پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

پنج سکانس باقیمانده از حاشیه های "مرگ معمولی"
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧  

توضیح – این پست ادامه پست قبلی است . اگر پست قبلی رو نخوندید زحمت بکشید و اول اونو بخونید و بعد با این پست ادامه بدید . در ضمن اگر نظری هم داشتید لطف کنید در بخش نظرات پست قبلی نظرتون رو بزارید و تو اینجا نظر نگذارید .

پنج سکانس باقیمانده از حاشیه های "مرگ معمولی"

 

غیبت در باره مالنا

حالا مراسم شام است به یاد آن مرحوم. حاضرین در مراسم پس از حضور در مسجد و عرض تسلیت به نشانه اعلام حضور و همدردی در رستورانی گرد هم آمده اند تا با خانواده دیدار کنند .

"مالنا" صاحب مراسم است و کل هزینه های مراسم را تقبل کرده و به خاطر میزبانی در رفت و آمد و هراس و اضطراب برای برگزاری خوب مراسم  .

به جرئت میگم تقریبا تمام زنان حاضر در مجلس سفره غیبت را با خوراک خوبی گشوده می دیدند :مالنا

او موضوع خوبی برای غیبت و صحبت در مورد حاشیه های زندگیش بود.

و باز به جرئت می گم که بیش از هشتاد درصد مردان (آن بیست در صد را هم می گذاریم به حساب پیرمردها و کودکان ومیانسالان حرکت کرده به سمت پیری و کمی خجلت زدگان ) بیش از آنکه به فکر مرحوم باشند ویادشان باشد تازه از مسجد رسیده اند و ساعتی پیش حال ناخوشی داشتند با چشم و گوش و به مدد اغلب حواس ظاهری و باطنی رفت و آمد مالنا را در طول مراسم دنبال می کردند .تفاوت مردان با زنان این بود که هیچکدام برای دیگری سفره ای نگشودند . هر مردی برای خود و در ذهن خود نقشی  وجمله ای را در باره مالنا می پروراند که تا ابد همچون رازی باقی می ماند .

نکته جالب اینکه در پایان مراسم یکی از زنان مالنا را به سمت میزش فراخوانده و گفته :"ما رو حلال کنی ها تقریبا تمام مراسم رو داشتیم در مورد تو غیبت می کردیم . "ظاهرا خندیده بود و گفته بود :خواهش می کنم . مشکلی نیست !

آخ اگر بساط غیبت از مراسم ایرانی جمع بشه ! فکر می کنی شور و حالی باقی می مونه؟ ! فکر می کنی بشه توش نفس کشید ؟!!!!

 

قد بلند ،بخت سپید

به سختی جسد داخل آمبولانس شد . احتمالا آمبولانس برای قدهای استاندارد و تا 175 سانتیمتر طراحی شده است .

وقتی کنار قطعه از آمبولانس بیرون آوردیمش خواهرهاش با دیدن قد و هیکلش و پاهای بزرگش که از برانکارد بیرون زده بود به گریه افتادند .

خواهر بزرگش می گفت :قربون اون قدت داداش اصلا اون تو جا می شی ؟

صحنه دلخراشی بود. خواهرش درست حدس زده بود . تقریبا به سختی در قبرهای استاندارد و پیش ساخته جا شد .

گاهی باید بیرون از استانداردهای ذهنی ،فکری هم برای متفاوت ها بکنیم . آنها که بی آنکه بخواهند و یا نقشی داشته باشند استانداردها رارعایت نکرده اند.آنها هم  هم حق و حقوقی دارند .

 

سر پر سودا

تقریبا از سر چیزی باقی نمانده است . آنچه باقیست تکه های گوشت و استخوان و بخش های متلاشی شده است .غسال تلاش زیادی کرده بود با استفاده از پنبه و پارچه سری برای او بسازد . برای او که سر پرسودایی داشت اینک سری پنبه ای ساخته بودند .

داخل قبر گذاشتیمش . به رسم مالوف و مذهبی باید کفن را باز کنیم و بخشی از صورت را با خاک تماس دهیم .

مادر و خواهران ظاهرا چیزی از سر متلاشی شده نمی دانند و نباید هم بدانند . تا همین جا نیز دردشان کافی است .

پارچه ای را پیدا می کنیم و با "ف" دو دستی روی سرش نگه می داریم تا به هنگام تلقین کسی از حاضرین صورتش را نبیند .

از این همه هیبت چیزی تشخیص داده نمی شد .

شکوهی دارد بی سر به دیدارش شتافتن !

 

نیروهای ناشناخته

بالای سرش روی قبر ایستاده ام و پارچه را نگه داشته ام یکهویی کسی با سرعت از کنارم به سمت قبر هجوم می آورد و تنه ای به من می زند .

زنی را می بینم که تقریبا نیمی از بدنش را داخل قبر می اندازد . از پشت مشخص نیست که کیست.

"ف" دستش را می گیرد . و به بیرون هلش می دهد. پارچه را به او می سپرم و دستانش را می گیرم تا کمی از آنجا دورش کنم. چقدر سفت و محکم چسبیده و تان نمی خورد . هیکل نحیف و ضعیفی دارد . هر چه می کنم نمی توانم دورش کنم .می ترسم دستهایش نحیفش آسیب ببیند . در این هیاهو .تقریبا نیم تنه اش داخل شیب قبر افتاده است .

