پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

عاشقانه ترین داستان کوتاه پس از انقلاب
ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧  

"مرا ببوس"

عاشقانه ترین داستان کوتاه پس از انقلاب

 

 نگاهی به ترانه مرا ببوس

در سال ۱۳۳۴ ترانه‌ای در فضا طنین‌انداز شد که تأثیرات انفجاری داشت..این ترانه که "مرا ببوس" نام داشت به ظاهر چیزی نبود جزء وداع عاشقانه‌ای با دلدار. ولی شیوه‌ی بیان به گونه‌ای بود که آکنده از رمز و راز جلوه می‌کرد. می‌گفتند حیدر رقابی، سراینده‌ی متن ترانه به زبانی تمثیلی داستان اعدام یکی از وابستگان به سازمان نظامی حزب توده را بیان می‌کند، یا می‌گفتند متن‌نویس که خود به پان‌ایرانیست‌ها وابسته است انقلاب در کوهستان‌ها را بشارت می‌دهد.همه‌ی این حرف‌ها که زیر لب و در گوشی مبادله می‌شد شهرت انفجاری غریبی برای "مرا ببوس" فراهم آورد به شکلی که برای خواننده‌اش "حسن گل‌نراقی" که همین یک ترانه را هم خواند کار صد ترانه را کرد. نام گلنراقی با همین یک ترانه ماندگار شد. آهنگ "مرا ببوس" را "مجید وفادار"، آهنگ‌ساز پرکار آن سال‌ها با گرته‌برداری از یک ترانه‌ی یونانی ساخته و متن آن را "حیدر رقابی" یک‌شبه، شب قبل از مهاجرت از ایران سروده است. شعر و آهنگ آن‌چنان زیبا و دقیق در هم تنیده شده که اگر شایعات بیرونی هم نبود زیبایی درونی کار خود را می‌‌کرد و آن را ماندگار می‌ساخت. "مرا ببوس" در سال‌های پرتنش بعدی و تا امروز همچنان تأثیر گذار و برانگیزاننده باقی مانده است.
جدا از این، ترانۀ دیگری وجود دارد به نام "ستاره مرد". آهنگ این ترانه تنظیم دیگری است از ریتم و مولودی ترانۀ "مرا ببوس". در بارۀ این ترانه نیز گفته‌اند که: بند دوم "مرا ببوس"است:
ستاره مرد، سپیده‌دم / چو یک فرشته ماهم / نهاده دیده برهم / میان پرنیان غنوده بود / به آخرین نگاهش/ نگاه بى‌گناهش / سرود واپسین سروده بود / دید که من از این پس دل در راه دیگر دارم / به راه دیگر، شورى دیگر در سر دارم / ز صبح روشن باید از آن دل بردارم / که عهد خونین با صبحى روشن تر دارم (آه) / به‌روى او نگاه من / نگاه او، به راه من / فرشتگان زیبا، به ماتم دل ما / در آسمان هم‌آوا / دختر زیبا، همچون شبنم گل‌ها، با برگ شقایق‌ها / بنشین بر بال باد سحر / دختر زیبا، چشمان سیه بگشا / با روى بهشت آسا / بنگر خندانم بار دگر /

"مرا ببوس "به روایت "محسن مخملباف"

اولین بارداستان کوتاه "مرا ببوس" را از مجموعه "نوبت عاشقی" مخملباف، سال‌هایی دور زمانی که دبیرستانی بودم خواندم . این داستان، آنزمان تأثیر غریب و عجیبی  بر من گذاشته بود که دلیل آن را خوب نمی فهمیدم  .یک داستان عاشقانه با حال و هایی خاص که اصلا برای من تو اون سن و سال ملموس نبود . می دونید بعضی از داستانها زمانی رو شما تاثیرگذاره که بتونیدخوب لمسش کنید و تو ذهنتون باهاش ارتباط برقرار کنید . اما خوب این داستان واسه من تو اون دوره اینطوری نبود.

فضای عاشقانه با اون حس و حال و تو فضای مبارزه و چریک بازی برای من ملموس نبود و در نهایت معاشقه کلامی با یک نوا و کلام ماندگار و همین کلام و صدا و دستخط شده بود ابزار و محلی برای معاشقع این و عاشق و معشوق قهرمان داستانیعنی "مرضیه " و "مصطفی" که از دل یک مبارزه و جدال سیاسی در نهایت به مبارزه برای اثبات عاشقیت (به قول مجید ظروفچی سوته دلان)می رسند  .

بزرگتر که شدم یک دوره بصورت کامل آثار "محسن مخملباف" را مطالعه کردم .

به نوعی آشناییم رو با هنر سینما رو مدیون مخملباف هستم و همینطور شروع کتاب خوندن و انگیزه برای ادامه مطالعه از دوران کودکی رو . اولین فیلم سینمایی که تو عمرم دیدم اثری بود از محسن مخملباف به نام :"دو چشم بی سو" و جالب انکه اولین کتابی را هم که هدیه گرفتم اثری بود از محسن مخملباف به نام :"دو چشم بی سو" که فیلم نامبرده شده بر اساس داستان کوتاهی از همین کتاب ساخته شده بود .  هنوز هم دارم این کتاب رو .

در بازخوانی دوباره آثار مخملباف وقتی به این داستان رسیدم تاملی دوباره کردم . حالا کمی برایم باور پذیرتر شده بود .

خوب که بررسی کردم دیدم مخملباف در اون سن و سال و با اون حال و هوا و حس و حالی که تو اون دوره داشت و عقاید خاص خودش و با معدود کلمات و جملات تونسته بود چه عاشقانه ای را رقم بزند .

عاشقانه ای خاص و کوتاه . عاشقانه ای که در ان عاشق و معشوق حتی یکبار هم یکدیگر را لمس نمی کنند و هر آنچه هست حسی است درونی و در نهایت در عین هجران دردناکشان به وصال زیبایی می رسند .

به نظرم در میان  تعداد زیادی از کتابهای ایرانی شامل داستان ،رمان و نمایشنامه هایی که پس از انقلاب نوشته شده و من توفیق داشته ام آنها را بخوانم ،این داستان را باید "عاشقانه ترین داستان پس از انقلاب" نام نهاد .

چند سال پیش نمایشنامه ای بر اساس این داستان توسط "علی روئین تن" نوشته شد و بعد از مدتها کش و قوس توسط خود وی در فرهنگسرای نیاوران به روی صحنه رفت .

نکته جالب اینکه در این نمایشنامه "شهرام حقیقت دوست" و "لعیا زنگنه" بازی می کردند . "لعیا زنگنه" در این نمایش بازیگر نقش "مرضیه" بود .

بارها خواستم به تماشای این نمایش بروم .اما هر چه کردم نتوانستم "لعیا زنگنه" را در نقش و جای "مرضیه" باور کنم و نخواستم با دیدن این نمایش تصویر این شخصیت در ذهنم مخدوش شود . داستان "مراببوس "تاکنون به بسیاری از زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است و مخملباف از کشورهای مختلف برای این داستان جوایزی نیز کسب کرده است از جمله این جوایز می توان به جایزه بهترین قصه کوتاه در گرجستان اشاره کرد. ترجمه "مرا ببوس" جایزه بهترین قصه را از بخش ترجمه‌های معاصر در گرجستان در سال 2005 از آن خود کرد.همانوطر که در سطرهای بالا گفت "مرا ببوس"، یک داستان کوتاه از کتاب "نوبت عاشقی" است که توسط "نشرنی" فکر کنم تا کنون به چاپ چهاردهم یا پانزدهم رسیده است .

می دانیم که مخملباف به ترانه "مراببوس " با صدای بخصوص "حسن گلنراقی "علاقه خاصی داشته و دارد و با توجه به فضای مبارزاتی و دروان خاصی که تجربه کرده است با بکارگیری این ترانه خاص در دل قصه به نظر من توانسته این عاشقانه زیبا را بیافریند . مخملباف در یادداشتی به ستایش حسن گلنراقی می پردازد که در زیر آمده است :

 

یاد داشتی به قلم محسن مخملباف -به‌نام معشوق

پیشکش همه آنهایی که نه می‌خرند، نه می‌فروشند.بلند باد نام زنده‌یادان: حسن گلنراقی، حیدر رقابی، مجید وفادار و فریدون مشیری

وقتی بچه بودم، می‌گفتن: بچه‌ای!. در جوانی می‌گفتن: خامی!. حالا می‌گن: ناپخته‌ای! گیر کردم تو هیاهوی سیاست‌مآبانه این مردم فیلسوف منش که ماست خوردنشونم ایدئولوژیک و عمیق نشون می‌دن. ویترین‌شون پر از متاع پرفروش آرمان و آزادی و مبارزه است، اما توی دکان‌شون چارچوب می‌فروشن. . .

خب من چه‌کار کنم که دلم نمی‌خواد چارچوب‌مند باشم. . .؟ به‌خدا من اگر بخوام یه موقع عکسم رو قاب کنم، دلم می‌خواد یه گوشه‌اش از قاب بیرون بزنه، ولی خب چه فایده که اگه تو چارچوب قرار نگیری، چنان می‌شکنندت که دیگه هیچ چینی بندزنی نتونه سرهم‌ات کنه. . . پس هیس! سکوت.

سکوت، سکوت، سکوت، یک مرتبه یکی فریاد زد: عاشقم.

سنگ صراحت شیشۀ سکوت رو شکست، اما در جواب هیاهوکنان و هوچی مردمی که در جواب هر های ناشنوده، هویی دارند، به‌خاموشی‌اش برآمدند، چرا؟که هر آوا را چون نمی‌فهمند، پس خاموش باید.اما او سرمست عشق، تنها و یکه ایستاد. آوا سر داد و رفت.

بی‌تکیه بر خیل پرخروش طرفدارانی نابه‌کار که، هم‌آوا بودند برای روز مبادای خود که اگر ترانه جاری می‌شد، آنها هم خوانده بودند و اگر هم نمی‌شد، که از قبل می‌دانستند. در این میان اسیری در خود، سرگشته و پر سؤال و به دنبال کشفی تازه، شنید. . .و این تک آوا را به اجباری ناشناس پذیرفت. سرگشته‌تر از قبل به زایشی تازه رسید.که ره توشه‌اش آوای عاشق تنهای تک ایستاده بود


و حالا اصل داستان زیبا و خاطره انگیز "مرا ببوس "نوشته محسن مخملباف رابخوانید از اینجا :

 

                                                          مرا ببوس