پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

پریشان خاطری با سیب
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸  

توضیح - امروز 7آذرحالم خوب بود و ردیف .پنج پست و پنج تصویر به سبک و سیاقی جدید یکجا نوشته و منتشر شد و از حاشیه (ذهنم) به متن (اینجا)آمد. لطفا سر فرصت هر پنج تاش رو بخونید و نظر بدید .این یکی از پنج پست هست .

 

پریشان خاطری با سیب

 

هی می چرخند و می گردند و مدام وول می خورند در ذهنم و می خواهند گاهی بیرون بریزند . خارج از اختیار و بدون اینکه کوچکترین نقشی در کنترلش داشته باشم ،

هی می آیند و می روند . مثل یک نور گذرا ،یک شهاب ، یا سو سو ی ضعیف از دور که مدام به تو نزدیک می شود و نورش زیاد تر می شود و بعد باز از تو فاصله می گیرد ،آنقدر که نتوانی حتی آن سو سوی اولیه را ببینی ....خاطرات را می گویم .

 

 

سیب

سیب قرمز خوش رنگ کوچک را در دست گرفته بودم و قبل از پوست کندن خوب بوییده بودم و حالا تکه ای از آن را در دهانم گذاشته بودم و با چشمان بسته سعی می کردم کاملا از این فرآیند فیزیکی لذتی وافر و فراتر از دنیای مادی ببرم .

من این سیب خوردن را از کی و کجا دوست داشتم ؟ خوشمزه ترین سیب را کجا خورده بودم ؟ ذهنم رفت سراغ بایگانی خاطرات و تا پرونده این سئوال و پاسخ آن را بیرون بکشد چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید .

.

.

.

داداش در بیمارستان است .11 سال سن دارم .آپاندیسش ترکیده و حالش روبراه نیست و باید حداقل 10 روزی را در بیمارستان بستری باشد و مامان نیز همراهش .

تو این موقعیت مامان که نگران غذا و خورد و خوراک اون یکی فرزندشه (یعنی من ) به ناچار تو شهری که کسی رو نمی شناختیم و نداشتیم می سپاره به حاج خانم و حاج آقا .

از مدرسه که می اومدم یکراست می رفتم درخونه شون که چند خونه با ما فاصله داشت و زنگ در رو می زدم و حاج خانم در رو باز می کرد و با لبخند شرینی می گفت :اومدی عزیزم ! خسته نباشی پسرم !

و بعد کیفم را می گرفت و می گفت گشت میز بنشینم .

بعد حاج آقا می آمد و پشت میز می نشست و حاج خانم برای کشیدن غذا می رفت توی آشپزخانه .

نمی دونم به کی و کدوم یک از بچه های خانواده شون شباهت داشتم ،یا شاید شبیه کودکی کسی بودم که براشون خیلی عزیز بود . بی نهایت منو دوست داشتن .

بعد از خوردن غذا همیشه یک سبد سیب قرمز سر میز می گذاشتند و حاج آقا خودش برای همه سیب پوست می گرفت .

تعجب می کردم . تا حالا جایی ندیده بودم کسی بعد از خوردن غذا میوه بخوره .

می گفت :چشماتو ببند و سعی کن از خوردنش لذت ببری .

بعد با تاکید می گفت : پسرم الان وقتشه ها ! یه زمانی می رسه که همین لذت ها میاد به کمکت .

.

.

.

17سال بعد کیلومترها دورتر از آن خانه و کاشانه دورادور از حالشان خبر می گرفتم .

 شنیده بودم که خانواده شان دچار مشکلاتی است و یگانه پسرشان به خاطر کدورت هایی از آنها دور افتاده است و تقریبا کسی از او خبری ندارد و سال ها می شود که کسی او را ندیده است .

.

.

.

رفته بودم چابهار ،طولانی ترین مسیر هوایی کشور و در جنوب شرقی ترین نقطه کشور ، از آنجا ماشینی گرفتم تا بروم "کوه های بدلند" یا مریخی و مسیر خلیج گواتر را که چند کیلومتری با چابهار فاصله داشت ببینم . باورش عجیب بود که در این مسیر بیابانی بعد از اون منطقه ای که شبیه ژوراسیک پارک بود و فکر می کردی که یک استودیو برای ساخت فیلم در این صحرا بنا شده تا دقایقی بعد عوامل ژوراسیک پارک روی صحنه بروند ، یک خودرو سواری شاسی بلند را دیدم که با سرعت از جاده بالا می آمد و در جهت مخالف ما حرکت می کرد .لحظه ای به خودرو خیره شدم . معطل نکردم . از ماشین پیاده شدم و به سمت ماشین دویدم . ماشین با سرعت به طرفم می آمد و در آخرین ثانیه ها با ترمزی پر سر و صدا جلوی پایم توقف کرد . راننده با عصبانیت چیزهای به لهجه بلوچی می گفت که نفهمیدم . به سمت سرنشین کنار راننده رفتم و گفتم : پیمان ! اینجا چیکار می کنی ؟

نگاهم کرد ،خیره شده و گفت : فرزاد !

از ماشین پیاده شد و در آن بیابان دورافتاده لحظاتی سخت یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم . بعد از هفده سال توی این بیابان همدیگر را می دیدیم . من تغییرات زیادی کرده بودم ولی او هیچ اغییری نکرده بود  . همونطور و با همون قیافه و بدون هیچ اثری از رنگ پیری .

این پسر گمشده حاج آقا و حاج خانم بود و حالا من تنها کسی بودم که بعد از سال ها او را دیده و از او خبر دارد .

به چابهار که برگشتیم با هندی کم همراهم تصاویری از او گرفتم . ساعت ها گپ و گفتگو داشتیم اما نخواستم وارد داستان اختلافات و این هجرت غریبش بشوم .

تا زمان خروج از منطقه همراهیم کرد و بعد آدرس و شماره هامان را مبادله کردیم و بعد تمام.

.

.

.

چند ماه بعد ،حالا من در یک جایی مشغول کار هستم و حاج آقا قرار است برای کمک گرفتن برای رفع یک مشکل اداری پیش من بیاید .

پیر شده ، مرا که می بیند اشک در چشمانش جمع می شود و در آغوشم می گیرد و سخت مرا به خود می فشارد و گریه می کند .

در همان حال می گوید :تو بوی پیمان را می دهی ،انگاری پیمانم را می بوسم .

از آغوشم بازش می کنم ،پیشانی اش را می بوسم و راهماییش می کنم تا روی مبل بنشیند . برایش یک لیوان چای می ریزم و پرونده اش را می گیرم و می گویم :حاج آقا یک لحظه بشینید الان برمی گردم .

ظرف نیم ساعت چند طبقه بالا و پایین می شوم تا مشکل حل شود و با دست پر بر می گردم .

چایی را خورده و به گوشه ای خیره مانده ،آرام و پریشان نشسته بود . انگاری هیچ کس او را نمی دیده و او نیز اینچنین .

پرونده را به دستش دادم .تشکر کرد و بلند شد برود . وقت رفتن گفتم :حاج آقا صبر کنید . سراغ میز کارم رفتم و آنچه را می خواستم از کشو برداشتم و سمتش رفتم . دستش را در دستم گرفتم و سیب قرمزی را در دستش گذاشتم و گفتم : حاج آقا هنوز جمله ات یادم نرفته .رسیدی خونه چشماتو ببند و سعی کن از خوردنش لذت ببری و غم رو فراموش کنی .

درآغوشم گرفت و بوسید . در آخرین لحظه پاکت سی دی را به او دادم . این سی دی آخرین فیلم ها و تصاویر از فرزندش بود که سال ها است او را ندیده و از او بی خبر مانده بود .

وقتی فهمید چیست حالش دگرگون شد . پاکت را گرفت و بوسید.

گفتم :حاج آقا میاد .حتما میاد

نگاهی به من انداخت و رویش را برگرداند و آرام و آهسته از گوشه دیوار رفت .وقت رفت توجه کسی را جلب نکرد و اصلا کسی متوجه نشد پیر مردی که از کنارش رد می شود زمانی یکی از فرماندهان ارشد جنگ بوده و سال ها برای این مرز و کیان جنگیده و حالا بی هیچ چشمداشتی در انزوا روزگار سپری شده مردمان سالخورده را مرور می کند و در تب پسری که دارد و ندارد می سوزد .

 


کلمات کلیدی: