| نمی زارن یا نشد ؟ |
| ساعت ۱:٠۸ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸۸ |
|
نمی زارن یا نشد ؟
حدود شش سال پیش از طریق یکی از دوستان که همسایه اش بود به من معرفی شد برای یک همکاری در ساخت یک فیلم مستند 12 دقیقه ای . هنرپیشه نسبتا معروفی بود که در همسایگی دوست ما زندگی می کرد و به اصرار او قرار بود با ایشان در این مورد همکاری کنیم . سناریویی را از قبل آماده کرده بودم و منتظر بودم تا در جلسه در مورد جزئیاتش با هم صحبت کنیم . وقتی برای اولین بار اومد مثل همه اون سالهایی بود که تو تلوزیون و سینما تصویرش را دیده بودم . تازه اونجا بود که فهمیدم تو تمام این سالها و تو تمام نقشها خود خودشه و دقیقا تنها کاری رو که نمی کنه اینه که بازی کنه . اون در واقع خود خودش بود و هونجوری هم جلو دوربین می رفت تو تمام نقشها و کارهاش . اومد و نشت و من شروع کردم به سخنوری . برای اولین بار بود که منو می دید . خواستم جلو دوستم که باعث آشنایی ما شده بود کمی اطلاعاتم را به رخ بکشم و شروع کردم از کارهای آقای بازیگر تعریف کردن . از اولین کارها تا کارهای آخرش . دوستم و آقای بازیگر تعجب کردند از اینکه اینهمه راجع به کارهاش اطلاع داشتم . وسط صحبتها دوستم برای کاری از اتاق خارج شد . بعد از این همه صحبت با خودم گفتم حالا خوبه کمی هم در مورد همسرش صحبت کنیم . همسرش هم مثل خودش بازیگر بود. گفتم :من کارهای همسرتون رو هم دنبال می کنم . از بازیگرای مورد علاقه منه . در عین اینکه کم کاره و از نظر ظاهر کاملا معمولی به نظر میرسه اما به نظر من یه جذابیت خاصی داره . از اولین کارش تو فیلم نازنینم "ه" از کارگردان محبوبم آقای "م" تا به حال تمام کارهاش رو تو سینما و تلوزیون و تئاتر دنبال کرده ام . یه جورای خاصیه .به نظرم موجود عجیب و پیچیده ای میاد . همینطور که من صحبت می کردم آقای بازیگر توی مبل هی فرو می رفت و جاش رو عوض می کرد . احساس کردم که به دستشویی نیاز دارد . گفتم :مشکلی پیش اومده ؟ می خواهید به دستشویی برید ؟همین پشت در اتاقه ! تکونی به خودش داد و آهی کشید و گفت :"نه .ممنون .فقطمیشه دیگه در مورد ایشون صحبت نکنید و ادامه ندید !" جا خوردم و گفتم :"حرف بدی زدم ؟" سرش رو پایین انداخت و گفت :"نه به هیچ وجه ! فقط .....فقط ...فقط ما از هم جدا شدیم و دیگه با هم زندگی نمی کنیم . نمی خوام در مورد ایشون چیزی بشنوم . " جا خوردم . تا اون موقع کسی از جدایی این زوج هنرمند چیزی نمی دونست و جایی در این مورد چیزی نوشتهنشده بود. گفتم :متاسفم .خیلی متاسفم ولی نظر من همونه که گفتم .فکر می کردم لازمه بدونید. سیگاری رو از جیبش درآورد و فندک را زد و روشن کرد . نگاهی به من کرد و پکی عمیق به سیگارش زد و گفت :می دونم . می دونم . تو که یه تماشاگر کارهاش بودی گیرم کمی دقیق تر و نکته سنج تر از بقیه .حالا باید بفهمی من چقدر در موردش می دونم .درسته ؟ گفتم :می دونم . می تونم حدس بزنم وضعیت رو و درک می کنم شما رو .باور کنید می فهمم .باور کن ! همکاری با آقای بازیگر بعدها به دوستی و احترام متقابل تبدیل شد و حالا گهگاهی از احوالاتش خبر می گیرم . زمستان گذشته در یک محفل دوستانه همسر سابق آقای بازیگر را دیدم . حدود بیست سال از شروع کارش در سینما و تلوزویون و تئاتر می گذشت . تصورم بر این بود که باید پیر و شکسته شده باشد . با کمال تعجب هیچ اثر و نشانه ای از گذر زمان و پیری بر چهره نداشت و حتی چهره زیباتر و روشن تری هم داشت . تو این یکی دو سال اخیر بر خلاف همسر سابقش که اینک تقریبا جزو بازیگران فراموش شده است مجددا احیا شده و در یکی دو سریال هم نقش اول را ایفا کرده است . قیافه بسیار ساده و معصومانه ای دارد اما..... (تو پرانتز بگم فکر می کنم کمی تا قسمتی در تشخیص برخی پیچیدگی ها و تفاوتهای زنانه شامه نسبتا قویی دارم .البته این حسن نیست .متاسفانه درده !) نمی دانم چرا ولی مطمئن بودم وهستم در پشت این چهره معصوم و ساده و بسیار معمولی یک دنیا پیچیدگی وظرافت زنانه نهفته است . یاد حال و روز آقای بازیگر افتادم و پکهای عمیقش به سیگار و حرفهایی که تو سینه داشت و می خواست بگه ولی ایمان داشتم که کسی را نداشت برای گفتن درد دل . خودم را تا این حد نزدیک احساس نمی کردم که بخواهم از راز درونش مطلع شوم و از طرفی می دانستم کاری برای او نمی توانم انجام دهم . خانم بازیگر حالا مجددا ازدواج کرده و اتفاقا زندگی خوبی دارد . آقای بازیگر ما اما روز به روز مسیر زوال و افول را طی می کند . موضوع صحبت در محفل دوستانه آخرین کار خانم بازیگر است . هر کس نظری دارد . نوبت به من می رسد . رو به او می کنم و می گم :شما خیلی پیچیده هستید . می پرسد :نقشم رو می گید ؟ ومی گویم :نه خودتون رو میگم . پشت این چهره معولی ! لبخندی میزنه و میگه: عجب ! به ساعتش نگاه میکنه .ظاهرا برای رفتن عجله داره ..... نمی دونم اونجا چرا یهویی یاد این دو سه جمله از ترانه "محسن نامجو" افتادم . تصویر آقای بازیگر تو ذهنم بود و صدای محسن عزیز تو مخم : "حالا بین هان نمی زارن مثل سگ زندگی کنم حالا ببین هان نمی زارن مثل خوک برای او بندگی کنم " حالا معنی اون پکهای عمیق رو بهتر می فهمیدم .
کلمات کلیدی: فرزاد حسنی ،محسن نامجو
|
|
| درباره من |
|
درباره من : فرزاد حسنی هستم .احتمالا نویسنده اما بصورت قطعی یازده سال است که روزنامهنگارم و تقریبا 7سالی است که وبلاگمی نویسم . اصالتاً آذری امامتولد تهرانم و اغلب مسافر. تاکنون در چند نشریه بهعنوان سردبیر، دبیر تحریریه یا عضو هیأت تحریریه فعالیت کرده ام و دراجرای برنامههای فرهنگی و هنری نیز فعالیت دارم. توجه : اول -هرگونه برداشت مطلب از این وبلاگ تنها بصورت لینک و با ذکر منبع مجاز خواهد بود . دوم-این وبلاگ صرفا یک وبلاگ شخصی است و بدون نظم خاصی اداره می شود ؛ به همین دلیل مطالب فارغ از دسته بندی و به فراخور احوال نگارنده ،نوشته می شود .اما در مجموع تلاش می کندکارکرد فرهنگی و هنری داشته باشد. سوم-به توضیحاتی که در لینک زیردرباره خودم داده ام توجه بفرمایید . چهارم-مشتاق به خواندن نظراتتان درباره مطالب هستم. پروفایل فرزاد : فرزاد حسنی |
| آرشیو پراکنده های قبلی |
| صفحات وبلاگ |
| پراکنده های اخیر |


