پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

تقدیر
ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸  

تقدیر

پیرمرد هیچ وقت گله ای نکرد .نه از روزگار و نه از او . نه بدش رو گفت و نه به کسی اجازه داد کسی پشت سرش بد بگه . هیچ کس و هیچوقت هیچ گله و شوه و شکایتی را از زبان او نشنید جز یک نفر . فقط و فقط وقتی جلوی آینه می ایستاد و به مو و ریشهای سپیدش خیره می شد و بر خلاف سالهای قبل حالا دیگه تارهای موی سیاهش  را می شمرد یاد این بیت ترانه "فرهاد مهراد" می افتاد وبا خودش می خوند:

"سپید جامه بودم با موی سیاه

اکنون سیاه جامه ام با موی سپید "

از شنیدن آهنگ صدای خودش که سکوت خونه رو می شکوند لذت می برد . این یک بیت رو با کمی سوز و آواز می خوند . مثل همیشه اشک تو چشماش جمع می شد و بعد خیره به آینه یواشکی و خیلی آروم با کمی بغض فرو خورده  می گفت :"دختری دیدی چیکار کردی؟هم با خودت هم با من ؟"

 این تنها شکوه و شکایتی بود که پیرمرد تنهای تنها در خلوت خودش و در برابر آینه برای خودش به زبون می آورد . نویسنده باید خیلی خوش شانس باشد که توانسته از احوال پیرمرد آگاه شود و حکایت را مکتوب کند .اگر آن اتفاق موسیقیایی نمی افتاد شاید نگارنده هنوز هم اندر احوالات پیرمرد دست به قلمفرسایی طولانی تری می زد ،اما نگارنده باریک بین ما حتی به صدای موسیقی بلندی که از آپارتمان مجاور پیرمرد (که مرد جوانی به تنهایی در آن زندگی می کرد) نیز، گوش داده است . نوای ترانه  اینقدر جداب و دلنشین بوده که حیفش آمده آن را در انتهای این روایت نیاورد .

پیرمرد و مرد جوان در دو خلوت جدا گانه اند . نویسنده ما خیلی دلش می خواست می توانست سری هم به خانه مرد جوان می زد و از راز دل او و احیانا شکایتش مطلع می شد . اما نشد ! این تنها چیزی است که از مرد جوان می تواند در این داستان بنویسید .همین یک ترانه ...همین تقدیر ....

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی
 باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های اخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
 محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
 محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

حالا نگارنده یک چیزهایی از پیرمرد می داند اما از مرد جوانی که در آپارتمان مجاور به ترانه بالا گوش می کرد نتوانست اطلاعاتی بدست بیاورد . چه باید کرد ؟فردا باید داستانش را تحویل می داد که داد .تقدیر این بود که داستانش همین باشد که خواندیم .