پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

"ویران می آیی..تا چه سان روی! "
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸  

برای "شهلا"ی نازنینم

 

"ویران می آیی..تا چه سان روی! "

 

دوباره آمده ای... اما اینبار چه ویران !

وقتی شنیدم دوباره برگشتی لحظه ای برای شنیدن صدایت از پشت خط درنگ نکردم . حدس می زدم پشت آن نوشته ها و گفته ها و حکایت های فیس بوکی این یکی دو ماه غمی پنهان وجود داشت که داشت .

گوشی را که برداشتی خیلی سعی کردی بغضت را فرو بخوری تا بتوانی به تلفن جواب بدهی و شاید اصلا انتظارش را نداشتی که پشت خط من باشم .

اندک اندک سعی کردی گرفتگی صدا و ناراحتی ات را از من پنهان کنی و شاید فکر می کردی حالا که از پشت تلفن نمی توانم چهره ات را ببینم ،این کار راحت باشد و فراموش کرده بودی که این روزها برای پی بردن به غم های آدم ها نیازی به دیدن چهره شان نیست . باور کن حتی نیازی به شنیدن صدایشان نیست ! همه چیز از نوشته ها پیدا بود !

حالا بعد از این همه مدت صدایت را می شنیدم . خواستم خوشامدی بگویم برای دوباره آمدنت و چه دشوار است در این حال و روز و این روزهای تلخ خوشامدگویی به تویی که هم اندازه  من خرابی و پریشان .

هرچند دوطرف تلاش داشتیم پوشیده و پیچیده سخن بگوییم اما این کلمات سمج و فاش ساز که گاه و بی گاه در بین جملات کنترل شده خودش را یهویی جا می دهد نمی گذارند چیزی پنهان بماند .حالا دیگر هردو مان بی آنکه چیزی گفته باشیم از حال و روز یکدیگر خبر داریم .

بهت میگم :"اگر پای پیاده از اینجا که شب را به روز می کنم حرکت کنم در کمتر از چند دقیقه می توانم تو را ببینم."

این را به کنایه گفتم تا نشانی باشد از نزدیکی ولی خوب می دانی تا چند روز پیش که هزاران مایل دورتر بودی نیز چنین نزدیکی بود و من آن موقع هم می توانستم با پای پیاده سوار بر امواج پرسرعت اینترنت (که اینجا نعمت است) تا پشت در خانه ات بیایم .

عزیزم ! نازنینم ! ببخش ....هر چند وقت یکبار به سرم می زند برای کسی از اینجورنامه ها بنویسم و از آخرین نامه برای یک عزیز چند سالی می گذرد و شاید به حکم تقدیر این بار قرعه به نام تو افتاده است تا شاهدی باشی برای من که خودم گواه و شاهد صادق تو هستم .

می فهمی چی می گم یا باز دارم پوشیده و پنهان حرف می زنم؟!

می خواهم شاهد باشی که سزاوار این همه تلخی نبودم ،چنان که تو نیز نبودی . می خواهم شاهد باشی که "تقدیر" سخاوتمندانه سهم من و تو را از تلخی نه یکسان و به اندازه دیگران که پر و پیمان و چرب تر از دیگران کنار گذاشته .

می خواهم با من همراه شوی تا این "تقدیر" لعنتی را پیدا کنیم تا اگر در کالبد مادی است و یقه ای دارد با هم گریبانش را بگیریم و اگر بر بلندای آسمانهاست باهم فریادش بزنیم . شاید صدای بغش آلود تو یا من به تنهایی به آن بلندی ها نرسد و اگر با هم باشیم ذره ای پژواکش رساتر باشد .

 

عزیزم ! خوب که فکر می کنم علی رغم این همه فاصله و این همه تفاوت به یک نقطه مشترک با تو می رسم .و چه تلخ که نام این نقطه مشترک را باید "درد مشترک" بگذاریم .

و این درد آنجا مشترک شده که بی هیچ تقصیری گرفتار ظلم شدیم و تا ابد مظلوم و خوب که در احوال ظالمین به من یا تو دقت می کنم می بینم آنها هم به اندازه خودشان مظلوم هستند .

درد مشترک اینجاست که من یا توی مظلوم نمی توانیم حق ضایع شده مان را از این ظالمان خود مظلوم، بگیریم .

باور کن اینها خودشان مظلوم تر از من یا تو هستند . باید براشان گریست و من می گریم و می گریم و فکر می کنم به پیچیدگی این تقدیر نا سرشت که حالا شده نقطه اشتراک ما با فاصله ای که از چند هزار مایل تا کمتر از سه کیلومتر در نوسان است و این تردید لعنتی که گریبان هر دوتا مان را گرفته و دارد یواش یواش خفه مان می کند .

من می بینم سرخی صورتت را ! تو ببین صورتم را که سیاه می شود !

نازنین! هرچند تلخ اما باور کن عجیب و نادر است چنین حس هایی و کمتر کسانی سعادت یا بهتر است بگویم شانس مواجه شدن با چنین پدیده هایی را دارند و از این منظر هم شاید من یا تو برگزیده هستیم برای چشیدن تام و تمام مزه این "درد مشترک" که گفتم .

حالا حق دارم ازت بپرسم این سئوال رو از زبان "حسین پناهی" نازنین که :

"......کجا ها رفته بودی؟ میخونه یا معبد؟

 - رنج ما قوی تر از مشروبه

میخونه افسونه ...."

و تو اگر طعمی را که گفتم خوب چشیده باشی باید در جوابم بگی :

"....هیچ کجا !

رو شعاع هستی با خودم می گشتم

همه چی برای من ممکن بود... "

 

و دیدی که واقعا همه چی برای تو ،برای من ممکن بود و ممکن شد .

 

نازنین ! حالا برگشتی ! خوبه که اینجایی .

" شهریار" شیرین سخن که وقتی از دیدار "نیما"ی یوش فارغ شد و غم پنهان این شاعر افسانه را خوب فهمید برایش نوشت  :

"نیما غم دل گو تا که غریبانه بگرییم

سر به پیش هم آریم و دو بیگانه بگرییم "

و من نیز چنین می نویسم برای تو و با این نفاوت که نیازی نیست غم دل به من بگویی . فقط کافی است سر به پیش آری .همین !

دوباره برگشته ای به اینجا که لااقل آغوش های بازی هست برای درآغوش گرفتنت و هستند کسانی که هنوز با وجود همه گرفتاری های روزمره از حال و روزت خبری بگیرند وبرایت نگران باشند.

عزیزم! اینجا هنوز شانه هایی هست برای اینکه سر به آنها بسایی و تا می توانی سیر گریه کنی ،اشک تو خیسشان کند و تو با گریه تکیه داده بر این شانه ها بالا و پایین بروی . شک نکن هنوز دستان نوازشگری هست که در این لحظات با مهر بر سرت فرود آید و آرامت کند.

باور کن خوب جایی آمده ای . باور کن که هر چند دیر و بدموقع اما خوب جایی آمده ای . جایی که هنوز هستند کسانی که درد تو را به زبان فارسی می فهمند و به همین زبان با تو همدردی هم می کنند . باور نداری ؟! غنیمت بدانش .شاید مهمترین دلیل باشد برای ماندن یا دوباره به اینجا بازگشتن .

نزدیک بیست سال گذشته از رقص آن پیرمرد نود و چند ساله در "عروسی بی داماد" . یادت میاد ؟ او می چرخید و می رقصید و حالا سالهاست که پیرمرد رفته و ما هر وقت می خواهیم سرخوشی و سرمستی و امید به زندگی را در خودمان تازه کنیم دوباره از توی آرشیو آن فیلم وی اچ اس چند صد بار دیده شده را بیرون می کشیم و می بینیم . پیرمرد می پرسد :"پس کو داماد ؟" و بعد می رقصد .

نازنین ! باید سعی کنیم  بال هامان را بگشاییم و مهیا شویم برای رقصی که در میانه میدان آرزو داشتیم  ....

حالا که آمدی ،حالا که چند روزی اینجایی چه بهتر که تو را به دیدن نقاط دیدنی شهرمان دعوت کنم .

عزیز! اینجا نقاط دیدنی کم از روزگار من و تو ندارند . برای اطلاع باید بگویم اندک اندک نقاط توریستی این شهر در حال تغییر است . مردم اینجا دیگر به دیدن موزه ها و بناهای تاریخی نمی روند . فرصتی باشد تو را می برم به نقاط دیدنی و گریستنی این شهر ! از 257 تا 302. آنجا خوب می توانی شهرمان را سیاحت کنی و جانانه به حال خودت ،من و ماندگان بگریی و حسرت این رفتگان را بخوری .

نازنین این موزه ها بلیط نمی خواهد هزینه اش تنها یک دسته گل است و یک شیشه گلاب !

به گمانم  پنجشنبه روز خوبی باشد ...صورت ماه به من می گوید .....می بینمت و تا لحظه دیدار خدانگهدار .../ف.ح


کلمات کلیدی: حسین پناهی ،فرزاد حسنی