پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

جمله عجیب ...بوشو حس می کردم ....
ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧  

جمله عجیب ...بوشو حس می کردم ....

 

چند روز پیش بزرگی را دیدم ...بزرگ که می گویم نه اینکه تصور کنید شوکت و مقامی دارد یا هیکل مهیبی ...نه ..بزرگ از آن رو که نفس گرمی داشت .

دید بی حوصله هستم و پکر ....یه گوشه نشسته بودم و غرق در عوالم خودم .

 -    تو خودتی جوون !

: هان ! بله ! با منی درویش !

-    نه !پس با کی هستم . چیه کشتیات غرق شدند.

: ای بابا درویش کشتیام کجا بود.

-    پس چرا گرفته ای ؟

: نمی دونم .

-می خوای یه جمله بهت یاد بدم که تو غم و شادی به کارت   بیاد .

:ای بابا درویش دلت خوشه ها ...بگو !

-ببین دم رو غنیمت بدون جوون که همه چی به آنی میاد و میره .واسه اینکه باور کنی حکایت چرخش روزگار رو (حالا چه خوب و چه بد )بهت یه جمله می گم تو خوشی و ناخوشیت تکرارش کن . این جمله باعث میشه تو اوج خوشی یهویی ناراحت بشی و بالعکس تو اوج ناراحتی خوشحالی بیاد سراغت که این هردو خوبه و چاره ساز .

:-با تعجب بهش نگاه کردم - چیه درویش این جمله ؟

- هر وقت خوشحال بودی یا ناراحت باخودت و پیش خودت بگو "این نیز بگذرد ."اونوقت می بینی که موقع شادی غمی میاد سراغت که یادت باشه زندگی همیشه پر از لحظات شادی نیست و باید خودت رو برای غم و ناراحتی نیز آماده کنی و هر وقت که ناراحتی با تکرار این جمله امید رو در خودت زنده می کنی برای فرداهای خوشتر و بهتر .

:دمت گرم درویش !

سرم به سمت سینی چای رفت . دو استکان چای از قوری ریختم . سینی را با دست بلند کردم و به سمتش چرخیدم .

نبود!دستم با سینی چایی خشک شده بود. نمی تونستم تکانش بدم .  خیالاتی شدم ؟یا شاید دچار توهم شدم . جل الخالق ....یعنی چه ؟کجا رفت . غیب شد یهویی . جادو بود . کسی منو سرکار گذاشته بود ؟

نه گمان نمی کنم . به قول "هدیه تهرانی" تو فیلم "چهارشنبه سوری" با اون دیالوگ تاریخی اش بوشو حس می کردم .

آره بوش مونده بود . بوی خوشی بود،یه بوی عجیب و خاص ، از اول شروع صحبت حسش می کردم . حالا خودش نبود ولی بوش مونده بود. این یعنی اینکه دچار توهم نشدم . من مونده بودم با یک سینی و دو استکان چایی در سرای باز یک قهوه خانه دور افتاده و متروک در گردنه .....بماند !