پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

چهار تک نگاری خارج از برنامه
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩  

چهار تک نگاری خارج از برنامه

 

توضیح-قرار بود مطلب دیگری امروز اینجا منتشر شود ولی نمی دانم چرا یهویی این مطالب زیر به ذهنم خطور کرد و خیلی سریع نوشتمشان و بعدش از خوندنشون لذت بردم . به این میگن خودشیفتگی ِحاد.وقتی یه نویسنده از نوشته خودش لذت ببره حتما به درجه بالایی از خودشیفتگی رسیده و احتمالا نیاز به درمان داره. من الان این حس رو دارم . می خوام شما رو هم تو حس خودم شریک کنم. اگه دوست داشتین بخونید و گرنه رد شید و یا منتظر پست بعدی باشید(می بینید همه کلام شد علائم خودشیفتگی .ولی خوب میشم !)

 

بوسه در کوچه باغ ما !

بعد از مدت ها مادرم آمده اینجا و آخر شب وقت وقتی فکر می کنم می خواهد بخوابد و تصمیم دارم برای دقایقی از خانه خارج شوم و در خیابان قدم بزنم از من می خواهد که پستهای وبلاگیم را برایش باز کنم تا بخواند .

می گویم:« آخر این پست ها به چه دردت می خورد مادرجان!»

 و جواب می دهد همه دوستان و آشنایانم خوانده اند ،خوب من هم می خواهم بخوانم ،مگه تو اینترنت نگذاشتی همه بخوانند خوب منم یکی از همه هستم دیگه . حرف حساب می زند که جواب ندارد .

اصرار می کند و من هم آرشیو وبلاگ را برایش می گشایم تا بنشیند و این پراکنده نگاری ها را بخواند و احتمالا طعم دهانش در این عبور و مرور از شیرینی به تلخی حسابی گس شود از خواندن این همه مطالب بی ربط در کنار هم که شما دوستان و خوانندگان از سرلطف اغلب فقط تحمل می کنید .

مادر پشت کامپیوتر نشست و من از خانه زدم بیرون .در را که باز کردم دیدم پرایدی مقابل خانه توقف کرده و دختر و پسر جوانی ....بله مشغول معاشقه و روبوسی در حد تیم ملی هستند.

مرا که دیدند کمی تا قسمتی ترسیدند و هول کردند . با خونسردی عجیبی که بعدش برایم تعجب برانگیز بود گفتم :«به کارتون مشغول باشید . شما اولین نفرایی نیستین که برای اهداف عالی پا به این کوچه می گذارین . فکر کنم سی و ششمین زوج مهربان هستید که مهر تان را همراه آوردید تا تو این کوچه بن بست جابذارید.»

البته همه این ها را دقیقا نگفتم .چیزی با این مضمون بود .

با تعجب نگاهم کردند و هیچ نگفتند . بنابراین نقش آنها از من دشوار تر بود .من با مونولوگ می توانستم بخشی از شخصیت را نشان دهم اما انها تنها با حالات و سکناتشان باید به نقش جان می دادند که البته چند ثانیه قبلش دیدم با آن بوسه ها لابد به نقش جان داده بودند .

القصه ...وقت بیرون آمدن از کادر بود . از اینجا به بعد تصویر خودم را در لانگ شات با تراولینگ می بینم که از کوچه /یا کادر خارج می شوم.

سرم را پایین انداختم و به سمت بلوار حرکت کردم و تو دلم این را گفتم :این کوچه بن بست ظاهرا برای همه کوچه باغ است الی ساکنینش ...ظاهرا هرکس که از کمبود امکانات دررنج و عذاب است ،اگر کوچه ما را بشناسد به وقت نیاز سرکی به اینجا می زند ...می بینم گاهی وقت ها هوای این کوچه یک جورای خاصی گرمه ها....این کوچه پر از انرژی های برجای مانده از آمدگان و روندگان است . در قدم به قدم این کوچه کوچک بوسه هایی متراکم و احتمالا خاطره انگیز رد و بدل شده که انگاری انرژیش  همچنان در این جو و اتمسفر باقی مانده که اگر اینگونه نبود دمای این کوچه هم چون دیگر کوچه ها ثابت بود .مگه نه ؟

کاش همه کوچه ها بی هیچ اضطرابی گرم باشند ....

بی خیال .....قدم می زنیم .....دوباره مثل همیشه می رویم .

 

 

در تبختر شهر نشینی

مُلای ده ِ پدری که حالا برای خودش شهری شده و مردمانش را اگر بگویی دهاتی انگاری که فحش ناموسشان می دهی، زنگ زده به مادرم که حالم خوب نیست و بیمارم و برای درمان پول نیاز دارم و کسی را از راه دور به یاری فراخوانده.

در حیرتم از این جماعت که اینچنین مُلای پیر و دوست داشتنی شان را به وقت نیاز تنها گذاشته اند. مُلایی که به وقت تولد در گوششان اذان گفته است و به وقت موت همگی در آغوش او جان داده اند و به دعا و تلقین او درآرامش کامل در گور خفته اند و خانواده درگذشته خیالشان راحت بوده که چون تلقین را او داده پس به یقین از بار گناهانش در شب اول قبر کاسته خواهد شد .

او که عمری را در عاشورا و تاسوعا در رثای ارباب حسینش فریاد برآورده و آنقدر مرثیه خوانده تا حنجره را از دست دهد، اینک در این شهر کمک و یاوری نمی بیند و چون از جنس عباس های فیلم آژانس شیشه ای بوده از هیچ کسی هیچوقت توقعی نداشته :

«حاجی ما حتی دفترچه بیمه هم نِدارُم.»

و حالا ببین شدت بیماری به کجا رسیده که اینچنین شرمگنانه زنگ می زند .به کسری از ثانیه نگذشته جماعت پایتخت نشین همان ده یا شهر امروزی که از او خاطرات خوب دارند مهیای کمک می شوند و مبلغی فراهم می شود و من مامور ارسالش می شوم .

برای مُلایی که تصویرش را خوب به خاطر ندارم و اگر دیده باشمش احتمالا درکودکی بوده مبلغ را می فرستم تا خرج درمانش کند تا برای اندک مدتی شاید مردمان این ده دیروز و شهر امروز سرخوش باشند که هوز هم مُلا دارند و با شرم همچنان بیگانه بمانند و در مستی شهرنشینی چند ساله همچنان در فضا سیر کنند.

 

 

 

فقط زندگی کن

در گردش کانال ها چند لحظه روی یک شبکه توقف کرده ام .

 نمی دانم یه چیزی ،یه حسی می گه چند سکانس این فیلم رو ببین چند لحظه این عوض کردن کانال ها رو به تاخیر بینداز .

مردی خنجر به دست می خواهد همسرش را بکشد . قبل از اقدام به کشتن خیره به چشمان او می گوید : «من هیچوقت نفهمیدم بالاخره تو انسانی یا شیطان .اما اینو بدون که همیشه و در همه حال دوستت داشتم و بعد از این هم خواهم داشت .»

زن به حرف های مرد گوش می دهد . چشم در برابر چشم و در یک لحظه خنجر به پهلو یا شاید قلب زن فرو می رود .

زن به همسرش نگاه می کند و در لحظات آخر می گوید :«فقط به من قول بده .قول بده اگه منو دوست داری ،اگه خاطرم برات عزیزه بعد از این فقط زندگی کن.باشه !فقط زندگی کن !»

و می میرد .

کانال را عوض کردم .

 

سوسن و جمیله

من صدای سوسن را دوست دارم و از رقص جمیله خوشم می آید . خجالت نمی کشم از گفتنش . چند بار این برنامه سوسن را که بیست و چند سال پیش از خودش حرف زده بود رو دیدم . می گفت با همه بدبختی و بی کسی وقتی میرم روی سن بی نیازترین میشم انگاری . یه جورایی مردونه و لوطی مسلک حرف می زد . این روزها فکر کنم نزدیک ششمین سامرگش باشیم . بنده خدا این آخریا تو پارکینگ خونه یه نفر در لس آنجلس زندگی می کرد و در تنهایی و به سختی پرکشید .

خدایش بیامرزاد .....

اما از این همه بار سفر  ِ سوسن و رقص باب کرم جمیله را دوست دارم . در یک کولاژ اتفاقی تیک صویر و موسیقی تلفیقی به ذهنم آمد تصویر جمیله را که بابا کرم می رقصد اما صدای موسیقی روی تصویر آهنگ سفر سوسن است . یه چیز عجیب و غریب میشه . می تونی تصور کنی ؟

«بستی تو تا بار سفر از خونه ما

خاموش و سرده بی تو این کاشونه ما

رفتی سفر ای بی خبر از ماتم دل

جای تو غم شد همدم و همخونه ما

هر جا میرم یادت همیشه

هرگز ازم جدا نمیشه

هر چند که این سفر کوتاهه

اما دلم رضا نمیشه

تو در این سفر خدایا ز بلا نگه بدارش

که دل امیدوارم به خیال او نشسته

شبی از درد فراغش رو به میخانه نمودم

دیدم از بخت سیاهم در میخانه ببسته

فقط ارزوم همیشنه که تو از سفر بیایی

نکنه یه وقت بمیره دلم از غم جدایی»