پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

آخرین پست سال 87:تولدم مبارک ...30ساله شدم !
ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧  

 

آخرین پست سال 87

***

در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال

با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال

بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا

           مانند نسیم می پرم ،بی پرو بال                                        

                                                                                                                              (دکتر شفیعی کدکنی)

 

 پیشاپیش سال نو و فرارسیدن نوروز باستانی را به همه دوستان دیده و نادیده ام تبریک می گم .

"فرزاد حسنی " از صمیم قلب صحت و تندرستی و موفقیت همه شما عزیزان را در سال جدید آرزو می کند و امیدوار است سال آتی سالی سبز و با شکوه و سرشار از خیر و برکت و به دور از جنگ و خشونت را شاهد باشیم  .آنچه در این پست می خوانید آخرین پست من در سال 87 است که یاداشتی است شخصی در احوالات 30 ساله شدن و روز تولدم ...خوشحالم می کنید اگر کامل و تا به آخر بخونید و نظرتون رو بدونم .....

 

* * * *              * * * *

 تولدم مبارک ....30ساله شدم !

 فرزاد حسنی

بیست و هفتم اسفند87است و به حساب من یک روز دیگر باقی است تا یک اتفاق مهم .

البته وقتی از اتفاق مهم صحبت می کنم تصور نکنید که قرار است زمین و زمان به هم درآید یا واقعه ای خاص در این مرز و بوم و یا در این جهان رخ بدهد .اتفاق مهمی که ازش صحبت میکنم کاملا شخصیه ..در واقع یه جور حس و حاله که شما هم درگیرش شدید یا احتمالا به زودی درگیرش خواهید شد.

یک  روز دیگه سالروز تولد منه و 30 سالم میشه . 28 اسفند57 به دنیا اومدم ولی پدر جان زحمت کشید و شناسنامه رو برای اول فروردین گرفت تا تولد من در شادی و سرور سال نو و نوروز فراموش شود مردم تو تبریک سال نو تبریک گفتن تولد تو رو که درواقع یک جور یاداوری گذر عمر هست رو فراموش می کنند.به نظر من که فکر خوبی کرده بود . حالا تو در بهترین روز سال به دنیا اومدی :شناسنامه ات اینو میگه ...

رسیدن به سی سالگی یه حس و حال عجیبی رو تو من ایجاد کرده .حس می کنم یه جورایی دارم پوست می اندازم یا از یه مرحله وارد مرحله دیگه ای از زندگیم میشم . به قول محسن نامجوی عزیز :"نصفش رفت و نصف دیگرش مونده اگر آدم بخواهد طبیعی عمر کنه ."

و من می دونم که در خوشبینانه ترین حالت در همون حدی که محسن گفت عمر می کنم پس تا یک روز دیگر 50درصد راه را پیموده ام و باید برایم مهم باشد بررسی این پنجاه درصد طی شده . چه کردم تو این مدت ؟راضی بودم از خودم یا نه ؟

 

از قدیما

تولدم مصادف بود با بحران و درگیری در کشور .به تاریخ تولدم دقت کنید در زمانی بدنیا آمده ام که هیچ حکومت رسمی در کشور وجود نداشت . هنوز طعم شیرین کودکی و کودکی کردن را نکشیده بودم که حادثه ای دیگر درگرفت که تار و پود زندگی خانوادگیم را در هم تنید .

"جنگ پلید" در همه احوالات ما تاثیر گذاشت . از تهران خارج شدیم و مدتی در مشهد و قوچان و دوباره در مشهد ساکن شدیم .

پدر سه روز قبل از شروع رسمی جنگ ایران و عراق در شهریور 59 در حالیکه تقریبا یک سال و نیم داشتم ما را ترک کرد و به جبهه رفت و در تیرماه 67 یک ماه قبل از اتمام رسمی جنگ خونباری که به صلح انجامید بازگشت : در سی و دو سالگی پیر و خسته و فرتوت !

در طول این هشت سال مدت های نبودنش آنقدر زیاد بود که بودن های محدودش خیلی زود فراموش می شد .

و چنین شد که پدر ما را تا یک و نیم سالگی و از نه سالگی به بعد دقیقا به خاطر می آورد و در تصویر سازی از کودکانش یک نقطه تاریک هشت ساله دارد و ما نیز اینچنین هستیم . تصوری دقیق از پدرمان در سنین 24 تا 32 سالگی که می تواند بهترین سال های جوانی یک نفر باشد ،نداریم .

امروز نگاهی به گذشته انداختم .تصور زندگی در چنین سنینی دور از پدر و با سرپرستی مادر با کمترین امکانات و در شهری مثل قوچان با سرمای شدید و چندین درجه زیر صفر ،امروز که خیلی راحت روی صندلی ام کنار شومینه لم می دهم و قهوه ام را آرام ارام می خورم و هر لحظه اراده کردم شماره همراه پدر یا مادر را می گیرم و با آنها همکلام می شوم ،دشوار است .

با خودم فکر می کنم واقعا ما این دوره رو تو زندگیمون داشتیم یا همه اش فکر و خیاله ؟

ولی داشتیم این دوره رو ...سرمای طاقت فرسای زمستان رو داشتیم و زندگی در یک اتاق 14 متری با یک چراغ والور .... در همین فضا و همین مکان بود که از اولین معلمم (مادرم) سواد خواندن و نوشتن یادگرفتم . پنج سالم بود ...دشواری آن روزهای سخت و تلخ آن چنان بود که من بر خلاف دیگر کودکان دیروز و بزرگسالان امروز که گاه با حسرت از آرزوی بازگشت به دوران کودکی حرف می زنند ،به هیچ عنوان آرزوی بازگشت به چنین دورانی راندارم . برای من هر چه از کودکی جلوتر امده ام روزگار شیرین تر شده است و از همین روست که آروزی بازگشت ندارم .

 

تمرین نوشتن

نوشتن را از هفت سالگی در قالب نامه شروع کردم و این را مدیون فاصله و غربت تحمیل شده هستم .

به همه دوستان و آشنایانی که در ایران و یا خارج از ایران داشتم نامه می نوشتم و با خوشحالی در انتظار پاسخشان می ماندم . به گمانم همین نوشتن ها اولین جرقه بود برای ادامه راه من درمسیر حرفه ای کارم در سالهای بعد . امروز کوهی از نامه های رسیده را با خود به یادگار دارم که در سنین 8تا 17سالگی دریافت کرده ام .

 

پایان جنگ :تغییر فضا

جنگ که تمام شد کمی تغییر در زندگیمان بوجود آمد و به نظرم این تغییر در تمام خانواه ها رخ داد . کمی فضا بازتر شد و به خوبی تنفس تو این فضا برایمان محسوس بود . فکر می کنم جام جهانی 1990 اولین نشانه های این فضا بود . شاهد تمایل و کشش عجیب مردم برای تماشای مسابقات ،به عنوان دستاویزی برای برون ریختن هیجان و شادی درونی یخ زده و فراموش شده ،بودم ..کاملا احساس می کردم از تلخی ها فاصله گرفته ایم و می توانیم شور و نشاط را هم تجربه کنیم . حسم می گفت تغییری در روحیات مردم در حال رخ دادن است و بعد از آن در اواخر دوران راهنمایی و دبیرستان آلوده روزنامه خواندن شدم که تا به امروز نیز درگیر آن هستم . یادش بخیر روزنامه شیرین "همشهری" که با یک یا دو روز تاخیر به مشهد می رسید . با روزنامه خوندن به تدریج به نوشتن علاقمندشدم .اولین بار چیزکی را برای "آفتابگردان همشهری" فرستادم و ماه بعد کیفی را به عنوان هدیه از "کرباسچی" که اسم و رسمش را شنیده بودیم با پست به دستم رسید و این شد مایه دلگرمی .

اواخر دبیرستان مصادف شد با دورانی که به آن دوم خرداد می گوییم و شور و حال خاص آن دوران . روزهایی را به یادمی آورم که عصرها کنار روزنامه فروشی به انتظار می ماندم تا توزیع روزنامه از فرودگاه روزنامه های رسیده از تهران را بیاورد و من یک "روزنامه سلام" بخرم و همانجا ببلعم تا بفهمم اوضاع از چه قرار است . شور و حال عجیبی بود خرداد 76 برای ما که رای اولی هم محسوب می شدیم .

و بعد از آن ساکن تهران شدم ....حالا دیگر همه چیز در دسترس بود و هوایمان گرم تر.سال بعد که وارد دانشگاه شدم هنوز همان شور و اشتیاق را داشتم . خواندن های زیاد و نوشتن های گاه و بی گاهی که از سال 78 برخی از آنها به زیر چاپ رفت .

با خیلی از شخصیت هاو افراد محبوب آن روزها بخصوص روزنامه نگاران معروف سالهای طلایی روزنامه نگاری ایران ملاقات هایی را داشتم و از خیلی از آنها چیزهای زیادی آموختم . در دسترس بودن انها برای من تازه رسیده از شهرستان و در مرکز سکنی گزیده جالب بود و شیرین .

بعد از تعطیلی مطبوعات در سال 79 وارد فضای جدید مجازی اینترنت شدم و برای خودم اونجا چیزهای را نوشتم که اتفاقا خیلی خوب با استقبل روبرو شد و خوانند ه های پرشماری هم تو اون سالها داشت .

سال 81 از دنیای خودم فاصله گرفتم و با ورود به فضای حرفه ای کاری علاقمندی ها رو فراموش کردم و در حوزه ای خشک و رمسی چون اقتصاد و صنعت پنج شش سالی نوشتم و کار کردم و حالا یک سالی است با فاصله رفتن از آن سبک و سیاق نوشتن دوباره برگشته ام سراغ دلمشغولی های قبلی و قدیمی و این بار در فضای وبلاگ در محیط محترم وب . وبلاگی را که از سالها قبل داشتم را کمی سر و سامان دادم و شروع کردم به نوشتن پراکند ه های با و بی ربطی که دلم می طلبید و حس نوشتنشان را داشتم .مشاهده عکس العمل خوانندگان برایم مهم بود .

ورود به سی سالگی

حالا وارد سی سالگی می شوم با ره توشه ای که تا کنون با خود آورده ام و می خواهم با گذر از سی سالگی وارد نیمه دوم زندگیم کنم .

خودم خوب می دانم که ره توشه جاندرا و قوی مایه ای نیست . اما هر چه هست برای من راضی کننده است . آنجا که باید می خواندم خوانده ام و آنجا که لازم بوده بنویسم نوشته ام و در جایی که لازم بوده حرکتی داشته باشم اجتماعی یا عکس العملی به رخدادهای دور و برم نشان بدهم، فکر کنم موثر بوده ام  و گمان کنم به اندازه سهم خودم و حتی بیش از آن برای اجتماع مفید بوده ام و حالا نه خودم را بدهکارش می دانم و نه حتی طلبکارش .

زمانی که لازم بود کار کنم تا روزی بیست ساعت نیز بدو ن لحظه ای مجال  استراحت در چند جای مختلف حتی بی ربط و با هر کس و ناکس  کار کرده ام و زمانی که تشخیص دادم باید زمانی را برای بازگشت به خویشتن و سلامت روحم اختصاص بدهم به سادگی از تمام دلبستگی های کاری و حرفه ای گذشتم .

به قول محمد صالح اعلا در زاویه اکنون با شما سخن می گویم و در همین زاویه می خواهم از خودم برایتان بنویسم  .

بعد از چندین سال تلاش و کوشش بی وقفه و شبانه روزی و جنب و جوش و حرکت، هر کسی نمی تواند سکون و ایستایی و بازیابی را آزمون کند . به نظرم جرئت می خواهد که من داشتم حال خواسته یا ناخواسته اما در مسیرش افتادم.

جرئت می خواهد و دشوار است به یکباره از تمام ظواهری که هویت تو را در اجتماع ثابت می کند ببری و سر در لاک خودت فروبری به قصد بازسازی چیزی شاید یا بازخوانی هویت فردی واجتماعی ات آن هم در آستانه سی سالگی یعنی اوج سن شکوفایی و تلاش و تکاپو.

و این اتفاق خواسته یا ناخواسته تاثیری شگرف در من گذاشت . در یک سال اخیر فرصت زیادی برای فکر کردن به خیلی از مسائل مهم و اساسی داشتم ،به اندازه تمام پنج شش سال گذشته خوابیدم تا به آرامش برسم ،روزهایی را که شما در تلاش و تکاپو و هیاهوی این شهر در رفت و آمد و جنب و جوش بودید برای کسب روزی (که من به آن می گویم تنازع برای بقا)، من خواب بودم و در شبهایی که شما از خستگی سر بر بالین نگذاشته خواب بودید ،من تا به صبح غرق درافکار بی شمار .

 

کشفیات اخیر

فهمیدم می توان بدون بسیاری از دلبستگی های مادی هم زیست ،می توان کمتر خورد و نوشید و کمتر خرج کرد و حتی کمتر حرف زد .

این یکسال و اندی تمرینی بود برای کنکاش در کیفیت زیستن ،فرصتی بود برای آنچه که در زنگی جاری و روزمره نمی توانی تجربه کنی . بسیاری از روزها را با یک وعده غذا سرکردم ،باور کنید اتفاقی نیفتاد. گاه تا دو یا سه روز هیچ نخوردم تا بفهمم بشر قوی تر از این حرفهاست و این حرص ما برای بیشتر کسب کردن ارزشی ندارد.

در این مدت خوب مطالعه کردم ،کتابهای زیادی را خواندم ،فیلم های خوبی را دیدم و بسیاری از مطالب خوب و مهم را در محیط محترم وب جستجو کردم و خواندم و بسیاری نکات دقیق و مهم و شگرف را یادداشت کردم و به آن بصورت مفصل پرداختم و یا درآینده خواهم پرداخت .

در همین مدت با بسیاری از دوستان قدیم ارتباطم را کم کردم و فهمیدم در مواردی حقیقتا بودن یا نبودن من فرقی برایشان ندارد و چنین است بودن یا نبودن ایشان برای من و تاسف خوردم از فرصت های زیادی که سال های گذشته برایشان صرف کرده بودم و دوستان واقعی ام را بازشناختم آنجا که صادقانه و بی هیچ چشمداشتی در روزهای تاریک و گاه پریشان و این اواخر روزهای آرامم همچنان مرا یاد می کردند و با ایمیل و پیام کوتاه و گاه مکالمه کوتاه تلفنی فقط و فقط حالم را می پرسیدند .

دوستان محدود ارزشمندی را پیدا کردم که نه تنها در ایران که در جهان نابغه اند و همصحبتی و همراهی با ایشان مقدمات این آرامش درونی ام را فراهم کرد . ساعت ها با ایشان به گپ و گفت نشستم و نکته ها آموختم و به زعم ایشان چیزکی بر دانششان افزودم .

در نبودم در خیلی از فضاهایی که پیش از این سالها بودم و دیده نمی شدم ظاهرا بیشتر حس شدم و بیشتر جایم خالی شد از نگاه دیگران .

فهمیدم که آنچه را تاکنون از نظر حرفه ای و شغلی انجام داده ام پشیزی برای آنها که کار می کردم ارزش نداشت در حالیکه صادقانه و با تمام همت و تلاش صورت گرفته بود .

فهمیدم که نمی توانم گزارش جامعی از نتایج کارهایم را به آنها که باید بدانند ارائه کنم تا مهم جلوه کنم یا اینکه دیگران قدردان من باشند یا بخواهند برایم مراسم یادبودی برگزار کنند ،اما خودم می دانم در این اجتماع به اندازه خودم در بخشی از چرخه جاری کار و فعالیت این کشور چقدر موثر بوده ام و تا چه حد حرکات مفیدی انجام داده ام و چگونگی امدن و کیفیت رفتنم مهم نیست. همین برایم کافی است .

وقتی بعد از چهار پنج سال دوری از محیط وب و نوشتن در این محیط دوباره به این محیط بازگشتم خیلی چیزها برایم عجیب بود و غریب. ولی خیلی سریع با ادبیات آن آشنا شدم و در مدت کوتاهی فهمیدم چطور می شود با مخاطب ارتباط برقرار کرد و ایمان داشتم باید این محیط را محترم تلقی کرد و نباید به خاطر مجازی بودن آن در پشت این کلمات رنگین و جملات به ظاهر قشنگ از مخاطب سو استفاده کرد و نخواستم نوشتارم دروغ باشد و تزویر وریا و سعی کردم به صداقتی که وجودم می خواست ، متعهد باشم .

 

 

و اینک :مانیفست سی سالگی من

و اینک که تاساعاتی دیگر سی ساله می شوم نگاهی گذرا دارم به این همه سالی که بر من گذشت ...نگاهی که در این یک سال و چند ماه اخیر عمیق تر و ژرف تر شده و سعی کرده به دنیا جور دیگری بنگرد.

حالا دیگر خوب می دانم  آرامش یعنی چه و فکر می کنم اندک اندک در حال غلبه بر غلیان و جوشش درونم هستم .

حالا دیگر حرف آن فروشنده را می فهمم : برای خرید وارد مغازه اش شدم و سریع کالایی را  خرید کردم و خواستم کمی تخفیف بدهد.فروشنده گفت :"میهمان من باشید . "

و هر چه اصرار کردم پولی نگرفت و در برابر اصرارم برای دلیل این  کار گفت :"وقتی وارد مغازه شدی آرامش عجیبی را باخودت آوردی ...احساس کردم حالم خیلی خوب شد ..این پول رو حساب کن به قیمت اون آرامشی که ازت گرفتم ."

 و من حیران از حرفش که چه می گوید .

حالا دیگر از این پرسش مکرر افرادی که در کوچه و خیابان مکرر می پرسند،متعجب نمی شوم  :"من شما رو جایی ندیدم ؟به نظرم خیلی آشنا می یایید ؟شما بازیگر نیستید ؟خواننده نیستید ؟تو تلوزیون کار نمی کنید ؟خدایا من شما رو کجا دیدم !!!!!"

اینک خوب می فهمم . با تمرکز بلند مدت در این ماه های اخیر توانسته ام برخی نیروهای ناشناخته وجودم را کشف کنم و در مراحلی هم به زعم خودم به کشف و شهودهای عجیب و غریبی برسم .

در احوال بسیاری از افراد دقیق شده ام .خیلی جاها ارتباطاتم را در ابعاد انسانی تقویت کرده ام .

همه نزدیکانم می دانند که پیش از این ارتباط بسیار سرد و خشکی با کودکان داشتم و از برقراری ارتباط ساده با آنها هم عاجز بودم و امروز که کودکی پنج ساله به عنوان اولین نفر با تماس تلفنی تولدم را تبریک گفت فهمیدم که در این زمینه هم پیشرفتهایی داشته ام و توانسته ام با کودک درون و نه با حالت خشک و رسمی همیشگی ام با روح کودک خوب ارتباط برقرار کنم .

و در میان مجادلات و بازی های کلامی و انسانی کودکان به زیبایی های زیادی پی بردم که اگر در همین سن تقویت شود سرمنشا آثار مثبت آتی در وجود هر انسانی است .

در فرایند ارتباط با کودک پی به احساس های عجیب و ناشناخته ای که تاکنون هیچ سابقه ای در من نداشت بردم . احساسی سراسر خوشایند و عجیب که توصیفش در این چند سطر نمی گنجد .

تمرین کردم اثر گذاری بر دیگران را به اندازه خودم و همدردی با آنها را و یاد گرفتم اگر برای دیگران و مشکلاتشان کاری نمی توانم انجام دهم لااقل به حرفهایشان خوب گوش کنم و با آنها همدردی کنم .

یاد گرفتم خودخواهانه و فقط تنهایی لذت نبرم و از لذت دیگران نیزلذت ببرم . و دیدم چه شیرین است که باعث لذت و خوشی دیگرانی شوی .

هر چند به نظر بعضی از جماعت آدمیان بخشی از سال 86 و تمام سال 87 برای من روزگار بد و تلخی بود و البته من نیز آن را کتمان نمی کنم ،اما می خواهم اینجا اعترافی کنم . می خواهم بگویم سرانجام این تلخی و تلخکامی که دامنگیرم شد چیز زیبایی بود . آرامش درونی زیبا ترین هدیه ای بود که در پس این همه تلخکامی نصیبم شد و این را با همه دنیا عوض نمی کنم .

قناعت را عین توانگری یافتم و در نقطه اکنون با هیچ ثروتی تعویضش نمی کنم . گرسنگی را خودخواسته انتخاب کردم  تا بعد از این حتی از خوردن که همیشه آن را فرآیند غریزی فیزیکی بشر برای بقا می دانستم ، لذت ببرم .

به این نتیجه رسیدم که وجدان آدمی بزرگترین و عادل ترین قاضی برای حکم دادن در مورد خود است و نباید و نباید و نباید به قضاوت دیگران توجه کرد . فهمیدم که مسئول قضاوت دیگران نیستم و نمی توانم در قضاوت دیگران کم خرد و نادان بر خودم تاثیر گذار باشم و بنابراین دستگاه عدل و قضاوت را وجودم و برای خودم تشکیل دادم و بعد از این حکم این دادگاه برایم بسیار موثر خواهد بود .

به این نتیجه رسیدم که متاسفانه در خیلی از مواقع ذهن ما مدعیان اخلاق و انسانیت به سبب بیماری های ناشناخته و یا نهانی می تواند با مدیریت تصمیم های اساسی ،مقام انسان را به سمتی پایین تر از درجه انسانی تنزل می دهد .

یاد گرفتم با ذهن های بیمار چطور برخورد کنم و از کنار آنها به سادگی رد شوم چرا که نمی توانم و درحدی نیستم که اینهمه ذهن بیمار را درمان کنم و بنابراین بهترین شیوه دوری جستن از اذهان بیمار است .سعی کردم  تا جایی که می توانم برخی از منشا های این بیماری ها را بر دایره سخن و کلام بیاورم تا بتوانیم باهم این آثار را در درون و ذهن خود مرور کنیم و تشخیص دهیم و لااقل در مقام تلاش برای درمان بخشی از آنها برآییم .

با موسیقی ارتباط دوباره و تازه تری برقرار کردم  . یادگرفتم به فارغ از کلام به صدای جان موسیقی گوش دهم . گوش دادن با دقت را (تا حدی که بتوان سازها و صداهای مختلف تجمیع شده در یک نوا و آهنگ را تشخیص داد و از چیره دستی نوازنده و خواننده لذت برد )یاد گرفتم .

و از خواندن و مطالعه کردن های بسیار این مدت دوباره به اینجا رسیدم که هنوز چقدر ناآگاهم و خیلی چیزهاست که نمی دانم و فرصت برای دانستن محدود .

فهمیدم که اگر چیزی را می دانم باید و وظیفه دارم در حد توانم در پراکندنش بکوشم ولو آنکه با مخاطب اندکی ارتبط برقرار کند . بشر به اندازه توانایی ها و دانسته هایش در اجتماع انسانی مسئول است و هر آنکس که مدعی تر است مسئول تر .

کشف کردم که در عین ناامیدی و در دوران سختی بشر با چنگ زدن به ریسمانی نامرئی است که می تواند خود را پابرجا نگه دارد و از افتادن در مسیر نابودی در امان باشد و همین ریسمان نامرئی است که خواستن را عین توانستن می کند و در اوج ناامیدی و در حالی که از زمین و زمان دست کشیده ای یکباره و در جایی که فکرش را نمی کنی به یکباره تو را از غرق شدن در گرداب پوچی نجات می دهد .

این چند وقت اخیر به خیلی جاها سفر کردم و در سفر خیلی چیزها اموختم . فهمیدم که برای سفر کردن باید همیشه کوله باری مهیا و آماده داشت و نباید از سفر هراسید که سراسر شوق و شور است و لذت .

ایران زمین را از جنوب تا شمالش این بار دیگرگون یافتم . بر سر سفره مردمانی که مرا نمی شناختند و تا پیش از این مرا ندیده بودند و احتمالا بعد از این نیز مرا نخواهند دید، صمیمانه نشستم و میهمانشان شدم  و به زبان خودشان و در باره آنچه لذت می بردند با هم همکلام شدیم .

به کشفی دوباره از طبیعت رسیدم ،در دامنه کوه ها و در انتهای دره ها و در مسیر جاده هایی که پیش از این برایم ناشناخته بود و راندن در آنها برایم عجیب و ناممکن .

تصور اینکه روزی اینگونه چنین مسیرهایی را در بهار و تابستان و پاییز و زمستان بپیمایم  برای منی که سعی داشتم تمامی تصمیم هایم بر پایه عقل و منطق و با پیش بینی دقیق همه اتفاقات ممکن و ناممکن باشد ،کمی عجیب بود... ولی من رفتم .

در این سفرها یادگرفتم به حرف دلم گوش کنم و در بعضی جاها عقل و منطق را کنار بگذارم . یاد گرفتم که پیش بینی اتفاقات بد را در زندگیم کنار بگذارم و خودم را سبکبال به طبیعت بسپارم و انصافا هم خیانتی از طبیعت ندیدم .

به این نتیجه رسیدم که سکون و ایستایی در مسیر موفقیت برای مطالعه دقیق گذشته و رمز گشایی آینده لازم است و این سکون نه تنها موجب عقب ماندن از غافله دیگر کسانی که با شتاب از کنارت در حال عبورند ،نمی شود بلکه همچون دوران مصدومیت ورزشکاری است که در حال تکمیل مراحل درمان برای حضوری دوباره و پیروزمندانه در میدان مبارزه است .

پی بردم که شانس در مسیر هر کسی اتفاق می افتد و برنده واقعی کسی است که از شانس های خوب  پیش آمده استفاده کند و با بدشانسی هایی که خودش در وقوع آن نقشی نداشته ، کنار بیاید .

درد و رنج نیز بخشی از حس هایی است که آدمی به ناچار و باید بخش هایی از دوران حیاتش را با آنها سپری کند و از این حس ها میزبانی کند اما نه برای همیشه و تا ابد ...باید فرصتی هم برای پذیرایی از خوشی ها و لذتها باقی گذاشت.

تکنولوژی های نوین ارتباطی در عین اینکه می تواند مخرب باشد، می تواند در برقراری ارتباط سالم هم موثر باشد . در این مدت دوستان زیادی را پیدا کردم از سراسر گیتی ..از پاراگوئه و بوتان و نپال تا چین و امریکا و کانادا و استرالیا ...از مجارستان تا کویت و از رومانی تا ونزوئلا ....از کشورهایی که تصور حضور ایرانی جماعت در آنها بعید می نماید ولی به لطف الهی و به مدد همین تکنولوژی آمدند و مرا پیدا کردند و مطالبم را خواندند و به حکم دوستی مشوقم شدند و اینک نیز گهگاهی جویای احوالم هستند .

من به این همه احترام گذاشتم و سعی کردم در حد توانم محبتشان را ولو با چند سطر نوشتار پاسخگو باشم .

 

تولدم مبارک !!

اینک در آستانه سال نو و فصل شکوفایی تولدم را برای خودم جشن می گیرم . نه شمعی در کار است و نه کیکی و نه فوتی ....لیوانی آب زلال را به سلامتی خودم لاجرعه سر می کشم و از لذت نوشیدنش مست می شوم ...این اب بی طعم و بو در این لحظه برایم از هر کیک خوشبو و خوشمزه ای گواراتر است . این است جشن تولد 30 سالگی من ...همه شما دعوتید ....لیوانی آب زلال را در هر کجای دنیا که هستید با لذت تمام بنوشید ...میهمان من ....زندگی همین است لذت خوردن لیوانی اب در لحظه و تمام گذر عمر نیز شاید به اندازه همین یک دم باشد ...پس غنیمت بداریمش و خوش باشیم ...به زیبایی هایی که از پس هر تلخی بر خواهد آمد ایمان داشته باشیم که اگر اینگونه باشد :تلخ زیباست !!

و اینک در آخرین سطور این نوشتار این چند کلام "حسین پناهی" از طرف "فرزاد حسنی "تقدیم به شما ...وصف حالی است شاید  :

همه چی از یاد آدم میره

مگه یادش که همیشه یادشه

یادمه قبل از سئوال، کبوتر با پای من راه می رفت

جیرجیرک با گلوی من می خوند

شاپرک با پر من پر می زد

سنگ با نگاه من برف رو تماشا می کرد

مست می کردم من با زنبور از گس عطر گل بابونه

سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز

هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس

گیج می رفت سرم در تکاپوی سرگیج عقاب

نور بودم در روز ،سایه بودم در شب

خلهسی بودم ،روشن و رنگی و مرموز و دوان

من عفریته مرا افسون کرد ،مرا از هستی خود بیرون کرد

راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود ،خودفراموشی بود

چرخ و چرخیدن خود با هستی ،

حذر از دیدن خود در هستی ،

حلقه افتاد پس از طرح سئوال،

ابدی شد قصه هجر و وصال ،

عالمی مانده و آیا و محال ،

بی کرانه است دریا ،کوچک است قایق من 

های های ی ی  تو کجایی "نازی" عشق بی عاشق من ؟؟؟؟؟؟؟؟

                                     ......