پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

حکایت نویسنده و داستانش (به حسین پناهی بخاطر دو مرغابی در مه )
ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧  

- آهای آقا وقت نوشتن من نرسیده ؟؟

(این را داستان از نویسنده پرسید )

:کی بود ؟

(نویسنده کمی از فضای معلقی که توش بود کنده شد و متوجه صدا شد ولی کسی به جز او در اتاق نبود )

-آقا با شما هستم ؟

:کی اینجاست ؟خدای من نکنه دیوونه شدم ؟

-آقا منم ؟

:تو کی هستی ؟کجایی ؟چرا نمی بینمت ؟

-من ! هه !هه! من یه داستانم که شما تقریبا شش ماهی میشه واسه نوشتنم هی داری این دست و اون دست میکنی و منو بین آفریدن و فراموش شدن بلاتکلیف گذاشتی

:کدوم داستان ..من طرح نوشته نشده تو ذهنم زیاد دارم ..

-ولی خودت میدونی که من از همشون برات مهم ترم

:از کجا میدونی

-هه ! از اونجا که تقریبا هر روز به من فکر می کنی و هر روز به من پر و بال بیشتری میدی ولی نمی دونم چرا اکراه داری که بیاریشون رو کاغذ

:من اکراه ندارم ...مدتی هست که دستم به قلم نمیره

-این هم شد بهانه ؟پس تکلیف من چی میشه ؟

:نمی دونم ..متاسفم برات

-ببین اگه منو بنویسی مردم میتونن منو بخونن ...میتونی تو جشنواره های ادبی شرکت کنیو جایزه بگیری و من چندین برا تجدید چاپ بشم .اونوقت روزنامه ها و مجلات و حتی تلوزون میاد سراغت و از تو درباره چگونگی خلق من سئوال میکنه و بعدش معروف میشی و تا حدودی هم از فروش من به خواننده هات اوضاع مالیت خخوب میشه !یعنی در حقیقت از این فلاکت فعلی نجات پیدا می کنی .

:خیلی داری تند میری ..منو هیچکی نمیشناسه و بنابراین هیچ ناشری حاضر به سرمایه گذاری روی کتاب اول یک نویسنده نیست تا بعد کار به جایزه و معروف شدن و این چیزها برسه

- پس می خوای با من چیکار کنی ؟

:نمی دونم شاید برای همیشه تو دلم حفظت کنم .مثل بقیه طرح هام

- می دونستم جرات نداری .تو حتی وجودشو نداری که منو رو کاغذ بیاری .

:آره تو راست میگی .من کم وجودم یعنی اصلا بی وجودم چون اگه وجود داشتم که تو این روزگار بد مصب نویسنده نمی شدم .می رفتم تو کارو کاسبی یا سیاست .می دونی با این همه وقتی که برای طرح هام گذاشتم تو هر کار دیگه ای وارد شده بودم حتما موفق شده بودم .

-اینقدر مطمئنی ؟

:راستش نه اما حدث میزنم .

-خوب بالاخره تکلیف منو روشن میکنی یا نه ؟

:ببینم من این همه طرح دارم تو ذهنم چرا اونای دیگه چیزی نمی گن و تو اونا تو یکی اینقدر پررو و زبون دراز هستی ؟

-واسه اینکه اونا عقیم هستن ...بکر نیستن و هنوز پر و بال نگرفتن ..من اما جنم دارم ..جذبه دارم و خودتم اینو میدونی

(نویسنده در دلش می خندد و ما لبخند کم رنگی را در تظاهر بیرونی او می بینیم )

:آره راست میگی اونا عقیم هستند ..می دونی طرح های زیادی به ذهنم خطور میکنه ولی هیچوقت موفق نمی شم تکمیلشون کنم یا اونطوری که می خوام بنویسمشون .

-حکایت تو مثل اونی میمونه که می خواد سنگی رو ببره بالای کوه و یک عمر برای بالا بردنش فکر می کنه  بعدش هم میمیره و جالب اینکه بعد از خودش هم بچه ها و نوه هاش به این موضوع فکر می کنن و این دور باطل رو برای بعد خودش هم به ارث میزاره ..از تو چیزی در نمیاد ..

:آره شاید حق با تو باشه

-من مطمئنم اگه من تو ذهن یک نویسنده جسور خطور می کردم الان وضعم خوب بود . حداقل از این  وضعیت بهتر بود .

:آره شاید حق با تو باشه

(داستان از گفتگو با نویسنده خسته شده و احساس می کند راه به جایی نمی برد )

- خستم کردی ....همه آرزوم این بود ه خنده بشم .من که تو خونه ذهن تو چیز بیشتری نخواستم .خیلی بی انصافی

:متاسفم

- تو هیچی نمی شی

:شاید

-آهای آقا وقت نوشتن من نرسیده ؟آهای آقا

(نویسنده ناگهان از خلسه ی که در خود فرو رفته بیرون میاد .به خودش میاد . تو یه کلاس کوچیک چهارم ابتدایی تو یه مدرسه غیر انتفاعی نشسته .یادش میاد که به عنوان معلم ذخیره تو این مدرسه کار میکنه و امروز معلم کلاس نیومده و اون بچه ها رو به دو بخش تقسیم کرده و یک بخش مشق می نویسن و یه بخش نقاشی میکشن .شاگرد اول کلاس بود که اونو صدا می کرد و حوصلش از نقاشی کشیدن سر رفته بود )

:پسر جان آدم اینطوری معلمش رو صدا نمیزنه "آهای آقای " این چه طرز صحبت کردنه

(صدای زنگ مدرسه ...چه زود زده شد ...یه چه زود گذشت )


کلمات کلیدی: