پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

تولدت مبارک اردیبهشتی ِخیالم!
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  

تولدت مبارک اردیبهشتی ِخیالم!

این پست تو این شب برای خیال تو نوشته شده و مال هیچ کسی جز تو نیست. خیالی که روز به روز قوی تر و قوی تر از پیش می شه .همه نقص و کاستی ها توش کنده و چیده می شه و از تو موجودی می سازه بی آلایش و منزه و یگانه ای دوست داشتنی و خواستنی و نازنین .همانکه همیشه و هر جایی می توانی خطابش کنی :عزیزم! گلم ! نازنینم !

حالا توی ذهنم مثل گذشته های دور اما فراموش نشدنی شده ای :«مثل کودکی .»

 

این پست کمی طولانی است و به گونه ای متفاوت از پست های قبلی . شاید خسته تان کند پس اگر بی حوصله هستید به سراغش نروید و اگر حوصله خواندن یک مغازله یک طرفه ی گاه خروشان و گاه آرام را دارید مابقی را از ادامه مطلب بخوانید .


چشم هام را که می بندم، اولین تصویری که توی ذهنم می آید تصویر دخترکی شش ساله است .توی حیاط خانه دارد با این حلقه های گرد صورتی بازی می کند و سعی می کند حلقه از کمرش به زمین نیفتد که می افتد و او دوباره تلاش می کند ،دوباره و صد باره و خسته نمی شود و لبخند از صورتش پاک نمی شود .  

این تویی و این منم تماشاگر  این تویِ بی مانند .

دیگراین تویی که من ساخته ام آنچنان قوی و بی مانند شده که مدت هاست از واقعیت فراتر رفته .شده چیزی شبیه یک نماد ،یک اسطوره ،یک چیزی که باید با چراغ توی شهر دنبالش گشت و هرگز نیافتش .

حالا دیگر من ،تو را خوب تر و بهتر و با کیفیت تر دوست دارم ،آنجور که باید بودی و آنجور که می خواستم .من چنین چیزی را ،چنین کسی را تا همیشه ،تا ابد در ذهنم ،توی قلبم پذیرا خواهم بود . می دانی که میهمان نواز قابلی هستم و اگر هزار و یک ایراد داشته باشم این یکی حُسنی است غیر قابل انکار .شب هزار و یکم در میهمانی دو نفره این را به تو ثابت خوام کرد .

دیگر برایم اهمیتی ندارد که درکدام گوشه دنیا در تدبیر ساختن شعری پست مدرن وزن و قافیه به هم می بافی یا نمی بافی وچیزهایی می سرایی یا نمی سرایی برای این همه مخاطب وشاید یک نفر که ریاکارانه تشویق و تحسینت کنند یا نکنند،دیگر برایم اهمیتی ندارد به خاطر هیچ قربانی شعر شوی اگر خودخواسته خواهی این قربان شدن را . برای خاطر تو از شعر هم عبور کرده ام . همه غزل های مدرن و پست مدرن و کلاسیک دنیا را گذاشته ام کنار تا احیانا درباره ات پیش داوری نکنم . از قضاوت فرار می کنم . من که قاضی نیستم .قضاوت را به داور می سپارم . من فقط و فقط شاهدم .همین و همین .

گمانم این بود که با این همه شعر خوانی و شعر دانی توی این فضا خیلی خوب از همه عبور می کنی و به زبان خاص خودت می رسی  .

من تو را تا مرز رسیدن به فروغ باورت داشتم . حتما باور داری که به هر آنچه یقین و ایمان داشته ام رسیده ام و برای تو نیز چنین بود و باور کن می رسیدی و هنوز هم می توانی برسی .  اما تاکنون راهی دگر را برگزیدی :خوش باد !

در رفتن و نماندن خواستی فریادی برآری از این همه تلخی که نه من و نه تو باعث و بانیش نبودیم و همه به یک اندازه در سیاهی اش گرفتار آمدیم و رنج می کشیدیم .باور کن همه ما بی گناهانی بودیم با سرنوشت مشابه و تقدیرمان چنان بود که در بوم و بر بزرگان و نام آوران به دست عفریته ای کوتوله گرفتار آییم .

تو رفتی و من و ما ماندیم ودر همین هوای آلوده نفس کشدیدیم .گفتیم و خندیدیم و گریستیم  و نوشتیم و خواندیم وهزار بار خواستم و خواستیم چون تو کوچ کنیم به سرزمین های حاصل خیز تر به امید دانه ای و لانه ای و هوایی  :خوش مزه تر ، گرم تر و،تازه تر !

اما نتوانستیم و به هر ترفند و حیله و جان دادنی که بود سرزمین خیالمان را همیشه پاک و پاکیزه و دور از اهرمن و دشمن دست نیافتنی و پرامید نگه داشتیم برای روز رستاخیز.ما ماندیم و خون تازه را از نزدیک به چشم دیدیم اما باک نکردیم . سُرخیش را گلگونه رخسارهامان کردیم تا نشان دهیم هنوز نباخته ایم و هنوز هستیم درآغاز راهی که پایانش را عاقبت خود به دست خود رقم خواهیم زد .

ما با ندایی بلند رستم و رستمیان را در تمام طول تاریخ به باد انتقاد گرفتیم بخاطر این سهراب کشان و شما تمام افتخاراتان شاید گره زدن پارچه هایی باشد برای بالا بردن طول و ارتفاع اعتراض رنگینتان که سبز  ِ سبز بود و با سبز  ِِ خونین ما تفاوت بسیار داشت . گمان نکن که دارم به تو طعنه می زنم . نه هرگز .این خصوصیت و ذات رفتن است :بی خبر ماندن و فراموش شدن و ابتلا به غمباد .

بسیار دوستان و یاران و مرافقان رفتند و خبر دارم در چه غمبادی گرفتار آمده اند و حالا از تو ندیده و نشنیده خوب می دانم درچه حالی .

عصیان با هجرت تو از این بَر،از این مهد ،از این سرزمین و از این همه وابستگی های قشنگ و ناز و بی آلایش اگر به خاطر حرف زدن بود ،اگر به خاطر غزل ،به خاطر شعر ،به خاطر ادبیات بود ،لااقل باید تاکنون از تو یک زیبا کرباسی یا چه می دانم مریم هوله می ساخت .عصیانگرانی که احمقانه با فروغ مقایسه می شوند و بیش از دوستانشان دشمن دارند ،اما هر چه هستند ،هر چه باشند لااقل در این هجرت ،در این غربت طاغی هستند و عصیانگر و این عصیانشان را آنگونه بلدهستند و می دانند و می فهمند خوب فریاد می کنند . تو اما در سکوت خودخواسته فرو رفته ای و دم برنمی آوری و اگر این همه طغیان پوچ و بی مقدار در شعرمان شنیده می شود مقصرش تویی خواهر ژان پل سارتر ! و مقصرش ژان است که هیچ کس تا کنون دست نوشته هایش را نخوانده .

بماند ...فراموش کن !

اما در این فرصت،در این گذار در این پروانه شدن توی پیله ام ، همه عیب و ایراد و کاستی هات را سر فرصت زدودم وخوب صیقلت دادم . شاید اگر تصویری را که از تو توی ذهن دارم را در برابرت ببینی نشناسی ،اما این خود تو هستی ،خودِ خودت آنگونه که باید می بودی و می شدی و صد حیف و افسوس .

افوسس می خورم برای تو ،برای خوانندگان و دانندگانی که باید از تو می آموختند و می دانستند .اما در میان این همه افسوس هنوز امید دارم .امید دارم به اینکه رستاخیزی شود تا برخیزی و خود شوی .

از این همه سکون و رخوت و درپیله فرو رفتن بیرون آیی و دوباره متولد شوی :«تولدی دیگر !»

و اگر این کار را نکنی،اگر دوباره متولدنشوی ، من خودم در خیال سحر انگیزم تولدی دیگر را برایت رقم می زنم و دوباره به دنیا باز می گردانمت آنگونه که باید باشی و سزاوارش هستی .

لابد حالا با خودت می گویی چه حرف های پوچی می زند ، آن هم در روز تولد من ،بی هیچ هدیه و تحفه ای از مایل ها دورتر ...شاید حق داشته باشی .می دانی که دستم کوتاه است از فرستادن هدیه که اگر چنین نبود حتما هدیه ای می فرستادم برایت به رسم ادب ،احترام و خیالم !

من اینجا کیک تولدی کوچک برایت تدارک دیده ام و شمعی به اندازه سال های عمرت .شمع ها  را روی کیک کوچکت می چینم و روشن می کنم و می گذارم خودت از درون خیالم بیرون بپری ،مقابلم بنشینی و در سکوت و خیرگی من فوتش کنی .

کیک و چای شکلاتی تلخ با شمع فرورفته در آن همیشه طعمی دلپذیر داشته . کیکش کیک شکلاتی تلخ لادن است و چایش چای گلستان قرمز !

این ها را گفتم تا خوب بتوانی تصویرش کنی .حالا وقت باز کردن هدیه هاست ،اولین هدیه ات یک تکه شعر است از مریم هوله ،از این طاغیِ عصیانگرِ غربت نشین .تقدیم به تو  :

چه بینھایتی !                        مثل وقتی که پلکم را می بندم !

تو که ھرگز از ماه فرو نیفتادی                ھرگز آسمان تو را نیافت

چگونه زیر پای من له شدی         تا از آتشی پشت آسمان به من خبر دھی ! ؟ !

ما ساده بودیم            حتی سایه مان ما را نمی شناخت

و لایتناھی      که ھیچ مطلق بود           ما را ترسانده بود !!

برایت ھزاران داستان نوشته بودند     اما من        داستان تو را از بر بودم

تو را ھرگز کسی ندیده بود             تا سخنی حتی گفته باشی(1)

کیک را که برش زدیم و چای را که ریختی یا ریختم (چه فرقی می کند ) وقت باز کردن دومین هدیه است .باور کن از این هدیه هیچگونه قصد و غرض و منظور فلسفی ندارم . همینجوری خوشم آمد برایت کادو کردم:

رفت و آمد ِ کسی     که دوستت ندارد...

دری    که بیخودی     بازست...

دردی   که بیفایده      درمان می شود با یک مُسکّن ِ احیانا کدوئینه...

کسی که دوستت ندارد...

معلوم نیست به چه زبانی باید صدایش بزنی

                   به چه زبانی دل اش را بدزدی..!

                                     دزدی      فقط در زبان ممکن است

                          ممکن     فقط دزدی ست      برای دل بردن از کسی..!

 کسی که دوستت ندارد...

به چه زبانی خدایا؟

به چه زبانی چشم هاش      مرا قشنگ ببینند؟

                                  مثل ِ باقی ِ کسانی که چشم هام را دیده اند

                                                                    وقتی حرف زده ام...

به چه زبانی خدایا؟

به چه زبانی؟

این بی وطنی ِ هزار زبانه...

                                        ..... (2)

وقت ریخت چای دوم است . می دانم که بیشتر از یک برش کیک نخواهی خورد . اما من هنوز می خواهم یک برش دیگر بخورم و باز می دانم که قهوه را به چای دوم ترجیح می دهی .

-باشه منم قهوه می خورم !

و می دانی که هیچ وقت بلند نیستم مثل تو قهوه خوب درست کنم. پس زحمتش با تو . حالا هر انچه دل تنگت می خواهد بگو . بگو نازنین،می فهممت  :

«رنج ما قوی تر از مشروبه ...میخونه افسونه »(3)

آره می دونم چه رنجی می کشی و خدا می داند که کاری از دستم بر نمی آید و دستم کوتاه است . به خاطر همه رنج هایت آنچنان رنج و زجر و دردی کشیده ام که حکایتش مثنوی هفتاد من خواهد شد .نخواستم در این حس و حال تنهایت بگذارم .پا به پایت آمدم تا با هم بسوزیم . سوختم و دوباره متولد شدم .

حالا پشت در توی ایوان حیاطی روستایی ،هنوز سپیده نزده و شفق را ندیده، منتظرم تا ماما،تا قابله خبر تولد تو را بدهد .دست توی جیبم کرده ام و دانه های تسبیح نازینن شاه مقصودم را ذکر گویان از سمتی به سمت دیگر عبور می دهم . تا دقایقی دیگر اگر قابله خبر خوش تولدت را بیاورد با آن خداحافظی خواهم کرد .تسبیح شاه مقصود نشان دارم تحفه خبر خوش اوست .

خبر که می رسد .تسبیح از جیب بیرون می آید و من از خانه بیرون می زنم تا بدوم به موذن ده خبر دهم اذان سر صبح را به یمن تولد دوباره ات بلند تر بخواند و بعد دوباره برگردم . وقتی که برگردم حتما تو را با آب گرم روی شعله و پارچه سفیدی که قابله دستورش را داده بود خوب شسته اند و تمیز شده ای و لابد با چشم های سیاه خیره به آسمان مادر را طلب می کنی . مادرت کو ؟کجاست ؟

مادر درجای خود نیست . قابله هم نیست . اصلا هیچ کس نیست . فقط من مانده ام و تو .انگاری مادرت شده ام . گریه می کنی . نمی دانم این اعتراض است به تولدی دیگر یا اثبات وجود . باید برایت لالایی بخوانم .در ذهنم مرور می کنم تا ببینم چه جور لالایی را خوب بلدم و  عاقبت می خوانم :

دام در ره ،یار تنها ،از چه اینجایی ؟!

نیست یاران را زتو هرگز تمنایی

گرکه با یاران نباشی روز تنهایی ،روزتنهایی ،روز تنهایی

لای لالای لایی ،لای لالای لایی

کن حذر از دام ها با چشم بینایی

نیست باغ و سبزه بی یاران تماشایی

روز یاری گشته اِی جان ،از چی بی مایی ،از چه بی مایی ،از چه بی مایی

لای لالای لایی ،لای لالای لایی

قطره ای تو ،جمع شو ،همتای دریایی

درکنار دوست از دشمن چه پروایی

هیچ آوایی ندارد دست تنهایی ،دست تنهایی ،دست تنهایی

لای لالای لایی ،لای لالای لایی

دست اندردست هم دنیای زیبایی

می شود برپا عزیزِ دل ،تو تنهایی

از پس دنیای مشکل برنمی آیی ،برنمی آیی ،برنمی آیی

لای لالای لایی ،لای لالای لایی

لای لالای لایی ،لای لالای لایی (4)

 

 

چشم هایت را روی هم گذاشته ای و به خواب نازی فرورفته ای . من اما حالم یه جوریه .دگرگونم :

«می دونی چیه نازی ؟!

تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه اونوقتش توی سرم کوره روشن کردن! »(5)

باید به فکر خوراکت باشم . به فکر بزرگ کردنت .این بار آنگونه که باید باشی .

 خیلی کار دارم .قهوه را زودتر بیار بخوریم . تو حتما مثل همیشه قهوه را بی شیر و شکر خالی و تلخ می خوری .من اما این بار با کیک خواهم خورد .

حالا دیگر زودتر برگرد توی خیالم،وقت گیراندن سیگار است .دوباره برمی گردی .زود زود.حالا برو . برو عزیزم !برو گلم .برو نازنین :

تولدت مبارک نازنین !

تولدت مبارک اردیبهشتی ِخیالم !

 

 

**********

توضیح :

(1):شعر مریم هوله – 13آگوست 2005-استکهلم –سانتیوران سوئد .

(2):مریم هوله - از مجموعه شعر درکوچه های آتن –21جولای1998آتن/یونان

(3):شعر حسین پناهی –من و نازی

(4)شعر لالایی برای بیداری – اجرا شده توسط دریا دادور –جون 2009-هانور آلمان

(5) شعر حسین پناهی –من و نازی

 


کلمات کلیدی: حسین پناهی