم شما شاید بشناسینش . "

سوتی داده بودم اینهمه حرف زده بودم برای طرف یارو تو چه فکری بوده و من چی فکر می کردم .

گفتم :"من "مانی رهنما" رو ممکنه بشناسم ولی دوستاش و که نمی شناسم تازه از کجا معلوم که واقعا دوستش باشه و الکی نگفته باشه !"

گفت :"شاید مهندس ! راست می گی ها مهندس !شاید دروغ گفته باشه مهندس ! پس با این حساب قید پول رو هم باید بزنیم مهندس !"

گفتم :"نمی دانم شاید !و حالا که قیدش رو می زنی خواهشا قید این عنوان "مهندس" رو هم از اسم ما بزن . بابا حالم به هم خورد بس که گفتی مهندس !

خنده ای کرد و گفت :"چشم مهندس !"یول

دوم – سالار دوست دارم!

صبح روز تعطیل است . پول ندارم قرار است به خانه یکی از اقوام بروم . اول میرم تو محل تا از یکی از این دستگاه های ATM یا خودپرداز پول بگیرم .

صبح زود است و همه جا خلوت . مشغول کار هستم و توجهم به دستگاه که احساس می کنم  کسی پشت سرم ایستاده است :آقا دستگاه کار می کنه یا طبق معمول خرابه ؟

 صداش رو می شناسم .

همونطوری در حالیکه مشغول کار هستم و مواظبم تا دستگاه اول کارت رو بده بیرون و بعد پول رو می گم :بله کار می کنه آقای عقیلی  !

و ادامه می دم : در ضمن دوست دارم .

و رو بر می گردونم به سمتش . یک عینک آفتابی بزرگ زده و چهره اش قابل تشخیص نیست اما اون موهای خوش حالت و جالبش یه نشونه است برای شناختنش .

گفت :بله !؟

نمی دونم چرا ولی همون لحظه به نظرم اومد این بله گفتنش از جنس اون بله گفتن های حمید هامون بود وقتی که از بالای بالکن خانه تازه اسباب کشیده شد با پیرمرد رفتگر شهرداری صحبت می کند و می گوید :چی می گی بابا؟

و پیرمرد رند و شیرین می گه :

ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن

رحمی به من خسته دل بی سر و پا کن

و هامون متحیر از این صحبت می گه :بله ؟!!!!!!

القصه . سالار خان هم گفت :بله ؟!!!

گفتم : دوست دارم ! همین !

تازه فهمید منظورم چیه و گفت :خیلی ممنون لطف دارید .

و گفتم :خواهش می کنم . صادقانه گفتم . به کمتر کسی اینو می گم . با بعضی از کارهات واقعا حال کردم . همیشه موفق باشی بچه محل !

و خداحافظی کردیم . سالار رو با سوناتای سفیدش و دستگاه خودپرداز و محل تنها گذاشتم و رفتم سراغ زندگی ....