پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

حدیث بی قراری "ماکان"
ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸  

حدیث بی قراری "ماکان"

 

سلام عزیزم !

اگر چه چند روز بیشتر نیست که همدیگرو ندیدیم و حس می کنم کمی لوس بازی باشه اگر بخوام بگم که دلم برات خیلی تنگ شده ،ولی راستش شده ...خیلی خیلی هم تنگ شده ...نمی دونم شاید اگر اینجا روبروم نشسته بودی و این نوشته رو برات می خوندم لبخند تمسخر آمیزی بهم می زدی و می خندیدی و یا از حس و حال کلمات عاشقانه ام تو این نامه حالت بدی بهت دست می داد که خوب می دونی اهل این حرفها نبودم و نیستم . اما حالا فرق می کنه عزیزم !

این چند روز ندیدنت رو با دیدن نه یکباره که چند باره ات هرجا که رفتم و از هر که شنیدم ،گذراندم . می بینی که استعداد نوشتن هم ندارم و خوب نمی تونم بنویسم . گاه نوشته رسمی می شود و گاه هم خودمونی .

نگرانم ! نه اینکه نگران خودم یا تو باشم که از من و تو گذشت ..نگران شکستن همه لحظه های خوب و خوش دیگران هستم .نگران تلخی در کام دیگرانم .خوب می دانم تلخکامی چه طعمی دارد . نگران اشکهایی هستم که برای تو ریخته شد و اینان نبودند در لحظات شاد و خوشمان که لبخندی را بر لبشان بنشانیم و نشد که بیش ا این شاد باشیم باهم و برای هم .  

افسوس که در چنین حالی ،جهانی را بعد از من بر انگیختی و رفتنت تصویری شد ماندگار و جاودان و نه ماندنت در کنار من و برای من .

عزیزم !گلم !نازنینم ! دارم می سوزم . این را خوب حس می کنم . جایی در وجودم در حال "گر"گرفتن است . کجاست ؟ انگاری به قلبم نزدیک است . این "دل " که می گن کجاست ؟ همانجا می سوزد . همان که شکسته است از این همه عصیان . حالا خوب معنی "دلشکسته "را می فهمم . من دلم شکسته است .

دلم می سوزد! نه برای تو و نه برای من که از من و تو گذشت .

به خودم فکر می کنم و بعد از اینم و به تو که بعد از اینت جاودانه خواهی ماند و من اما به حکم سرنوشت سالی و چند صباحی بعد همچون همه مردم عادی تن به زندگی عادی و رخوتناک خواهم داد و با سرنوشت کنار خواهم آمد ،به حکم طبیعت آدمی برای زیستن تلاش خواهم کرد و شاید مجالی برای فکر کردن به تو نیز پیدا نکنم . شاید از این چند خط ناراحت شوی ولی باید روراست بود .

اما به تو غبطه می خورم که به یکباره با اینچنین پرواز و رفتنت به یکباره در دل هر پیر و جوان جایی باز کردی و عزیز شدی و البته ماندگار و نیک می دانم تاریخ در این مورد گواهی خواهد داد .

هر چند مردمان ما فراموشی تاریخی عجیبی را دارند و در آلزایمر تاریخی حتی چند ده ساله  خود غرق هستند و تا کنون راه درمانش را نیافته اند ، اما ایمان دارم که تو فراموش شدنی نیستی . تویی که عزیز من بودی اینک عزیز همه شدی معصوم و پاک و بی ادعا. سرنوشت  رسالت سنگینی را ناخواسته بر دوش تو گذاشت تا به تقدیر ماندگار شدی . نمی دانم به این سرنوشت نفرین بفرستم تا درود .

و عجبا که این رسالت تاریخی عجیب با خون تو عجین شد و "عزیز" من شد "عزیز جمع" و این "عزیز " کجا و آن  یکی کجا ."عزیز" این همه شدن یعنی شکست ناپذیری و جاودان ماندن و "عزیز" من بودن شاید که دمی و لحظه ای با بحثی و جدلی بینمان در می گرفت ، سست و کرخت و کم مایه می شد ،که نشد .

وای ! نمی دانم سر به کجا ببرم و بر کدام چاه و در کدام بیابان نعره و  فریاد بزنم و مطمئن نیستم با فریاد زدن و گریه کردن این داغ التیام پیدا کند .

نازنینم ! دلم می سوزد و ایمان دارم که این سوختگی را تا پایان عمر نه درمانی است و نه چاره ای و یقین داشته باش که اگر من نیز به بیماری تاریخی این مردمان گرفتار آیم ،این درد را تا پایان عمر فراموش نخواهم کرد .

این درد شد "حدیث بی قراری  ماکان " در این روزگار و اینک من با این بی قراری تا زمانی که دست تقدیر صفحه پایان حیاتم را ورق زند ،گرفتار خواهم بود .

پس به من حق بده که به آرامش ابدی تو نازنینم قبطه بخورم و رشک بورزم و ایمان بیاور به آنچه در این روزها و لحظات از خدا می خواهم . دوست داشتم در کنار تو باشم :آرام و جاودان .

خدا را شاکرم که یکی از ما را میهمان ابدی خود کرد و آن میهمان، تو نازنین بودی . کاش به تو می پیوستم و از این بی قراری رها می شدم . حکایت تلخی است "حدیث بی قراری ماکان" . گریه امانم نمی دهد . "ندا"یی در درونم فریاد بر می آورد و وجودم را از درون می سوزاند .

جاودان! نازنینم ! گلم ! کجایی؟ کاش مجالی بود کمی با هم حرف می زدیم . ای کاش !

اشک امانم نمی دهد .اینک در این لحظه بی تو نازنین سر به آسمان دارم و مزمه می کنم :

"تو مثل چشمه نوشین کوهسارانی

تو مثل قطره باران نو بهارانی

تو روح بارانی

شراب نور کجاست؟

که این من نومید

چنین می اندیشم

که جلوه های سحر را به خواب خواهم دید

و آزوی صفا را به خاک خوام برد

همیشه پشت حصار سکوت ،

                                    می ترسم

تو ای گریخته از من !

حصار خلوت  تنهایی مرا بشکن "

 

ای کاش می شد گذشته آینده شود و این آینده را خود به دست خود رقم زنیم .من و تو ...با هم !

 

توضیح – اول - برای "ندا"ی "ماکان" و با اجازه به جای "ماکان"

دوم –شعر از "حمید مصدق "


کلمات کلیدی: حمید مصدق