از پشت شانه هایش را می گیرم و با تمام توان می کشم تا از چاله قبر دورش کنم  . تکان نمی خورد . "ف" به کمک می آید . دوتایی و به سختی اندکی دورش می کنیم . حالا رویش را می بینم . خواهرش بود . با گریه و زاری تسبیحی را که در دست دارد نشانمان می دهد و می گوید :اینو باید بدم به داداش !

"ف"می گوید :"اینطوری نمیشه که سر و صدا کنی! بزار کارها آبرومند پیش بره .داداش باید الان تلقین داده بشه و تو مانع این کاری ."

التماس می کرد :تو رو خدا من باید اینو بهش بدم .

قول داد که آرام باشد و شیون نکند . در آرامش به قبر نزدیک شد و تسبیحی را کنار جد گذاشت و برگشت .

انسان موجود پیچیده ای است . در عین ضعف به هنگام حادثه و وقت عمل قدرت های خارق العاده ای را از خود نشان می دهد باید باشی و ببینی .

 

خونسردی موهبت خدادادی

اول-

برای پدرش نگرانیم . تازه از سفری که برای آوردن جسد فرزند رفته ،برگشته است . جسد را تحویل آرامگا ه داده و حالا به منزل رسیده است . ابتدای ورودش صورتش را می بوسیم و تسلیت می گوییم .آرام است . با خود حدس می زدم دیگر اینجا باید قالب تهی کرده باشد . مردی که در تمام زندگی خونسرد و آرام می نمود و رفتارش نیز با انچه نشان می داد مطابقت داشت ،حالاباید خود واقعی اش را نشان می داد . مرگ یگانه فرزند پسر دردی جانکاه است .

"رضا "که سر می رسد شروع به گریه می کند و پدرش را در آغوش می گیرد و تقریبا از حال می رود . "رضا" را در آغوش گرفته و می گوید :گریه نکن عزیز . تقدیر است باید باهاش کنار آمد . چاره چیست ؟

یک لحظه با خودم فکر می کنم باید جای متکلم و مخاطب اینجا عوض می شد . "رضا" باید این جملات را به پدرداغ دیده می گفت و حالا او در حال دلداری "رضا" بود .

دوم –

در خانه نشسته ایم . سراغ پدر را می گیرند . نیست . نیم ساعتی بعد پیدایش می شود . رزنامه "اطلاعات "را زیر بغل دارد .

 می پرسند :کجا بودی ؟

با خونسردی خاص و منحصر به فردش می گوید :رفته بودم باتری ساعتم را عوض کنم و روزنامه اطلاعات بخرم .

بیش از پنجاه سال است خواننده دائمی اطلاعات است .

سوم –

انتهای مراسم ترحیم است . داداش کوچولو هم به رسم ادب برای تسلیت گویی آمده است . مادرم برای اینکه کمی فضا را تغییر دهد به پدر داغ دیده می گوید :پسر کوچیکمم پرسپولیسیه هان !

پدر داغ دیده لبخندی می زند و می گوید :راست می گی ؟

داداش کوچولو می گه :بله !

.پدر داغ دیده به داداش میگه :بزن قدش !

و بعد با هیجان شروع می کنه در مورد بازی های این فصل توضیح میده  .

داداش با هیجان بهش میگه :این فصل هم قهرمان میشیم ولی دقایق آخر .

جواب میده بهش :ببین امسال اما و اگر زیاده تو کار و تاریخ بازی های پرسپولیس نشون داده هر چند سال یکبار وقتی کار به اما و اگر رسیده پرسپولیس تونسته قهرمان بشه .

و ادامه داد :با دو تا اما و اگر می تونیم نایب قهرمان بشیم و متاسفانه قهرمان استقلاله!!

چهارم –

اگر دلبستگی هایت محدود و در دسترس باشد می تونی دردهای زندگیت را بهتر و خوب تر تحمل کنی و دلبستگی های این پیرمرددر طول بیش از نیم قرن اخیر چند چیز بوده است :خواندن روزنامه اطلاعات و حل جدولش ،پیگیری و تماشای مسابقات پرسپولیس (و در صورت امکان حضور در استادیوم )و زمان های زیادی به تنهایی فکر کردن ! هیچکی تا به حال نفهمیده به چه چیزهایی فکر کرده است !در این مورد کاملا خودخواه عمل می کند و هیچ چیز بروز نمی دهد !

و سرانجام .....خونسردی موهبتی است خدادادی که خداوند به هر کسی عطا نمی کند . یک لحظه با خودم فکر می کنم اگر من جای پیرمرد بودم حتما غالب تهی کرده بودم .

امروز مراسم هفتمش بود . دقیقا در زمان بازی پرسپولیس . غمگین بود و ناراحت و گریه هم کرد ولی مطمئنم بخشی از وجودش هم در استادیوم بود و پیگیر نتیجه بازی امروز.

بدشانسی های پیرمرد تمامی ندارد از روزی که پسرش رفته دو مساوی بی ارزش گرفته ایم . لعنت به این فصل ! پیرورد راست میگه :متاسفانه قهرمان نمیشیم !

 

پایان

حالا دیگر مرگش ثبت شده .زندگی در جریان است و مرگ او نیز بخشی از همین جریان است . ....تیتراژ ....اسامی بازیگران :ما  

موسیقی پایانی :لای لای بالام !

                                           لای لای !