پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

می رویم
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸  

می رویم

می رویم

تو فرودگاه پشت دومین کامپیوتر از کافی نت مهرآباد نشسته ام و نظرات دیگران در دو پست قبلی را می خوانم . تا چند دقیقه دیگر می پرم . با وضع هواپیماهای ایران هر آینه خود را مهیای پریدن نهایی نیز کرده ام .اتفاق است دیگر ،ممکن است پیش بیاید و کاریش نمی توان کرد و چون اغلب اتفاق های عالم باید برای من بیفتد هنوز پیش نیامده پذیرایش هستیم .بار دیگر از این شهر می رویم اما هنوز هم شهریار خود نشدیم .


دربند اما سبز!

رفتم که ببینمش . مرا که دید بلند شد و به سمتم آمد .چشم د ر چشم شدیم و نگاهامان به هم گره خورد و ده سال را یکجا مرور کردیم . بغضی کرد و گفت :«خیلی مخلصیم.»در آن لحظه حاضر بودم هر اتفاقی راشاهد باشم جز بغض یک مرد ،یک مرد تازه بیرون آمده از بند را . نشستیم گپ زدیم و گفتیم و خندیدیم و همین . همچون میهمانان قبلی نخواستم در گذشته و آنچه برایش پیش آمده زیاد کنکاش کنم و به قول خودم نوارش را بزارم تا از اول پخش شود .چه لزومی دارد بازگویی آنچه بر او رفته . مهم یادآوری روزهای خوب گذشته و امید به تکرارش در آینده است .بهش گفتم استراحت و کن و چند روز بعد که بهتر شدی شروع کن به نوشتن .مثل «دربند اما سبزِ» مسعود بهنود به این اتفاق جور دیگر نگاه کن . از حسرت برای دیدن یک شاخه درخت پشت دیوار ،می توان نوشته بدیعی را خلق کرد . جدی بگیرش رفیق!


اتفاق

سه اتفاق بد در یک روز ،به تعمیرکار می گم امروز راستی راستی روز من نیست . از صبح تا به حال همش بد میارم . میگه ا:«ین حرف رو نزن . از این اتفاق ها ممکنه برای هر کسی پیش بیاد .» میگم :«شاید ولی آخه مرد حسابی آخه کی رو تو این تهران دیدی که وقتی می خواد در ماشین رو باز کنه و بیرون بیاد درماشینش از جا کنده بشه.؟»شما به این چی می گید ؟تازه به این اضافه کنید که نیم ساعت بعدش دسته موتور و زیر دسته موتور و دسته باطری تون هم یک جا داغون بشه . بدون هیچ دلیل خاصی ! صبحش هم رفتید و صفحه چرخ و لنت ترمزتون رو عوض کردید که خورده شده .رو می کنم به تعمیرکاره و می گم :«یه حس عجیبی دارم. خیلی دلم می خواد می تونستم خفت کنم.شاید کمی حالم بهتر می شد .» می خنده و می گه :«ما حاضریم .اگه فکر می کنی خوب میشی بفرما.گردن ما از مو نازک تره داداش!»


فحش دادن!

وسط میدون توحید می خوام برم سمت انقلاب . یهویی میاد می پیچه جلوم و می چرخه سمت راست بیفته تو نواب و جمهوری . کمتر از یک سانتیمتر می مونه که برخورد کنیم و این ترمزهای تازه به دادممی رسه . شیشه رو می دم پایین و سر خنوم پشت پراید داد می زنم :الاغ ،گاو ،احمق ! زودتر از من شیشه رو داده پایین و خودش رو آماده حمله احتمالی من کرده . اونم سه چهارتایی بارم می کنه و میگه:مگه کوری راهنما زدم دیگه . من به این فکر می کنم که چرا همه فکر می کنند زدن راهنما یعنی مجوز چرخیدن به هر جهتی در هر زمانی . چند ثانیه ای بعد از فحش های زن تازه شدم شکل کدخدا توفیلم گاو مهرجویی وقتی که مشد حسن رو تو سکانس آخر مثل یک گاو کتک میزنه و یک آن به خودش میاد.نگاه عجیب و نافذ علی نصیریان تو اون سکانس .عجیب بود .این من بودم که فحش داده بودم . برای اولین بار در طول این سال ها .چنین رفتاری از من بعید بود . بارها حرف و فحش از راننده ها شنیده بودم اما خودم به کسی فحش نداده بودم .تو این فکرم اون کسی که وسط میدون شیشه رو کشید پایین و فحش داد الاغ،گاو و احمق کی بود .واقعا من بودم !


کلمات کلیدی: