پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

تجسم خاطرات
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸  

تجسم خاطرات

 

خواننده نازنین دوران جوانیهایمان ،همان که می نشستیم پای سی دی هایش و تصویر و موسیقیش را با هم می خواستیم و می دیدیم و می شنیدیم و لذت می بردیم،همان که وقتی سازش (گارمون)را به دست می گرفت و چشمانش را می بست و با پنجه هایش می زد ، به صدای موسیقی خودش به وجد می آمد و ما را به شور می رساند ، سال ها بعد از آن روزگار شیرین حالا با من غریبه ندیده و نشناخته به صرف یک تلفن معمولی قراری گذاشته است .

-روبروی مجتمع تجاری میلاد نور خوبه ؟-اینارو فارسی گفتم-

:آره خوبه ...اونجا رو بلدم .-اینجارو فارسی جواب دادبالهجه-

تازه از سفر آمریکا برگشته و هنوز شب و روز را خوب تشخیص نمی دهد و ساعت بیولوژیکیش گویا تنظیم نشده . 

خیلی سریع یکدیگر را پیدا می کنیم و تازه می فهمد که هم زبانیو و از اینجا به بعد احساس راحتی بیشتری می کند .به پیشنهاد او برای گفتگو تو ماشینش می شینیم .می گوید ترجیح می دهد در جمع نباشیم و اینجا راحت تر است .

چند دقیقه ای همکلام می شویم و دست می دهیم و توافق می کنیم برای یک همکاری جدید .

می گویم :تمام .

می گوید :تمام . وقتی چی دانشدیخ گوتاردی دای .-یعنی وقتی حرف زدیم یعنی تمام -

این روزها از اینجور آدم ها خیلی کم می بینم و یا بهتره بگم اصلا نمی بینم .فکر می کنم اینجور آدم ها رو باید جدی گرفت، کسی که واسه حرفش اینقدر ارزش قائل هست، موجود ارزشمند و قابل احترامیه .

اگر بخواهم از ناکسان در لباس هنر که بخاطر ریالی و خط و ربطی پای روی همه قول و قرارهاشان می گذارند نام ببرم متاسفانه بخش مهی از جامعه هنری امروز ما را شامل می شود . کسانی که از شنیدن اسمشان و کارهای ناشایست و زشتشان انگشت حیرت به دهان می گیرید .بخشی که در پشت چهره محبوب و موجهشان دنیای از تاریکی و خباثت و تعفن نهفته است . کافی است اندکی به آنها نزدیک شوی ...بوی گند دنیای درونشان خیلی سریع آزارت می دهد .

اگر یک نشریه زرد داشتیم و اندکی حوصله بیشتر برای پول ساختن ،لابد ماجرای هر کدامشان سوژه داغی می شد برای فروش هفتگی ...بگذریم .

واسه همینه که معتقدم  در این روزگار این اندک هنرمندان ِ مرد را باید غنیمت دانست .

.

.

.

سه چهار روز بعد از این ماجرا حالا انگاری دوستان نزدیکی هستیم که سال هاست همدیگر را می شناسیم . زنگ که می زند با اون لهجه شیرینش صحبت می کند :

-سلام فرزاد جان !

و من جواب می دهم :"ای جان .باشوا دولانیم .نجسن بالا ."

و دیشب اولین باب همکاری گشوده شد . در شبی پاییزی اولین برنامه مشترک را اجرا کردیم و او به احترام رفاقتمان آنچه را می خواستم خواند .

روی صحنه به من که در ردیف اول نشسته بودم خیره شد و آهنگ محبوبم را که اصلا در کُنداکتور برنامه نبود خواند .چه شیرینمی خواند و در هر جمله لبخندی شیرین بر لبش می نشست. 

.

.

.

یادش بخیر هر وقت که در محیط کار سال های دور و نزدیک ،دوستان را خسته و کسل می دیدم و در خود ناگهان بلند می شدم و مقدمه این ترانه نازنین را برایشان می خواندم و بعد صدای خواننده نازنینم را بلند می کردم . لذت جمعی بود برای ما این دکلمه اول تا رسیدن به ریتم شاد دلنشین اصلی ترانه : 

هانی او یار وفادار چی بیزه یار اولسین،یاراولسین  

دیل مجروحمیزا دیلبر غمخوار اولسن ...

به من خیره شده بود و می خواند . دقایقی قبل از روی صحنه رفتن به او گفتم از خاطرات سال های قبل و او در سکوت فقط شنونده بود و حالا اینگونه بالای صحنه برنامه را عوض کرده بود  ویک راست و مستقیم رفته بود سراغ آهنگی که با آن خاطرات فراموش نشدنی داشتم .

میهمانان خارجی مراسم از هنر شگفت انگیزش در ایجاد شور و شوق به وجد آمده بودند و از ایرانی جماعت بیشتر تشویق می کردند .

و سر آخر به نام ایران از مردم خواست برخیزند و برای ایران و تکه نازنین این کهن بوم و بر یعنی آذربایجان خواند آن نوای حماسی را :

 یاشا .....یاشا......یاشا......

بعد از برنامه پایین که آمد اول از همه روی هم را بوسیدیم .به احترام هنرش و وجدی که در وجودم ایجاد کرده بود در آغوش کشیدمش  و تشکر کردم .

و در شب سرد پاییزی ،خسته از اجرای صحنه ، نگران رسیدن دوستان گروه به مقصد بود .وقتی از جمع دوستان گروهش خیالش جمع شد . پرونده جداگانه ای برای نگرانی درباره من گشود . وقتی فهمید من هم بی مشکل به مقصد خواهم رسید خیالش راحت شد .

و این کلام آخر نازنین رفیق تازه یافته قدیمی ام بود :

زنجلشریخ یاخچی ....سنه گوربان عزیز.....

به گمانم موفقیت های بزرگ تری در پیش است . اگر بخواهد و همراه شویم .


کلمات کلیدی: