پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

مینیمال های تر و تازه امروزی
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸  

حکایت ها و روایتهای سه خطی –سری دوم

یا مینیمال های تر و تازه امروزی

 

اسمت ؟

اسمت یادم رفته .هر چه فکر می کنم اسمت رو به خاطر نمیارم فقط می دونم که بارها در حقم بدی کردی و راست راست تو چشمام زل زدی و بهم دروغ گفتی .یک عینک پنسی به چشم می زدی و دوتا از دندونهای  فک بالات سیاه شده بودند و وقتی می خندیدید سمت چپ صورتت یه چاله به عمق یک و نیم میلیمتر می افتاد و خیلی سریع و زود به گریه می افتادی . خیلی عجیبه این همه چیز از تو به یادم مونده اما اسمت ؟!! به خاطرم نمیاد...

 

برگه استشهادیه برای یک گمشده

بدوینوسیله ما خانه های کوچه بن بست "محله خوشبختی" از "شهر خونین" با تمام وجود و در و دیوارمان گواهی می دهیم که مرد ساکن خانه شماره 3 در یکی از شبها هنگامی که از کوچه باغ بقلی عبور می کرد عاشقانه همسرش را بوسید .

ما چندین بار به چشم خود دیدیم که این مرد عصرها وقتی  خسته از کار به خانه بر می گشت از اول کوچه به پنجره ای که همسرش پشت آن به انتظار نشسته بود نگاه می انداخت ،اول لبخند می زد و بعد برایش دست تکان می داد .

ما شهادت می دهیم که  این مرد تقریبا هر روز پفک و شکلات و بیسکوییت و اینجور چیزها می خرید و با خودش به خانه می آورد در حالیکه می دانستیم  این زن و مرد فرزند کوچکی در خانه ندارند .

ما خانه های پهلو به پهلو که سالهاست ساکن این کوچه بن بست ، این محله و این شهریم با تمام وجود و با تمام در و دیوارمان شهادت می دهیم که آن مرد عاشقانه همسرش را دوست داشت .

 

یک دلاری

سیگار از پاکت بیرون می آید و با کبریت سریع گر می گیرد . دودی معلق از زمین به آسمان می پرد .

دستش را می کند توی کتش و با خجالت مشتی پول تاخورده و با کش بسته شده را از جیبش در می آورد .با دست دیگرش دست او را می گیرد و بعد بسته پولها رامی گذارد توی دست او .

-    بگیر عزیز لازمت میشه . مواظب باش سوار تاکسی که میشی پول درشت از جیبت بیرون نیاری . پرسیدم ،کرایه یه کورس تو اونجا حداکثر 5 دلار میشه .کافیه پنج تا از این اسکناس ها رو بشماری و بدی به راننده . در ضمن تو فرودگاه خواستی به باربر انعام بدی یدونه یک دلاری کافیه . قبلا تحقیق کردم یه وقت تو رودروایستی نیفتی هان .اینارو بزار تو جیب پشتیت .

دستانش را روی گونه های او می گذارد و سر کوچکش را محکم بین دو دستش نگه می دارد و وسط پیشانی اش را می بوسد .

سیگار خاموش می شود ، هواپیما می پرد.

 

 

انتظار

خودش رو برده گردش بالای فرحزاد به سمت امام زاده داوود با پای پیاده و قدم زنان .آمده تا با خودش خلوت کنه و فکر کنه .

حالا داره خودشو نصحیت می کنه و سعی داره با کلمات قلمبه و سلمبه به خودش درس های معرفتی بده تا بلکه خودش به دست خودش و تنهایی بتونه خودش رو آدم کنه .

 میگه : پسرجان زمان همه چیز رو حل میکنه . به خودت فرصت بده .زمان چیزی رو نیست که نتونه حل کنه .

بهش جواب میدم :بجز انتظار ...که هر چه زمان بگذره تحملش رو سخت تر می کنه .مگه نه !!!!

بغض تو گلوش گیر میکنه و چند لحظه سکوت میکنه و میگه :بی خیال بابا اصلا تو نصیحت پذیر نیستی . آدم نمیشی !!

 

 

پاک شد

مرد گوشه اتاق ایستاده و دستش را به دیوار تکیه داده و های های می گرید . لابد اتفاق تلخی برایش افتاده که اینچنین گریه می کند و اشک به پهنای صورتش نشسته است . ظاهرا اینجا تنهاست .

 هر کسی از این گریه و دلیل آن تفسیری می تواند داشته باشد .اما گمان نکنم هیچ کس بتواند حدس بزند مرد کنار اتاق دقیقا بالای تلفنی که پیغامگیرش توسط کودک سرتق همسایه یکی دو ساعت پیش پاک شده ،دارد گریه می کند .

ظاهرا در پیغامگیر پیام های مهمی بوده است . آنقدر مهم که اینچنین اشک می ریزد و ظاهرا هیچ کدام ما هم نمی توانیم حالش را درک گنیم مگر اینکه از کیفیت و موضوع پیام ها چیزی می دانستیم که اونم  به لطف بچه سرتق همسایه دیگه میسر نیست . کاش می شد برایش کاری کرد !!

 

زنگ می خورد

تلفن دستی اش زنگ می خورد و صدای آهنگ قدیمی ناگهان او را که در حال گفتگو با چند نفر بود ،دگرگون می کند .

خاطرات سالهای دور و نزدیک ،در حالیکه در ظاهر زبان در دهانش می چرخد و کلماتی را تحویل مخاطبین می دهد ،از مقابل چشمانش می گذرد .

لابد باید خریدی را انجام دهد یا کسی از پشت خط می خواهد حالش را بپرسد و یا برنامه میهمانی امشب را تنظیم کند .

بیشتر غرق در خود می شود .زمان را گم می کند . زود به خودش می آید....

الان من کدوم دوره هستم ! نکنه تو "ابتکار دارما" گیر افتادم .

-         چرا این زنگ رو عوض نمی کنم ؟!!!

 

 

دکتر شفیعی

دکتر شفیعی که رفت دل فرزاد خیلی شکست ....آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند .....

شبها دیگه چایی با دیوان حال نمی ده ....چه فایده دکتر شفیعی که نیست دیگه !!دیگه واسه حلاج هم حالی نمونده بر سردار!

 

 

حنا

- "حنا" جان اگر پیغاممو می شنوی لطفا جواب بده . عزیزم گوشی رو بر می داری ؟ ببین هر وقت اومدی خونه بهم زنگ بزن . امشب می خوام برم مهمونی . روسری سبزتو لازم دارم . راستش روم نمیشه از "سمیرا" قرض بگیرم .بین خودمون باشه فعلا روسری تو مرغوب تره نازنین!رسیدی بهم زنگ بزن ها !!!!

 

 

باران

باران جان سلام . برای رسیدن به موفقیت ما ایرانی ها در یک واقعه جمعی یک "اعتماد ملی " و همگانی توسط مردم ما لازم است . حال حاج آقا خوب است ان شا ا.. .مامان و بابا خوبند . پس کی می باری ؟؟؟!!

 

 

ترانه

باز هم اگر بخوام واست چیز میز بنویسم قاط می زنی و عصبانی میشی . باشه هیچی نمی گم فقط این نوشته رو بده به آهنگساز . واسش یه آهنگ مشتی بزاره .خودم نوشتم . ارزون هم حساب نمی کنم . این "ترانه" رو به قیمت تمام بغض ها و غصه هام می فروشم .می فهمی چی می گم "ترانه" ؟!!!

 

 

هم نسلان

"حناترانه باران را می خواند . این صدای تازه نسل ماست. ..

حنا تنها دختری در مزرعه نیست ....ترانه خواندن ممنوع نیست و باران بالاخره می بارد ....

 

 

 

سوزان

سوزان  سالی یکبار به سرزمین دشمن پرواز می کند و بر کنار گور مردی که سالهاست از خفتنش می گذرد می ایستد و به او ادای احترام می کند و در سکوت و تنهایی با چشمان خیس و تر با صاحب آن گور حرفهایی می زند که ما نمی دانیم چیست و بعد با اولین پرواز به موطن خود باز می گردد.

در بازگشت شما می توانید این ترانه را به او هدیه کنید . با گوش جان خواهد شنید و احتمالا از شما تشکر می کند :

sen ağlama şarkı sözü
Hasret oldu ayrılık oldu
Hüzünlere bölündü saatler
Gördüm akan iki damla yaş
Ayrılık da sevgiyle beraber

Bir şarkı bir şiir gibi
Yaşadım canım acıları
Senden bana hatıra şimdi
Sakladığım sevgili kederler

Bir sır gibi saklarım seni
Bir yemin bir gizli düş gibi
Ben bu yükü taşırım sen git,
Git acılanma....

Sen ağlama dayanamam
Ağlama göz bebeğim sana kıyamam
Al yüreğim senin olsun
Yüreğim bende kalırsa yaşayamam


کلمات کلیدی: