پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

این محمود خان ما
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  

این محمود خان ما

صبح که  بلند شدم ، بعد از مدت ها تصمیم گرفتم قبل از اینکه برم دنبال دکتر و دوتایی بریم سراغ  گرفتاری ها اول برم یه سر به محمود خان بزنم .

محمود خان دوست و رفیق چندین ساله و هم محلی بامرام من است . تو تمام این چند سال اخیر نه از من اسمم را پرسیده و نه رسمم را و نه کسب و کارم را و بدون اینکه بخواهد از من چیزی بداند هر بار که برای کاری میهمانش شده ام با رویی گشاده و مهربان پذیرایم شده و کارم را راه انداخته .همیشه تو مغازه کوچیکش منو کنار خودش نشونده و ساعنی گپ زده ایم و به یک استکان چای مهمانم کرده  .

در تمام این چند سال اخیر برای اینکه کمتر هزینه کنم مسئول وصله و پینه کردن های لباس هایم بوده و هر بار که لباس نویی می خرم (به خاطر عدم تناسب سایزم با سایزهای موجود در بازار )این محمود خان بوده که به دادم رسیده است .

بعد از دو سه سال یکی دو شلوار خریده بودم که دم پایش بلند بود و نیاز داشت که سایز  و اندازه شود .

سی چهل روز بود که وقت نکرده بودم برم پیشش برای درست کردن شلوارها ،دیشب قبل از خواب با خودم تصمیم گرفتم هر طور شده صبح اول وقت برم پیشش و یه چایی باهاش بخورم وشلوارهارو بسپارم بهش .

نمی دانم چه حکمتی است هر وقت که به سمت مغازه محمود خان حرکت می کنم و هرچی به مغازه اش نزدیک تر می شم احساس می کنم حال و روزم بهتر می شود و امروز صبح هم چنین حالی داشتم .

وارد پاساژ شدم و بی اختیار تا ته پاساژ ،که مغازه محمود خان گوشه سمت راستش هست، دویدم .

جلوی مغازه خشکم زد . اعلامیه ترحیم محمود خان بود . با همان لبخند همیشگی به من نگاه می کرد انگاری و می خواست بگه : "دیر اومدی رفیق ...حالا بگرد و پیدا کن کسی که واست شلوار اندازه کنه ...هه ! واسه لباسات دکتری کنه ! "

خیره به چشماش دقیقا این جملات رو و بعد صدای قاه قاه خنده شیرینش رو شنیدم .یک لحظه سرم را تکان دادم و خواستم تمرکز کنم . با خودم فکر کردم باز فانتزی خیال آمده سراغم و این بار محمود خان رو هم آورده تو بازی .

رفتم داخل مغازه. شاگردش بود . سلام کردم و گفتم :محمود خان کجاست ؟

گفت :مگر نمی بینی عکسش رو پشت شیشه . رفته .

بغض کرد و ادامه داد:هفتاد روزه که رفته .چطور خبر نداری . مگه رفیقش نبودی ؟

جا خوردم و به خودم اومدم و گفتم :چرا بودم ولی کسی به من خبر نداده بود . تو این مدت هم زیاد مسافرت بودم و خیلی گرفتار، اصلا گذرم نیفتاده بود اینورها . تازه دوست مشترک هم نداشتیم که بهم خبر بده.

دوباره صدای محمود خان رو شنیدم که می گفت : "حالا بی خیال پسر! به این کره خر بگو یه استکان چایی واست بریزه . راستی کارت یادت نره ."

گفتم :آهان . باشه .خوب ...

شاگردمحمود خان گفت : با من بودید ؟

گفتم :نه .به محمود خان بودم .

با تعجب به من نگاه کرد . شلوارها را بهش دادم تا سایز کنه . به رسم همیشگی (قبل از اینکه محمود خان بگه) از کنار چرخ اول یک کاغذ کوچیک برداشتم و روش یک کلمه ای که دوست داشتم نوشتم و با سوزن به سلوارها وصلش کردم .

این شیوه اش بود همیشه . می گفت :"هر چی دلت می خواد بنویس و بزار روی لباس،این علامته لباسته برای وقت پس گرفتن تا گم نشه و درست تحویلش بگیری ."

وقتی می رفتی لباست رو بگیری می خندید و می گفت :"اسم رمز ."

و من اسم رمزها را می گفتم : "فروغ" ، "سحرخیز" ، "رها" ، "قضاوت" ، "تنها تنها"، "ری را" و......

این ها تمام اسم رمزهای من بود برای بردن لباس های سایز شده یا وصله پینه شده ....روی کاغذ نوشتم : "صداقت"

و به شلوارها وصل کردم و با شاگردش خداحافظی کردم و سریع از مغازه خارج شدم .

صداش رو شنیدم :" وایسا کجا می ری پسر ؟ حرف آخر رو بگو ؟ این 70 روزه فکر می کنه این اعلامیه واسه چی اینجا چسبونده شده ؟"

برگشتم و بهش بگاه کردم و گفتم :واسه چی ؟

گفت :"واسه اینکه حال کرده بودم یه بار دیگه روی ماهت رو ببینم و واسم حرف بزنی ..دارم می رم هان .آخرین حرفت روبگو"

گفتم :حالا که اینجوریه می گم ....:

"محمود خان تو واسه من از هر محمود دیگه ای عزیز تر بودی ، تو گوشه این پاساژ کوچیک آزارت به هیچکی نرسید و سرت به کار خودت بود . ابزارت فقط یه نخ بود و سوزن و چرخ خیاطی قدیمی و و صابون که واسه علامت زدن استفاده می کردی .

محمود خان باور کن از هر محمود دیگه ای مفید تر بودی و صادق تر . شلواری رو که نمی شد وصله پینه کرد می گفتی نمی شه ...الکی امید نمی دادی بهم . کاری رو که نمی تونستی بکنی می گفتی نمی تونم و با جرئت هم می گفتی .چیزی رو که بلد نبودی می گفتی بلد نیستم .با قاطعیت تو چشام زل می زدی و می گفتی بلد نیستم ،نمی دونم .

محمود خان دروغ تو ذاتت نبود . تو مرامت نبود .محمود خان باحال بودی ."

بغضم گرفته بود . صاف زل زدم تو چشاش و گفتم :بازم بگم محمود خان !

دوباره ریز خندید و گفت :"خیلی باحالی .نه بسه دیگه . می دونی امروز آخرین روزه که اینجام . اعلامیه رو که بکنن منم می رم . خوشحال شدم دیدمت پسر . دیدار به قیامت . "

با بغض گفتم: کی بشه ببینمت . امیدوارم به زودی زود باشه محمود خان .

گفت : میای تو هم عجله نکن !

 

----------------------------------------

توضیح اول – این یک داستان با درون مایه واقعی است . محمود خانی واقعا هست که رفته .

توضیح دوم – پست تقدیم به محمود خان مرحوم ،به خاطر همه صفا و خنده های ریز صادقانه اش !


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی