پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

آن خطاط ...
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸  

آن خطاط سه گونه خط نوشتی

 

"خطاط "با خودش درگیر بود که این بار روی کاغذ چی بنویسد . این بار مشتری سفارشی نداده بود . باید نوشته ای را برای خودش می نوشت . چیزی از      دستخط هایش در ویترین نمانده بود .حالا بعد از چندین سال باید دوباره ویترین را با متنهایی که دوست داشت پر می کرد .  مدتها بود که می خواست متن های تازه ای را بنویسد و ویترین مغازه کوچکش را نونوار کند .

امروز را برای این کار مهیا می دید . احساس می کرد حال و روزش خوب است و    می تواند امروز چند تابلو خط خوب را بنویسید و برای فروش توی ویترین بگذارد .

از سماور کوچک توی پستو برای خودش چایی خوشرنگی در استکان باریک دور طلایی ریخت .قندی را از قندان برداشت و توی چای فرو برد و انداخت توی دهانش و چای را ریخت توی نعلبکی و هورت کشید .

سیگار "بهمن" را از توی جیب پیراهنش بیرون کشید و با کبریت روشن کرد .چهارپایه را جابجا کرد و پشت میز نشست . کمی فکر کرد .

بعد از چندین سال ننوشتن می خواست خاطرات خوب گذشته را تکرار کند . خسته شده بود از نشستن های ملال انگیز پشت این میز و تماشا کردن بیهوده بیرون از کادر پنجره کوچک حجره .

خسته شده بود از نوشتن های لوس و بی مزه برای دخترها و پسرهای جوان و یا نوشتن مطلب برای مجالس ترحیم و عرض تسلیت .

خسته شده بود از این همه تکرار و دور شدن از همه گذشته اش . می خواست کاری کند . چند دهه بود که در ذهن کشمکش عجیبی را با خود داشت . می خواست کاری کند اما خودش می دانست که دست و پاچلفتی تر از این است که بتواند کاری کند .

تا آنجا که یادش می آمد سرش به کاغذ بود و نوشتن و به اندک درآمدی که از این راه داشت قناعت کرده بود . توی تمام زندگیش هیچ تحول بزرگی رخ نداده بود یا اگرهم رخ داده بود ،حالا چیزی به یادش نمی آمد .

بزرگترین حادثه عمرش زمانی بود که ویترین را با اشعاری جالب نو نوار کرد . کی بود ؟پنج سال پیش ؟نه بیشتر بود . ده سال ؟بیشتر .شاید بیست یا سی سال پیش بود . در خودش احساس پیری کرد . یکهویی و بی دلیل . احساس کرد در همان لحظه کمی خمیده تر شد و به کاغذ نزدیک تر .

بسم اللهی گفت و اولین متن را روی کاغذ ابر و باد نوشت . این بار صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ با هر بار متفاوت بود یا حداقل او اینطور حس می کرد . لذت عجیبی را حس می کرد .نوشت :

"ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیر ما بانفسهم"

سیگار دیگری آتش زد .پکی عمیق بر آن زد و دود را به یکباره بیرون داد و چشم ها رو فروبست و سعی کرد متنی را که در اعماق ذهنش جا خوش کرده بود با سماجت بیرون بکشد . متن به تدریج در ذهنش شکل گرفت و تکمیل شد . کاغذ بعدی را سریع برداشت و قلم باریک تر را بر دست گرفت و توی مرکب فرو برد و نوشت :

"همراه شو عزیز

تنها نمان به درد

 کین درد مشترک

هر گز جدا جدا درمان نمی شود

دشوار زندگی هرگز برای ما

بی رزم مشترک آسان نمی شود "

 

متن را  که تمام کرد اشک شوقی در چشمانش جمع شده بود و می خواست با تمام وجود بیرون بریزد .

حالا باید سومین دستخط را می نوشت . احساس انرژی زیادی می کرد . چشمانش را بست . نفس عمیقی کشید و آرام چشمانش را گشود . کاغذ سپید دیگری را مقابلش گذاشت و اینچنین نوشت :

 

"اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش

که به تلبیس و حیل دیو سلیمان نشود"

 

در احوال خودش غرق بود که ناگهان صدایی مهیب او را به خود آورد .صدای شکسته شدن چیزی بود انگار . شیشه درب ورودی با تکه سنگی شکسته شده بود . از کنار میز بلند شد و به سمت در رفت .تکه های شیشه داخل حجره را پر کرده بودند . سعی کرد با دست آنها را جمع کند . تکه ای از شیشه در دستش فرورفت . خون تازه روی زمین چکید .

انگشتش را به سمت بالا بکند کرد .نگاهی به خون قرمز رنگش انداخت . لبخندی بر لبش نشست.

روی پا بلند شد نگاهی به بیرون انداخت و زیر لب زمزمه کرد

"ندا"یی دوباره آمد

که "صالحی" رفت

پشت میز نشست برای دوباره نوشتن .رد خون تا روی میز کارش ،روی کاغذهایش و روی قلمش نشسته بود . کسی چه می داند شاید هم روی مرکبش .

 


کلمات کلیدی: