پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

عاشقانه فرزاد حسنی برای یک خودرو
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸  

 

عاشقانه فرزاد حسنی برای یک خودرو

 

خداحافظ همین حالا !

 

نازنینم سلام !

امروز که این نامه را می نویسم کیلومترها از من دورتری .بسیار بی حوصله هستم و یقین دارم که این کلمات و جملات در چنین حال و هوای پریشانی نمی تواند بازگوی تمام احساساتم باشد اما خوب امروز باید این چیزها را می نوشتم و به همین خاطر پیشاپیش به خاطر پریشانی و ناهماهنگی جملات از تو عذرخواهی می کنم .

می دانم که از دست من گله داری و من در برابر گله ی تو چیزی جز شرمندگی ندارم .

می دانم که وداعی درکار نبود و موقع رفتن حتی با یکدیگر خداحافظی هم نکردیم و من تنهای تنها تو را رها کردم بدون اینکه از قبل آماده و مهیای رفتن باشی و یا خداحافظی کرده باشیم  .

خواستم بدانی که این خواست من بود که طاقت وداع را نداشتم . نخواستم در آخرین لحظه روی ماهت را ببینم و با تو وداع کنم .ترسیدم به ما بخندند و تمسخرمان کنند یا ترسیدم در برابر چشم های نازنین تو مسخ شوم و از تصمیمی که باید زودتر از این می گرفتم منصرف شوم و برای همین زمانی که رفتی به بهانه ای از تهران خارج شدم تا بعدها اگر دوباره همدیگر را دیدیم عذر و بهانه ای داشته باشم برای خداحافظی نکردن .

عزیزم اکنون که این نامه را می نویسم مطمئن هستم که سالم به مقصد رسیده ای و از دیروز زندگی جدیدی را آغاز کرده ای و مطمئن باش این زندگی از همزیستی با من بهتر و زیباتر وشگفت انگیز تر خواهد بود .

آخر تا کی می توانستی با این روح سرگردان  کوی به کوی و منزل به منزل همراه شوی و تنها آزار ببینی .

نه فراموش نکرده ام ،یادم نرفته ،ما با یکدیگر خاطرات خوش بسیار داشته ایم .

اولین بار با تو حرکت را آموختم و تو اولین مرکب راهوار بودی که کندن و جدا شدن از جمعیت را یادم دادی .

یادم نمی رود که با تو نازنین چه سفرها کردیم ، چه خطرها کردیم .یادت هست یکهویی و بی مقدمه دوتایی تصمیم می گرفتیم و می زدیم به دل کوه و بیابان و جنگل . یادته تا کجاها رفتیم دوتایی ..به قول حسین پناهی تو شعاع هستی برای خودمون می چرخیدیم و می گشتیم ..تو تمام فصل های سال .

یادته تو اون زمستون برفی و سرد توی اون جاده های پربرف دورافتاده گیرافتاده بودیم و نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. راه را گم کرده بودیم و کسی خبر نداشت کجاییم . نه موبایل آنتن می داد نه حتی کسی اون دور و بر بود .فقط من بودم و تو .

یادته دور و برمون پر از برف بود کم مونده بود که چپ کنی . سر خورده بودیم به سمت دره و در آخرین لحظه با تلاش تو ،با مرام تو بودکه موندم .

در آخرین لحظاتی که من چشمم را بسته بودم و مهیای سفر بودم به یکباره بین زمین و آسمان خیلی آرام به زمین برگشتم .وقتی چشم هایم را باز کردم و فهمیدم که هنوز زنده هستم و نفس می کشم اولین کاری که کردم این بود که تو را بوسیدم .اونجاتو ناجی من شده بودی وبعدش از شیشه مقابلم دو اسب را دیدم که ما دو تا را با آن چشم های درشتشان تماشا می کردند .نفهمیدم اینها اسب اهلی بودند یاوحشی ؟ باورم نمی شد در چنین فضا و طبیعتی اسب هم وجود داشته باشد .  توی اون سرمای سخت این اسب ها از کجا پیدایشان شده بود و اینجا چی می خواستن؟راستی راستی واسه نجات ما اومده بودن ؟داغون شده بودی بعد از اون تلاش . پیاده شدم ببینم چی سرت اومده .دیدم درب و داغونی و باید راست و ریستت کنم اما مگه سرما اجازه می داد کاری کنم . دستام یخ کرده بود . یادت می آید که این اسب های عجیب توی این جاده خاکی دورافتاده در زمستان سخت حایل ما شدند تا برف و سرما به سمت ما نیاید و من با گرمای تن و یالشان دست هایم را گرم کردم و به زحمت توانستم لاستیک ترکیده را عوض کنم و بعد این اسب ها راه افتادند و راه را نشانمان دادند تا به جاده اصلی برسیم .

اولش فکر می کردم همه این حادثه خواب و خیال بود و همه اش توهم بود .اما خوب تو تنها شاهدم بودی . رد زبان های دو اسب و حُرم نفس هاشان روی تو نشان این بود که من خواب نبوده ام و این واقعیت بوده .

یادت هست برای اولین بار که سوارت شدم با تو چه می کردم . ببخش بلد نبودم . من چه می دانستم که وقتی سرعت به 30 رسید باید از دنده یک به دنده دو گذاشت تا صدای زوزه دیفرانسیل بخوابد .

از کجا می دانستم وقتی 50 را رد کردم باید برم تو دنده 3 تا تو آسوده تر شوی . باور کن نمی دانستم و با آزار تو بود که این چیزها را آموختم .

من قبل از تو اگر چه چندین سال بود که مجوز رانندگی داشتم اما سوار بر هیچ مرکبی نشده بودم.

مرا ببخش که بارها برای پارک کردن خودرو در پارکینگ بدن نازنینت را به در و دیوار کوبیدم و زخمی کردم .

مرا ببخش اگر در این سه سال پنج بار آینه های نازنینت را شکستم . ببخش مرا که از روی هر بلندی و سراشیبی به اطمینان تو بدون تامل و با سرعت عبور کردم و جلوبندیت را بارهادرب و داغون کردم .

عزیزم امروز که این ها را می نویسم از کرده خود پشیمانم و به تاوان تمامی این اشتباهاتم بود که تصمیم گرفتم تو را رها کنم تا بعد از این با کسی زندگی کنی که قدر تو  را بداند و بهتر و شایسته تر از من با تو رفتار کند .

دیگر طاقت نداشتم که سکوت تو را در برابر این همه رنج و عذابی که خودم باعثش بودم ببینم و به همین خاطر در عین اینکه عاشقانه دوستت داشتم و می خواستم پیشم باشی گذاشتم و خواستم که بروی .

نازنین از تو توقع دارم که تمام آزار و اذیت هایم را به حساب نادانی و بی تجربگی بگذاری و در مقابل این همه آزار و اذیتم سعی کنی ذره ای هم به اتفاق های خوب بینمان  فکر کنی . می دانم که این توقع زیادی است.

خودت خوب می دانی که بارها به جبران اشتباهاتم و به بهانه آزارهایی که ناخواسته و از روی حماقت به تو وارد کردم خوراکت رابنزین سوپر کردم تا غذای خوب نوش جان کنی  و این کاری است که به ندرت صاحبان و همدمان خودروهایی نظیر تو می کنند .

همیشه به موقع روغن و فیلتر روغن و هوایت را تعویض کردم تا مبادا نفس تنگی کنی یا سیستمت روان کار نکند .همه این کارها را دقیق و سر موقع انجام می دادم و خودت خوب می دانی که در تمام این مدت برخلاف همه هم نوعانت روغن توتال اصل میل کردی تا اقلا توی این چیزهایی که از دستم بر می آمد در حقت جفا نکرده باشم و کم نگذاشته باشم .

یادت هست وقتی بردمت برای معاینه فنی تمام عیب و ایرادهایت را رفع کردم تا پاک و ردیف شوی و با افتخار از این آزمون سربلند بیرون بیایی، که آمدی . حتما فراموش نکرده ای که دادم برایت دوتا چراغ سفید روشن قوی بیندازند تا شب ها بتوانی جلوی پایت را خوب ببینی و با من کم دقت کمتر توی چاله و چوله بیفتی .

یادت نرفته که با همین قد و قواره و رنگ و قیافه که هزار دوست و دشمن به تو ایراد می گرفتند در یکی دو فیلم سینمایی هم بازی کردی .

عزیزم! یادت نرفته که چه شخصیت های پر مغز و محتوایی را میهمان کردی و سوارت شده اند و مسیری را با ایشان طی کردیم. حتماهمیشه و همه جا باعث افتخارت خواهد بود به مقصد رساندن این افراد . می دانک که یادت نخواهد رفت با هم و به همت تو به دیدن چه افراد وشخصیت ها و چه دوستان نازنینی رفتیم برای دیدار تازه کردن و دید و بازدیدو یادگرفتن.

حتما فراموش نخواهی کرد تمسخر دوستان را در مورد خودت و دفاع جانانه من از تو را که: نه نگید در باره این عزیز و نازنینم .

رقص و سماع های آهنگینمان را در جاده های دوردست یا خوب باید به خاطرت مانده باشد . خوابیدن توی بیابان و جنگل و در دل کوه را وقتی از همه چیز و همه کس دوتایی بریدیم را یادت نخواهد رفت .

می دانم که روزهای تلخ و تاریک با من بودن را فراموش نخواهی کرد اما از تو می خواهم که اندک روزهای شیرین و با نشاطمان را هم از یاد نبری . از تو می خواهم که به حُرمت تمام لحظات خوب بینمان خاطرات تلخ را فراموش کنی . می دانم که این جراحت ها تا ابد در تن و جانت باقی خواهد ماند و من در این آخرین روزها هرکاری هم که کردم نمی توانم جبران این آسیب ها را کنم .

منت نمی گذارم ولی این روزهای آخر که می دانستم از پیشم می روی خواستم نو نوارت کنم . این روزهای آخر برایت باطری صبای نو گرفتم تا خوب با یک چرخش سوئیچ بتوانی راه بیفتی ، اگزوزت را کامل عوض کردم تا دودت در مسیر و قبل از کاتالیزور بیرون نیاید و صدایت ناخوش نشود و شهر را کمتر آلوده کنی .

یادت باشه دیسک و صفحه ات را همین چند وقت پیش تو ایام انتخابات عوض کردم تا خوب با یک فشار آرام دنده بتوانی حرکت کنی و ببخش اگر برنجی دنده را عوض نکردم تا همچنان در دنده معکوس چهار به سه آزار ببینی اما به صاحب بعدیت سپردم در اولین فرصت این کار را انجام دهد .

لنت ترمزهای عقب و جلوت را هم که کامل عوض کردم تا بعد از این هر وقت اراده ای برای توقف بود بدون درنگ به عمل تبدیل شود .

نازنین !وقتی شنیدم که قرار است با همسفر جدیدت به شهری دوردست بروی( که بعید است گذرم به آن طرف ها بیفتد) فهمیدم که دوباره وداع تلخی را تجربه خواهم کرد و برای فرار از این تجربه بود که آن روز از تهران گریختم تا اینجا نباشم و رفتنت را نبینم .

وقتی که برگشتم دیگر همه چیز تمام شده بود . تو رفته بودی و من مانده بودم با پای پیاده و گردنبند فیروزه چوبی که همیشه به آینه ات می بستم و به هنگام حرکت گاه گاه دستی به آن می کشیدم . این تنها یادگار باقی مانده از توست که همیشه پیش من باقی خواهد ماند .

باور کن تو برای من همچون یک دوست و هم نفس زنده بودی و هستی . یقین دارم که تو برای من با تمام ماشین های دنیا فرق داشتی . تو مرا می فهمیدی . با غم من غمگین می شدی و یا شادیم پرنشاط و راهوار .

من اینها را خوب می فهمیدم . به قول سوته دلان و به خلاف گفته مجید ظروفچی تو واسم اولین و آخرین بودی  . باور کن بعد از این هر ماشینی داشته باشم فقط وسیله ای است برای حرکت . تو برای من مثل همون فلسفه  داستان رابرت پیرسیگ بودی ...من با تو حکایت ها داشتم که هیچ وقت فراموش نمی کنم .

برای من بعد از این هیچ ماشینی طعم سواری تو را نخواهد داد .خوشحالم که رهایی و یقین دارم بعد از من اوضاعت بهتر خواهد بود . امیدوارم مرکب عشق باشی و محبت برای جابجایی مردمان آن سرزمین در روزهای خوب و خوش و عشاق را به منزل هاشان برسانی صحیح و سالم تا مهیا شوند برای هم نفسی  .

سعی کن بعد از این دیگر به من و روزهای باهم بودنمان فکر نکنی . فکر کن نسیمی بود گذرا . شرمنده که این نسیم سه ساله زخم های بدی بر تنت جا گذاشت و تن و روحت را زخمی کرد و اما بعد ....خداحافظ همین حالا!

.

.

.

.

نوع  خودرو : سواری – پلاک شخصی

نوع سیتم :پژو رو آ

مدل :1385

رنگ :نوک مدادی سالید

کارکرد : 52 هزار کیلومتر

دارای معاینه فنی – بیمه کامل 12ماه – باطری نو – دیسک و صفحه نو – اگزوز نو – لنت ترمز عقب و جلو نو و تازه تعویض – فیلترروغن ،فیلتر هوا و فیلتر اتاق تازه تعویض  

وضعیت بدنه : زدگی دور و بر و خش  دارد

وضعیت روحی : بعد از این مطلوب


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی ،حسین پناهی