پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

این شمیم بهار کجاست ؟
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩  

این «شمیم بهار» کجاست ؟!

نیمه آشکاری که نشانی نهان را می دهد

 

اشاره

چهارشنبه ٢٩اردیبهشت در دفتر انتشارات افراز جلسه ای برای بررسی آثار ونوشته های شمیم بهار و شخصیت وی برگزار شد. در این جلسه دوستان خوبی چون مرتضی کربلایی لو ،شاهرخ گیوا،دکتر نفیسی ،پوریا فلاح ،یوسف انصاری و آقای تبریزی و.. حضور داشند و هر کدام برای دقایقی درباره شمیم بهار صحبت کردند . من کارهای شمیم بهار را چندان نخوانده ام .صحبت های من با تمرکز بر فردیت شمیم بهار و طرح چند سئوال در باره شمیم بهار و تحلیلم درباره بودن یا نبودن او در دنیای ادبیات و هنر و سینمای معاصر بود . ...آنچه می خوانید خلاصه صحبت ها و نظراتم  در این جلسه بود .

 

********

«شمیم بهار» برای کسانی که خیلی جدی ادبیات و سینمای ایران و فضای نقد این هر دو را دنبال می کنند به نوعی به یک معما تبدیل شده . معمایی با پازل های مهم و مشخصی که رد و نشانی از او را به دست می دهد هنوز ظاهرا حل ناشدنی باقی مانده است .شما در هیچ جایی درباره او مطلب چندانی پیدا نمی کنید .می گویند اینترنت امروزه همه اطلاعات را در اختیارتان قرار می دهد .گشتم ،شما هم بگردید اگر به غیر از دو صفحه مطلب چیز بیشتری درباره بهار توانستید پیدا کنید !

 امروزه پیدا کردن اندک نوشته های او نیز دشوار و اغلب ناممکن است .

می گویند و از نوع نوشته ها و رفتارش به نظر می رسد که شاید در مقطعی از زندگیش تحت تاثیر سالینجر قرار گرفته است و این گوشه گیری و بریدن از فضای روشنفکری و در انزوای اختیاری فرو روفتن را گویی به طریقه ای سالینجر وار پی گرفته است .

شمیم بهار از سال 42شروع به فعالیت می کند و آخرین کار او در سال 52منتشر  می شود و بعد به یکباره از فضای کاری حرفه ای دور که نه، غیب و پنهان می شود .

شمیم بهار داستان نوشته ،اهل نقد سینمایی است و دبیر تحریریه نشریه بوده و بنابراین روزنامه نگار نیز محسوب می شود . در نشریه با کسانی چون جلال آل احمد مصاحبه کرده است و نقدهایی برای فیلم های سینمایی نوشته است و از او تنها 7داستان در نشریه ای که در آن کار می کرده منتشر شده است و دیگر هیچ .

از سال 52این انسان خودخواسته انگاری از صفحه روزگار ادبی و اجتماعی و سینمایی ما محو می شود و بعد از این هیچ کسی رد و نشانی از او نمی تواند بگیرد .

تنها معدود کسانی چون آیدین آغداشلو  و شاید این اواخر زویا پیرزاد(آنهم به واسطه شاید) باشند که در این چند سال از او و اوضاع او خبر داشته باشند .

اما تحلیل من از ماجرای ناپدید شدن شمیم بهار چیست ؟

معلوم نیست این تحلیل تا چه حد درست و نزدیک به واقعیت باشد ولی خوب این هم نوعی تحلیل است درباره یک پنهان ز دیده ها .....

به گمانم شمیم بهار باید تحت تاثیر سالینجر قرار گرفته باشد . انزوای او بعد از نزدیک به دوازده سال از انزوای اختیاری سالینجر اتفاق افتاده است و بهار به دلایل مختلفی که ما از آن بی خبریم از این تاریخ به نوعی محفل گریز می شود و از محافل ادبی و روشنفکری عصر خود فاصله می گیرد و سپس قطع رابطه می کند و ارتباط خود را به ارتباطات محدود و انفرادی با دوستانی چون آیدین آغداشلو محدود می کند .

تصور من بر این است که در این مقطع زمانی که بهار انزوای اختیاری را برای خود برگزیده درگیر مسائلی درحوزه زندگی شخصیش می شود که به نوعی روی کیفیت کارهای آتی او تاثیر می گذارد . قرائن نشان می دهد بهار از قشر متسط به بالا و احتمالا مرفه جامعه برخاسته بنابراین بعدی است که در این مقطع غم نان داشته باشد و چه بسا در حوزه های شخصی تر گرفتار آمده و فاصله را برگزیده که این آخری کاملا محتمل است .

گمان می کنم شمیم بهار برای مقطعی چند ساله در دهه 50هیچ فعالیتی را انجام نمی دهد و حتی اثری را نمی نویسد . بعد از این مقطع شاید تصمیم به بازگشت به صحنه و نوشتن دوباره می گیرد اما به هزار و یک دلیل نمی تواند شکوفایی نوشتاری آثار قبلی خود را حداقل در حوزه داستان تکرار کند .

تصورم بر این است که شمیم بهار قربانی وقفه گذاری خودخواسته اش در نوشتن می شود و بعد از این علی رغم تلاشی که می کند نمی تواند اثری در حد و اندازه هفت داستان قبلیش بیافریند و به همین دلیل است که انزوای اختیاری محدود او به انزوایی به طول چند دهه می انجامد .

به هر تقدیر علی رغم صحبت های آیدین آغداشلو در جایزه روزی روزگاری که نقل به مضمون از صحبت هایش بر می آید که بهار نوشته های زیاد منتشر نشده ای دارد من گمان می کنم اگر هم نوشته هایی از او باقی باشد از نظر خودش ارزش انتشار نداشته است و به میزان اندکی هم احتمال را می گذارم بر اینکه نوشته هایش در شرایط زمانی مورد نظر او برای ارائه اثر به لحاظ محتوایی قابل چاپ نبوده (مثلا در اوایل دهه 60). مگر می شود که کسی اثری ارزشمند و قابل انتشار داشته باشد اما خود خواسته آن را از دید دیگران مخفی کند .

اما از سوی دیگر معتقدم انزوای بهار از زندگی اجتماعی همچون انزوای سالینجر نبوده است . بهار همچون سالینجر به یک ویلای پرت و دورافتاده در بالای یک تپه بلند در ایالتی کوچک پناه نبرده است . احتمالا در همین تهران خودمان یا یکی از شهرهای نزدیک به آن و با اسم واقعی خودش زندگی می کند ،از کنارمان می گذرد و کارهایی هم در حوزه نوشتاری انجام می دهد و درمیان مردم هست و وجود دارد.

چرا این را می گویم ؟چون معتقدم بهار برای اثبات خارج شدن از انزوا  به ما کُد داده است . کتاب «چراغ ها را من خاموش می کنم» اولین کار «زویا پیرزاد» که بسیار مطرح شد توسط شمیم بهار ویراستاری شده و آنطور که می گویند ویرایش اساسی نیز شده است .

چه سنخیت و شباهتی بین سبک کاری بهار و پیرزاد وجود دارد؟چرا بهار ویرایش این کار را پذیرفته است ؟ آیا تنها برای انجام یک کار برای کسب درآمد از زاویه غم نان بوده (که به احتمال زیاد نبوده)؟ آیا این اتفاق نمی توانست پوشیده و پنهان و در خفا و بصورت رازی میان نویسنده و ویراستار باقی بماند و خبرش به جایی درز نکند ؟

به گمانم این یک جور کد و آدرس دادن  است از جانب خود او و یا غیر مستقیم دوستان و نزدیکانش شاید برای اثبات اینکه شمیم بهار بین ما هست و همچنان کار و فعالیت می کند . تصورم بر این است که بهار در ویراستاری فعال است و حتما نقد سینما و تئاتر می نویسد و احتمال اندک می دهم که داستان هایی نیز از او منتشر شده باشد اما همه اینها با اسمی دیگر جز شمیم بهار و یا بدون نام صورت گرفته است .

به نظرم شمیم بهار تصمیم گرفته است اسم و رسمی را که با آن هفت داستان و چند نقد و کار مطبوعاتی برای خود کسب کرده بود برای همیشه دست نیافتنی و بدون خدشه باقی بگذارد و اگر هم کاری کرد در فضا و با نامی دیگر باشد .

به هر تقدیر شمیم بهار در ادبیات ایران نامی چندان مطرح نیست اما با همین آثار اندک و محدود در زمره نام های ماندگار در تاریخ ادبیات و بویژه داتان کوتاه باقی خواهد ماند .بسیاری از نویسندگان کارهای محدود او را در داستان کوتاه می ستایند و از فرم و ساختار بدیع و نوآورانه او در این چند داستان صحبت می کنند و بسیاری از منقتدین فعلی سینمای ایران نیز او را منتقدی بزرگ می خوانند که سینما را خوب می فهمد .

 

++++++

نقد زیر کامل ترین یادداشتی بود که برای کارهای شمیم بهار پیدا کردم و برای اطلاعتان درباره او اینجا می گذارم .

 

نقد را از ادامه مطلب بخوانید .

 


نقدی بر آثار نویسنده ای فراموش شده یا منزوی

«شمیم بهار»

شمیم بهار در سال هاى آغازین دهه چهل ظهور مى کند و در سال هاى آغازین دهه پنجاه دست از چاپ داستان برمى دارد. یک پروسه ده ساله که برآیند آن ۷داستان ماندگار در تاریخ داستان نویسى ایران است. از نخستین اثر او یعنى«طرح» که در تابستان چهل و دو نوشته شده تا آخرین داستان وى در سال پنجاه و یک ،تسلسلى روایى شکل مى گیرد که طى آن چهره یکى از نویسندگان مدرنیست ایران ترسیم شده است. شمیم بهار آثارش را در نشریه روشنفکرى و ماندگار اندیشه و هنر منتشر مى کند و هیچ گاه تن به چاپ کتاب و مصاحبه نمى دهد. همین مسئله به همراه عدم حضور آشکار وى در جامعه ادبى سه دهه گذشته از وى معمایى مى سازد که تا به امروز نیز باقى مانده است. بهار در تمام این سال ها به عنوان نویسنده اى آوانگارد و جریان ساز که نوع نگاهش، رسم الخط اش و حتى تلقى اش نسبت به جامعه ایران بسیار خاص و قابل بحث و گفت وگو است مطرح مى شود. بنابراین با وجود اندک آثارش هیچ گاه از حافظه داستان نویسى ایران پاک نشده و نمى توان او را نویسنده اى گمشده در تاریخ دانست. این معماى داستان نویسى ایران به واقع چنان سایه اى از خود باقى گذاشته که حداقل در میان نویسندگان مدرن گرا و مخاطبان آثار ایشان به عنوان یک پایه فکرى - ساختارى در ادبیات ایران شناخته مى شود.

تا جایی که از او می دانیم شمیم بهار متولد سال ۱۳۱۷ است و داستان هایى که نوشت به دلیل حضور شخصیت هاى پیوسته و تکرارشونده، در کنار هم یک کلیت را تشکیل دادند. کلیتى که حداقل در شش داستان، طرح، اینجا که هستیم، پاییز ابر بارانش گرفته، اردیبهشت چهل و شش و شش حکایت کوتاه از گیتى سروش، بیانگر دغدغه ها و اصول رفتارى قشر روشنفکر و شکست خورده سال هاى دهه سى و چهل است. او در سه داستان عاشقانه )روایت هاى بهمن، گیو و فرهاد) نیز با حفظ همین اصول فروافتادن آنها را دریک فضاى ذهنى تر به سرانجام  مى رساند. اما شمیم بهار و نویسندگان هم سبک او را باید از آغازگران مدرنیسم در یک مفهوم فکرى و به خصوص ساختارى دانست. آنها فرایند غیرقابل انکار دوره اى تاریخى هستند که تمایل به فرم هاى غیررئالیستى و به واقع عینى نما در جامعه ادبى ایران دیده مى شود. کشف ادبیات آمریکا و بازخوانى دقیق آثار سوررئالیستى، اکسپرسیونیستى و حتى رمان نو فرانسوى باعث مى شود ایشان از قالب داستان مرسوم ایرانى که روى به رئالیسم (در شکل هاى مختلف خود) دارد تخطى کرده و راوى فضاهاى بورژوا و شاعرانه شوند. بنابراین بازخوانى و تأویل جایگاه شمیم بهار به عنوان یکى از مهمترین نمایندگان این گرایش - که در ایران با وجود خلق آثار مهم دچار گسست تاریخى شد - نیازمند درک مولفه هایى است که به عنوان گرایش هاى سبکى،انسان و نگاه او را طبقه بندى مى کند. در قسمت نخست این نوشتار و با درک دو مولفه اصلى این وضعیت را یررسی می کنیم :

1 - ادبیات داستانى ایران با تئوریزه کردن سنت حکایت نویسى شکل مى گیرد.به واقع محمدعلى جمالزاده تنها با تلقى صحیح و کارآمدى که از ساختار درام داشت توانست این حکایت گویى را به روایت تبدیل کند. بنابراین منهاى هدایت که تربیت فکرى متفاوتى دارد، رئالیسم و پایبندى به عینیت از موتیف هاى اصلى ادبیات ایران در دو دهه آغازین حیات خود است. این ادبیات که در همان بدو امر و به دلیل وضعیت سیاسى منطقه ایران دچار به تصویر کشیدن پرتره رنج جامعه نیمه روستایى ایران شده است، تجربه هاى وابسته به فرم هاى فردگراتر، ذهنى تر و از همه مهمتر غیرمتعهدتر را به راحتى نمى پذیرد. شاید بداقبالى نویسندگان ایرانى حضور مدلى به نام ادبیات اجتماعى بود که آموزگارانش هم به درستى مفاهیم آن و تنوعى که در اجراى آن موجود بود را نمى دانستند، پس با طرح داستان اجتماعى و توسل به مدل هاى درجه چندم عرصه را به ذهنى گرایى و یا ادبیاتى فردگرا تنگ کردند.

در این احوال شعر که با شتاب بهترى حرکت مى کرد فضاهایى را ساخت که روحیه روایت و یا داستان شدن در آنها وجود داشت. این فضاها در عین ذهنى بودن،تخیل نیرومندى را مى طلبیدند تا ذات روایى شان را کشف کرده و به روایت بکشد. شمیم بهار و نویسندگان هم سلک او کاشفان این روایت هاى شعرى بودند.بهار برآیند دورانى تاریخى است که دو جبهه اصلى تعهدگرایى ادبى و سانتى مانتالیسم عامه پسند در جدال با یکدیگر به سر مى بردند. دوره اى که وظایف مفروض نویسنده، آرام آرام به اصولى غیرقابل تغییر تبدیل شده و تخطى از آن به معناى اخراج از تنه اصلى داستان ایرانى به شمار مى آمد. در این احوال مدرنیسم به عنوان یک شیوه رفتارى براى انسان داستان هاى بهار و ساختار روایى وى معنى پیدا کرد. شاخصه ها و ویژگى هاى این اتفاق را باید در تلقى نویسنده از جوهر ادبیات دانست، به این معنا که پروسه مدرن در ذهن نویسنده اى چون بهار با دور شدن از دو عنصر و دو پایگاه، انسان روستایى و اشراف زادگان شهرى اتفاق مى افتد و نسلى وارد داستان ایرانى مى شود که به معناى واقعى وابسته به طبقه بورژوا با تعریف کلاسیک آن است. این نسل و یا طبقه سازنده اصلى تمدن و فرهنگ پایتخت است و به همین دلیل به تاریخ خود وقوف داشته و درصدد کشف جهان بیرون به عنوان یک متروپولیس، معما، پدیده وارداتى و... نیست. بنابراین «بورژوا» که در طول چندین دهه از تاریخ اجتماعى ایران و به دلیل حضور پررنگ گرایش هاى چپ، انگاره اى منفى و برج عاج نشین تلقى مى شد، تبدیل به موضوع و ابژه آثار شمیم بهار، بهمن فرسى، شهرنوش پارسى پور، گلى ترقى و نویسندگانى از این دست مى شود. این طبقه که در سال هاى دهه سى به تثبیت شرایط سیاسى - اجتماعى کمک کرده بود، نه آن چنان اهل بیانگرى هاى آرمان خواه بود و نه سرخوشى و استعاره مدارى زندگى اشرافى داشت. حالتى مدیوم وار که در ذهن آن، مفاهیم بنیادین انسانى مانند عشق، مرگ و از همه مهمتر، رابطه فرد با اشیا و پیکره هاى جهان بیرون مورد خوانش و سئوال قرار مى گرفت. بهار با این تلقى و با خلق شخصیت هاى ماندگارى مانند گیتى سروش، منوچهر و یا فرهاد و... راوى موقعیت هاى یک طبقه نادیده گرفته شده و از طرفى غیرقابل انکار مى شود که به دنبال نشانه شناسى جهان پیرامون خود نیست. مدرنیسم اجتماعى و یا طبقه بورژوا را باید در همین پروسه مطالعه کرد به نحوى که بتوان از خلال رشته هاى ذهن به یک نوع جهان فراعینى دست یافت که این طبقه به دنبال کشف و ضبط آن بود. از سوى دیگر شمیم بهار وابسته به جریانى است که تجربه ادبى اروپا و آمریکا دچار آن بودند. این تجربه که به خصوص بعد از سال هاى جنگ اول به صورت حرکت هاى آنارشیستى و آوانگارد و در سال هاى بعد از جنگ دوم با جدى کردن مفهوم شک و تردید در واقعیت ها و اومانیسم چهره شد، اساس مدرنیسم ادبى را پى مى افکند. تعارض و تناقضى که از تقابل مدرنیته به عنوان یک اصل زندگى شهرى با مدرنیسم به عنوان رهیافتى هنرى براى تردید در دستاوردهاى آن نوع خردگرایى و بنیانگرایى به دست مى آید سبک ها و گرایش هایى را مى سازد که اصلاً در معناى سوژه که همان انسان است شک مى کند. این روند در ایران به درستى باجهان بینى آثار نویسندگانى چون شمیم بهار پاى مى گیرد و داستان نوپاى ایرانى که هنوز در راه اثبات خود به جامعه سنت گرا است را وارد عرصه جدیدى مى نماید. بنابراین آثار شمیم بهار و نویسنده اى چون او آغازگر جریان تفکر مدرن در داستان ایرانى مى شود. تفکرى که قطعیت هاى زندگى شهرى را در حافظه تاریخى خود دارد و مبناى ارزش گذارى اصولگرا و ایدئولوگ را به کنارى گذارده است. این طبقه همچنین مرحله شناخت ادبیات و هنر به عنوان یک واقعیت کهنسال را سپرى کرده و بنابراین با آن برخوردى سلبى و یا ایجابى ندارد. با این مختصات شمیم بهار انسانى را ساخته که یک روشنفکر شهرى تمام عیار است. این روشنفکر تجددخواه نیست و ریشه هستى شناخت او از نوع روشنفکران برآمده از مشروطیت جدا است. بنابراین مى توان انسان شمیم بهار را فردى دانست که نه قلعه هاى اربابى خود را رها کرده و به شهر آمده و نه تازه به دوران رسیده اى تجددخواه است،بلکه او سازنده تهران جدید است. تهرانى که آدم هاى او بعد از درک به هم خوردن ساختار زیستى آن دیگر قادر به ترسیم کلیت آن نبوده و نیستند. تهرانى که گیتى سروش آن را اینگونه توصیف مى کند:

«...نمى شد عاشق شد، در تهران مى شد غم تهران را داشت و پس نشست، چرا که هیچ چیز کامل نمى ماند. همه چیز مى شکست و یا شاید کمتر مى شکست و بیشتر دور مى شد که سخت تر بود. عوض مى شد. حتى عوض شده ها از نو عوض مى شد و خداى من هیچ کس حتى تعجب نمى کرد...» این ذهنیت که به نوعى تحول مدرن در فرم رفتارى آدم هاى بهار تبدیل مى شود تا آخرین داستان نیز با این انسان همراه است. نوعى نقد و شاعرانگى که بر فضاى شهر ساخته شده توسط این طبقه وارد مى شود و موتیف هاى احساسى عمیقى را به وجود مى آورد. شاید به همین دلیل باشد که فضاى مکانى داستان هاى بهار بسیار محدود است و اغلب در محیط هاى مرفه و مشخص مى گذرد. محیطى که هنوز روند مصرف گرایى سال هاى دهه چهل آن را به قهقرا نکشانده و از شکل اصلى خارجش نکرده است. رابطه احساسى این انسان به عنوان یک روشنفکر و بورژوا با پدیده شهر،نه یک بازنمایى آرمانخواه بلکه یک رویکرد غریزى است. این نکته به انسان او چهره اى مى بخشد که در روایت به صورت نگره اى اصلى و بنیادین نمایان مى گردد.

2- شمیم بهار از درک مدرنیته اجتماعى که سیستم و مختصات آن در زیست شهرى انسانش معین و مشخص است به سمت روایتى مدرن حرکت کرده است. این نکته ظریف تمایز بین او و بسیارى از نویسندگان دیگر که راویان طبقه متوسط بودند به وجود مى آورد.به طور مثال آن روند بارودیکرد بهرام صادقى در نگاه این نویسنده دیده نمى شود و به همین دلیل مى توان شمیم بهار را نویسنده اى با مشخصاتى منحصر به فرد دانست. او مدرن بودن را نه به عنوان یک عنصر در حال زوال و یا پارودیک، بلکه در منظر نوعى رابطه ذهنى با احساسات و اشیا مى داند. رابطه اى که برآمده از زندگى بورژواى تهرانى دوران شمیم بهار است.در این حرکت دو نکته بارز مستتر است: نخست اینکه مفهوم سوژه دچار تکثر و یابازنمایى مى شود. به این ترتیب که در تمامى داستان هاى بهار ما حضور تکرارى شخصیت هایى را مى بینیم که در داستان هاى دیگر نیز وجود داشته و درجه و میزان برجسته بودن شان متفاوت است. او به عنوان یک داستان نویس مدرن انسان خود را دچار معناى جدیدى به نام ذهنیت مى کند که در داستان نویسى قبل از او یا مهجور مانده و یا در مقابل مونولوگ شناخته شده است. بهار یکى از اولین نویسندگانى است که مرزهاى درهم تنیده شده ذهنى گرایى و مونولوگ گویى را مشخص کرده و مى کوشد تا با استعاره ها و شاعرانگى ناخودآگاه انسانش، به روایت رابطه ذهن وى با رفتارش بپردازد. او در داستان جاودان ابر بارانش گرفته، به سادگى و بدون حرکت به سوى ادبیات انتزاعى، منوچهر را در مقابل احساس عاشقانه و تعهدشهرى انسانى اش با یک دوست قرار مى دهد. بهار در این داستان بدون نمایان کردن مکنونات درونى منوچهر (به صورت مونولوگ که بسیار مرسوم بوده و هست) از تناقض هاى کلاسى و رفتارى وى به سوى روایت این عشق ابراز نشده پیش مى رود. او در تمامى آثارش چنین تناقض هایى را با استفاده از فرم هاى نوشتارى متفاوت و استفاده از یک مخاطب پنهان توجیه و بیان مى کند. در این ورطه شمیم بهار موفق به خلق ذهنیت هایى مى شود که حرکتى به بیرون داشته و در نهایت و بعد از رابطه عمیقى که با مولفه ها و اشیا برقرار مى کنند، دوباره به درون شخصیت و ذهن او باز مى گردند. شاید در این مرحله بتوان بهار را جزء نویسندگانى دانست که مدرنیسم موجود در فضاى حیات شخصیت هایشان معناى «اقلیت» را به ایشان بخشیده است. جنس این ادبیات اقلیت دومین نکته مستتر در مشى روشنفکران بورژواى شمیم بهار است. آنها که کلیت و نهادگرایى تاریخى را از دست داده اند، منطقه زیستى خویش را کوچک و کوچک تر مى بینند. بنابراین بستر داستان که همان زبان است لحن را به عنوان یک عامل کلاسیک در بازآفرینى شخصیت ها از ایشان سلب کرده و «بیان» ذهنى را به ایشان مى بخشد. در این تعریف لحن، پیرایه اى عینى گرا و اطلاع رسان است که براى احراز هویت فرد معنا و مفهوم یافته است، در حالى که بیان نوعى واگویه ذهنى- درونى به شمار مى آید که فاعل آن پروسه، آن احراز هویت را از سرگذرانده و جایگاه مشخصى دارد، به همین دلیل است که اغلب آدم هاى بهار در بیشتر آثارش به صورتى نوشتارى همدیگر را روایت مى کنند و داستان براى ایشان اتفاق افتاده و حالا در پى بازگویى آن براى همان مخاطب پنهان هستند.در این مرحله که دیالوگ به صورت کلاسیک وجود ندارد، بیانى که شخصیت براى ارائه روایت در نظر مى گیرد، پررنگ تر شده و آن نگره اقلیت را مى آفریند. در این جایگاه انسان بهار در برابر کلیت جامعه است. «او»،دیگران» را مى سازد، روایت مى کند و فراموش مى شود. این نکته آخر یعنى فراموش شدن باعث شده تا «قهرمانى» ساخته نشده و بر همین اساس جاى آدم هاى محدود شمیم بهار با یکدیگر عوض شود. این پروسه پیچیده، مدرن و در عین حال ملموس کارکردى چندسویه دارد، که هر یک از آنها در فرمى خاص دچار روایت مى گردند. اما چنین فرم فراعینى اى که به مرز هاى کابوس نزدیک مى شود، به هیچ عنوان گرایش اکسپرسیونیستى و یا مالیخولیا وار در خود ندارد. آشفته گویى هاى آدم هاى بهار به واقع همان فرم بیانى مذکور است که مى کوشد تا با تقطیع ساختار خطى جملات «ذهنیت» را ساخته و از رشد سرطانى مونولوگ هاى بى دلیل جلوگیرى کند. بهار به خوبى مى داند که ذهن انسان مدرن او نشانه شناس و یا تفسیر گرا نیست، بلکه در دورانى طولانى پازل هاى مختلف را کنار هم چیده تا تنها یک تصویر واحد که همان رویکرد و خوانش شاعرانه از وضعیت خود است را بسازد. نکته مهم دیگر در گرایش هاى مدرنیستى بهار به تمایلات سوررئالیستى داستان هاى وى بازمى گردد. این تمایلات که در معناى کلى به مفهوم فراروى از عینت هاى موجود و تکرار شونده است، هیئتى مالیخولیایى و یا آبستره ندارد، بلکه موجب مى شود تا تمامى عناصر داستان در رابطه با شهود ذهنى شخصیت اصلى نسبت به وجود ایشان معنا بیابند. این حرکت بسیار دقیق در داستان هایى همچون پاییز و یا گیو به خوبى عیان است. شمیم بهار در این مرحله به چیدمان غیرمتعارفى که اشیا دست مى یابد که در پس آن ناهمگونى مدرنیته اجتماعى با مظاهر تفکر مدرن عیان است. به این معنا که انسان داستان هاى وى ناظر و شاهد پدیده اى مى شود که با حذف آشکار فردیت ها و تمایل به معنا نگارى صورى از قالب هاى مکانى، فیزیکى و به طور کل مجسم به دنبال یک نوع خردورزى بزک شده نامتجانس است. این در حالى است که ژورنالیسم به کرات در زندگى جامعه پیرامون برجسته شده و روابط شهودى و ذهنى اى که انسان با این عناصر دارد، نادیده گرفته مى شوند. درک این نکته افسردگى نسل و طبقه بهار را موجب شده و در نهایت ما را با شخصیت هایى دلزده و از پاى افتاده روبه رو مى کند. شمیم بهار در سال هاى دهه چهل با این حرکت که به خوانشى مدرن منتهى مى شود خود و ادبیاتش را در اقلیت قرار مى دهد، به این نحو که علاوه بر اقلیت، آدم هاى وى در جامعه درون متنى وى نیز دچار همین نکته و گرایش مى شوند. از این منظر دو مولفه مهم قابل طرح است؛ اول اینکه بهار به عنوان نویسنده اى مستقل مى تواند یکى از معدود ترین حرکت هاى آوانگارد (و نه آنارشیستى) تاریخ ادبیات داستانى ایران را انجام دهد. این روند علاوه بر نوآورى وى در فرم و تجربه ساختار ها و شخصیت هایى خاص و متفاوت داراى یک تفکر آوانگارد مدرن نیز هست. به این معنا که بهار با سرپیچى و دور شدن از داستان رئالیستى مرسوم به سمت نوشتن از تردید هایى مى رود که در برخى اوقات از بهترین نمونه هاى داستان فراواقعى ایران هستند. مولفه فراواقعیت در اینجا معناى ضدیت با واقعیت را ندارد، بلکه به معناى کنار گذارده شدن عینى نمایى و تکرار واقعیت هاى تصویرى و دیدارى اى است که در داستان ایرانى محور اصلى روایت را تشکیل مى دادند. درک او از معناى سوررئالیسم در همین بحث مستتر است که ذهن قوت و جایگاه دوچندانى یافته و بر روابط روزمره انسانى غالب مى شود. چنین روندى با داستان هاى شمیم بهار آغاز مى شود و به دلیلى که مى توان آن را اقلیت آدم هاى وى دانست، گسترش نمى یابد.دومین مولفه این بحث را باید به کوشش بهار براى جریان ساز شدن این حرکت آوانگارد اختصاص داد. داستان هاى وى در جریان تسلسل روایى و نوبت چاپ نه تنها تکمیل کننده همدیگر هستند، بلکه موجب مى شوند تا با در کنار هم قرار گرفتن فرم پنهان، رمان مدرن را نیز تشکیل بدهند. این مولفه باعث مى شود تا تکرار شخصیت ها و بازنمایى چهره ها و جایگاه هاى مختلف ایشان یک «منش» داستانى مشخص را به وجود آورد. این حرکت نیز در دوران خود بسیار آوانگارد است. زیرا جریان اصلى ادبیات ایران «موضوع» و یا «مفاهیم» موجود در مجموعه نوشته ها را به عنوان منش و یا سبک مى انگاشت، در حالى که بهار علاوه بر این نکته تکرار شخصیت ها در موقعیت هاى ذهنى متفاوت را نیز سرلوحه جهان داستانى اش قرار داد. این تکرار از نظر زمانى و جایگاه تاریخى اهمیت پیدا نمى کند، بلکه به واسطه تسلسل نام برده و تکمیل آدم ها از زاویه هاى متفاوت شکل مى گیرد. جهان داستانى شمیم بهار میراث مهمى در شناخت داستان نویسى مدرن ایران است. فضا هاى متفاوت و نو در آثار وى و همچنین گرایش هاى زبانى وى چنان پیشنهاد هایى را ارائه کرد که وى را با همین چند اثر در میان نویسندگان این چند دهه در جایگاه ممتازى قرار مى دهد.

......................................

زندگی همینه یه روز خاک زیره پاته...
یه روزم میرسه که سر تا پات زیره خاکه....