پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

وقتی که مسافری
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸  

توضیح تشخیص با خودتونه .شاید این هفتگانه جاهاییش به دردتون بخوره و شاید هم نه . به قول رضا خطاط هزاردستان :"نقل حالی بود ،قلمی شد ."همین !

 

یک هفتگانه به دردبخور یا به درد نخور

.

.

وقتی که مسافری

 

شده وقتی که مسافری و سفری در پیش داری یهویی انبوهی از کارها بریزه سرت و یا تصمیم بگیری تو فرصت محدود چند ساعته تا زمان سفر یه سری کارها رو بکنی ؟

تو یه همچین مواقعی تمام تلاشت رو می کنی که بتونی تموم کارهات رو ردیف کنی و به همه چیز قبل از رفتن سر و سامون بدی . خصوصا اگر سفر طولانی مدت باشه دیگه کار سخت تر هم می شه .باید چند تا چیز رو برای روزهای آتی هم هماهنگ کنی تا همه چیز مطابق میل تو پیش برود –که البته بیشتر مواقع اینطور نمی شود -  

حالا تو این چند ساعت محدود یک سری اتفاق ها هم پیش می افته که ناچاری کارهای دیگه ای رو هم انجام بدی .

برای من قبل از سفر به گلستان و ترکمن صحرا چنین اتفاقی افتاد .

صبح زود تعجیل داشتم برای رسیدن به یک جلسه کاری که از اول می توانستم نتیجه اش را حدس بزنم ولی به ناچار تا به آخرش را فقط شنیدم و سکوت کردم و ای بسا بسیار بسیار تحمل کردم .

نشستن در برابر کسی که می داند که نمی داند و باز می داند که تو می دانی او نمی داند و با تمام وقاحت می خواهد ثابت کند که می داند ،حتی از تو بیشتر و بهتر،خیلی دشوار است . امیدوارم برای هیچ کس حضور درچنین جلساتی اتفاق نیفتد .

سریع بعد از جلسه یک سری هماهنگی ها را انجام می دهم و به دوستان سفارش های لازم را می کنم و می پرم سوار ماشین می شم و خودم رو می رسونم به دفتر .

کیف و وسائل را می گذارم و دوربین عکاسی را برای عکاسی در سفر از دوستم تحویل می گیرم و راند اول کاری را شروع می کنم .

باید قبل از سفر به دیدن کسی بروم و شاید برای آخرین بار ملاقاتش کنم .

 

١- حلالم کن

تا بیمارستان مدائن از شمال شهر مسیر زیادی است و پیمودن این مسافت با خودرو شخصی تقریبا غیر ممکن است و رفتن با تاکسی و آژانس هم اگر با این چند ساعت وقت محدود بخواهم بروم و بیایم، صرف نمی کند و زمان زیادی را می گیرد .

ساعت ملاقات 3تا 4 است و من در ساعت 3 تنها یک ساعت وقت دارم . خودم را به آفریقای جنوب می رسانم و برای یک موتور سوار دست تکان می دهم . نگه می دارد و سوارم می کند .

پشت ترک می نشینم و دستهایم را می گشایم یعنی مثلا دارم پرواز می کنم . سرمای زمستانِ زود رسیده به تمام صورتم می دود و موهای پریشانم را باد سرد پریشان تر می کند .

تا به بیمارستان برسم صورتم کرخت و سرخ شده است و موهها به هر دست نوازشی که به سر و رویشان می کشم به حالت اولیه باز نمی گردند .

از پله ها دوتا یکی بالا می روم و خودم را به بخش آی سی یو می رسانم .

اینجا پیرمردی بستری است که برای من موجود خاصی است .پیرمردی اینجاست که  ناخواسته محکوم است به بیشتر زنده ماندن و حالا شاید برخلاف میل باطنی ا او را آورده اند اینجا تا با عمل جراحی قلب باز چند مدتی را بیشتر در این هوای کثیف تنفس کند .

تقریبا همه متفق القول هستند که پیرمرد در زندگی فردی خود انسان شریفی نبوده و جمع کارهای زشت و نازیبایش بر کارهای خوبش همیشه چربیده و به تقاص همین کارهای نازیبایش بوده که سال ها پیش یگانه فرزند پسرش را در یک تصادف عجیب و غریب از دست داده است .

و حالا من که به نظر او شبیه ترین فرد به پسر از دست داده اش هستم ،بعد از چندین سال به دیدارش رفته ام.مرا که می بیند به صورتم خیره می شود و انگار از چشم هایم چیزی می خواند . به دستگاه کنترل کننده خیره می شوم . ضربانش 67 است . اسمم را می گویم.

اسمم را زیر لب زمزمه می کند : فرزاد ....فرزاد...تو فرزادی ؟

می گویم :بله .

نیم خیز می شود و با دستش گردنم را می گیرد و به سمت خود نزدیک می کند و اول گونه ها و بعد پیشانی ام را می بوسد و در همین فرآیند چند ثانیه ای در مقابل مانیتور می بینم که ضربان قلب ناکارش تا 87 بالا می رود.

چند دقیقه ای کنارش می نشینم و گپی می زنیم و برایش کمپوتی باز می کنم تا چیزی بخورد و بعد می گویم مسافرم و باید بروم .

دستم را محکم می فشارد و می گوید : حلالم کن .

و بعد بلافاصله پیشانی ام را دوباره می بوسد . نمی خواهم و دوست ندارم درچنی وضع و حالی اشکش را ببینم و رفتن را به ماندن ترجیح می دهم .وقت رفتن نخواستم از او بپرسم که به خاطر چه ظلمی باید او را حلال کنم ؟

آخر این پیرمردی که خیلی ها ظالمش می نامند، در حق من هیچ وقت بدی نکرده .در تمام این سال ها هرچه بوده خوبی بوده و مهربانی و در همه عمرم هیچ خاطره تلخی از او را به یاد نداشته ام .

از این جهت شاید برای من این پیرمرد تفسیری جدا از تفسیر دیگران داشته باشد .به احتمال زیاد این آخرین دیدارم با او بود و خواستم اگر از چهره من تصور و تجسمی از پسرش را به یاد می آورد ،بیاورد و شاید این چهره قوت قلبی باشد برای بیشتر ماندن و پالایش شدن روحی او در این دنیای مادی و مهیا تر شدن برای سفر نهایی .

و در راه برگشت خوب که به این جمله فکر کردم-حلالم کن!-  موضوع را فهمیدم .من در زهن او شاید مدیوم(واسطه روحی) شده بودم برای صحبت کردن پیرمرد با روح آرام پسر جوانش و او از من نه بلکه از پسرکش حلالیت می طلبد .  

با همان موتور سیکلت پرواز کنان برمی گردم به شمال شهر تا سریع خودم را به خیابان نیلوفر برسانم.

 

توضیح - پیرمرد دو روز بعد وقتی در مسافرت بودم تمام کرد و قلبش برای همیشه از حرکت باز ایستاد .تمام!

 

 

٢- وقتی آقای مجری بغض می کند

مسجد الرضای نیلوفر مجلس ختم مادر ایرج طهماسب عزیز است . قرار کاری به همین دلیل لغو شده است و وظیفه ایجاب می کند برای تسلیت گویی در چنین مراسمی حاضر باشم . در ترافیک شلوغ اتوبان حکیم خودم را به نیلوفر و مقابل مسجد می رسانم و با آبتین که دم در منتظر من ایستاده داخل مسجد می شویم .

ایرج و ناصر طهماسب مقابل مسجد ایستاده اند و از میهمانان تشکر می کنند .

به سمت ایرج می روم و تسلیت می کنم . بغضی می کند و به زحمت بغضش را فرو می خورد و تشکر می کند . ناصر اما ستبر و محکم با چشمانی مصمم انگاری تلاش دارد غم مرگ مادر را در درون بریزد و با وسواسی عجیب تلاش می کند کسی نتواند از قیافه اش به غم درونش پی ببرد .

ایرج طهماست به هزار و یک دلیل برای من عزیز و نازنین است و از این هزار و یک دلیل یکیش شاید نوستالژی کودکی ها مان و فانتزی خیال زیبابین و زیبا پسندش باشد .

دستش را محکم در دستم فشردم و به نشانه تسلی بر شانه اش زدم . طاقت گریه و بغض آقای مجری خندان و دوست داشتنی را نداشتم .

داخل سالن شدم . حمید جبلی با آن سبیل های نازنین تاب دار ردیف آخر نشسته بود . سلامی کردم و پاسخ داد و به سختی لبخندی زد . به سمت ردیف های جلوتر رفتم تا بنشینم چشمم به چشم های محمد رحمانیان افتاد . لبخندی زد و دست تکان داد . سلام کردم و از فاصله چند متری برایش دست تکان دادم و لبخند زدم .

چند ثانیه ای خیره به چهره اش شدم . خدای من این مرد با این قامت و قیافه چقدر برایم آشنا است . با این سرعتی که ریش ها و موهها رو به سفیدی است ،این مرد گویی تجسم عیانی از میانسالی خودِ خود من است .

عجله دارم .نمی توانم تا پایان مجلس بمانم . بیست دقیقه می نشینم و بعد از خواندن فاتحه و طلب آمرزش برای مادرِ بهشتی ایرج و ناصر بلند می شوم که بروم .

پشت سرم روی رخشان و زیبا سیمایی را می بینم .سلام می کنم .جواب می دهد و نیم خیر می شود :"ابراهیم حاتمی کیا" است .

تو هفته قبل خیلی دنبالش گشته بودم و حالا به قول "رحیم شهریاری" :"ابراهیم! ...من سنی هاردا گوردیم...من سنی هاردا گوردیم "

ظاهرا این روزها اراده بر دیدن هر کس که باشد زودِ زود اتفاق می افتد اما مکانش را من تعیین نمی کنم . دلم نمی خواست اولین دیدارم با ابراهیم حاتمی کیا در چنین فضایی باشد .

از سالن که بیرون آمدم یهویی یه حسی به من گفت با عزیزی تماس بگیرم که یقین داشتم در این مراسم و در سالن مقابل است . تماس گرفتم و درست حدس زده بودم . به او گفتم که فکر کردم شاید توی این مراسم باشد و ببینیم همدیگر را . گفت: "آره حتما ببینیم همدیگرو:

 و ادامه داد که:" بیرون منتظر باش الان میام . "

دم در مسجد ایستاده بودم .چند دقیقه ای بعد در حالی که داشت با گوشی کسی را می گرفت آمد . به سمتش رفتم و سلام کردم .نگاهش را از گوشی گرفت و به من خیره شد و گفت :سلام .داشتم تو رو می گرفتم .

و بدون فاصله گفت :"پیر شدی پسر . قیافت عوض شده .موهات بلند شده . چطوری ؟خوبی ؟ "

گفتم :"دلم براتون تنگ شده بود . خیلی دلم می خواست ببینمتون اما نه اینجا ."

گفت :"منم همینطور .مرسی ."

چند دقیقه ای با این بزرگ بانوی نازنین گپ زدم و دیدار مفصل ماند به وقت بهتر ."مرضیه برومند "برای من به یقین یکی از مفاخر زنان معاصر ایرانی است که افتخار آشنایی و هم صحبتی با او را داشته ودارم . ای کاش روزی فرصتی باشد تا یادداشت کاملی درباره خدمات او به ادبیان و فرهنگ ایران زمین بنویسم . یقینا در حد یک کتاب خواهد بود .

 

 

٣-دنیای کوچک ماوبلاگ نویس ها

حالا بدو بود باید بروم انقلاب . باید برای یکی از دوستان کتابی را تهیه کنم که به او قول داده ام و برای خودم هم کتابی از نمایشنامه های چیستا یثربی عزیز بگیرم . مقصد انتشارات پارت است در خیابان فخر رازی –اگر اشتباه نکنم – ماشین را نگه می دارم و وارد مغازه می شوم و راهنما می گوید آنچه می خواهی را در طبقه بالا جستجو کن .

به طبقه بالا می رسم و کتاب ها را سریع انتخاب می کنم و پیش متصدی طبقه بالا برمی گردم . قبل از من گویا ارباب رجوع دارد . پسری با موههای به هم ریخته پشت به من ایستاده و با او حرف می زند .

رویش را بر می گرداند و چشم در چشم می شویم : نیما دهقانی

-بله خودم هستم .

: فرزاد هستم ! فرزاد حسنی.

-   اوه .بله ...خیلی خوشبختم .

:منم همینطور .

و بعد با نیما دقایقی کوتاه حرف می زنیم از مشکل و درد مشترکی که من و او هر دو به آن دچار هستیم و از این بابت که نقطه اشتراکی را با هم داریم خوشحال می شویم . تلفنی رد و بدل می شود برای روز دیداری شاید و برای هم آروزی موفقیت و کاستن از حجم دردهامان می کنیم .و این بیت شعر شهریار شیرین سخن خطاب به نیما یوشیج از طرف من تقدیم به "نیمادهقانی" با درد مشترکمان که فقط او می داند و من :

نیما ،غم دل گو تا که غریبانه بگرییم

سر به پیش هم آریم و دو بیگانه بگرییم

 

۴-حال اقلیما

سریع خودم را به ماشین می سانم و آتیش می کنم به سمت شمال غرب . تو راه زنگ می زنم تا حال اقلیما را بپرسم . در دسترس نیست . با مامانش صحبت می کنم . ظاهرا این چند روز بعد از عمل نتوانسته بود خوب بخوابد و حالا برای لحظاتی خواب به چشمانش برگشته بود و خوابیده بود .برایش آرزوی سلامتی می کنم و با مادرش خداحافظی می کنم و دوباره گاز رو می گیرم به سمت بالا .

 

۵-دوباره رحیم

آخر شب است و با رحیم  و تهیه کنندگان قرار گذاشته ایم در کافی شاپی برای بررسی اوضاع کنسرت جمعه و جمع بندی در باره نواقص و کمبودها و کاستی های کار .

تهیه کننده می پرسد :به نظر تو بزرگترین مشکل کار چی بود ؟

رحیم بدون لحظه ای فکر می گوید : فرزاد زیاد کاغذ می داد دستم!

تهیه کننده می خندد و می گوید : خوب وظیفه او این بود . شما باید هر چند دقیقه یکبار در حین اجرا به کارگردان برنامه نگاه کنی و با او هماهنگ باشی . یک سری چیزها اینجا پایین صحنه هست که شما اون بالا نمی بینی و وظیفه کارگردان وما است که باید به آن سر و سامان بدهیم .

جلسه را با بررسی جزئیات بیشتر ادامه می دهیم و برای آینده هم کمی تا قسمتی حرف می زنیم و رحیم برای رفتن تعجیل می کند و چون میهمان در خانه دارد زودتر می رود .

باقی حرفها می ماند به بعد از مسافرت من و او .هر دو در یک فاصله زمانی مشخص در مسافرت هستیم .

 

۶-آخر شب، طلب را باید داد

آخر شب ساعت از نیمه بامداد گذشته است ،خودم را به رستوران یکی از دوستان می رسانم و بدهی قبلی به او را می پردازم . می گوید :عجله ای نبود .

می گویم :شاید همدیگر را ندیدیم . آدم وقتی با فوکر یا توپولوف پرواز می کنه باید قبل سفر همه کارهاش رو انجام بده و دینش را ادا کنه .  

با بچه ها خداحافظی می کنم . یکیشان با حنده می گوید :اگر زنده ماندی سوقاتی یادت نره .

 

٧-و حالا

وسط ترکمن صحرا این نوشته را جمع و جور کردم برای نوشتن .سفرنامه این سرزمین زیبا و سحر انگیز بماند برای وقتی دیگر .همینطوری هم خیلی از نازنین دوستانم  می گویند طولانی می نویسی و خسته کننده .راستی اینجا عجیب یادآور نادر ابراهیمی است .نامش اینجا آشناست . اسمش را که می آوری عجیب تحویلت می گیرند !

---------------------------------

بی ربط یک شعر

هر 10 سال یکبار چیزی شبیه شعر به ذهنم می آید .دلیلش را نمی دانم چرا و هنوز کشف نکرده ام دقیقا از کجا به ذهنم خطور می کند .

این آخرین تراوشات است :

تو ،

با سایه هایی که به چشمت می زنی،

حال مرا بر هم می زنی

                      ....

                    حال مرا به هم می زنی

                                                       تو،