پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

کنعان دیدن
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸  

توضیح - امروز 7آذرحالم خوب بود و ردیف .پنج پست و پنج تصویر به سبک و سیاقی جدید یکجا نوشته و منتشر شد و از حاشیه (ذهنم) به متن (اینجا)آمد. لطفا سر فرصت هر پنج تاش رو بخونید و نظر بدید .این یکی از پنج پست هست .

 

کنعان دیدن

بی دلیل و بی اختیار و همزمان با کتاب خوانی وغرق شدن در خاطرات و بدون توجه به صفحه نمایشگر دو بار به فاصله بیست ساعت کنعان را دیدم . سعادتی بود .بدون اینکه بخواهم  و حواسم باشد بیشتر در خط و رنگ و پی فیلم فرو رفتم و آخر سر در اعتقاد خودم بر اینکه کنعان یکی از پنج فیلم فوق العاده سی سال اخیر است راسخ تر شدم .

مثلا دارم کتاب می خوانم و مطالعه می کنم و روی این کار تمرکز دارم ،در حالیکه حواسم جای دیگری بود و حتی سعی می کردم نگاهم را از نمایشگربدزدم و دیالوگ ها را نشنوم ،دو صحنه تکان دهنده تازه کشف کردم :

علی رضوان رفته لواسان کمک مینا که ماشینش تو راه مونده و حالا به این بهانه رفته خونه مرتضی تا با مینا صحبت کنه . پشت میز می نشینه . مینا حرف رو می کشونه به گرفتن پذیرش دانشگاه تورنتو .

بعد رو به علی می گه : پذیرشم رو دیدی –یا می خوای ببینی –

علی با خوشرویی می گه :آره .بیار ببینم .

مینا با ذوق میره دنبال مدارکش .

دوربین به علی نزدیک می شه . علی خیره به رد حرکت مینا آهی می کشه و سرش رو به سمت میز خم می کنه و در خودش فرو میره و تا مینا برسه سریع خودش رو جمع و جور می کنه .

صحنه عجیب و وحشتناکیه .کشف و شهودی بود این صحنه انگاری . پاکباخته ما به عشق حضور در مسیر و حالا در حاشیه معشوق نفس می کشیده و حالا دارداین نقش در حاشیه بودن را هم از دست می دهد . اینجا فهمیدم علی رضوان حالش از مرتضی خیلی خراب تر و داغون تره .

صحنه دیگر گفتگوی آذر و علی در وانت است . علی می گه من و مینا از شاگردهای مرتضی بودیم . من دو سال از مینا جلوتر بودم . بعد ادامه می ده مرتضی استاد ما بود . دو سال بعد مرتضی مخ مینا رو زد . بعدش من از دانشگاه اومدم بیرون .

آذر می گه : چرا ؟

وانت از توی خیابانی با درخت های بلند عبور می کند . علی در حین رانندگی نگاهی به درخت ها می کند و در سکوت بغضی را فرو می خورد و به دوربین در سمت مخالف آذر لحظه ای و ثانیه ای خیره می شود و به مسیر ادامه می دهد و آذر دیگر هیچ نمی پرسد.

از متن به حاشیه رفتن و حالا از حاشیه نیز واماندن ....عجیب است و غریب....

یادداشت جامع من در باره فیلم کنعان با عنوان :"چرا کنعان را دوست دارم ؟"را اگر دوست داشتید بخونید از ................اینجا