پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

یادداشتی برای نمایش«خدا درآلتونا حرف می زند»
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩  

زنده باد شکست ...

یادداشتی برای نمایش«خدا درآلتونا حرف می زند»

بهزاد فراهانی و حمید رضا هدایتی

 

نمایش خدا در آلتونا حرف می زند را بطور کاملا اتفاقی با یکی از دوستان خوبم اواخر اردیبهشت ماه به تماشا نشستم . اینکه می گویم اتفاقی یعنی اینکه قرار بود تئاتر دیگری را ببینیم که میسر نشد و چه خوب که این تئاتر را دیدم .

الان که این متن منتشر می شود به گمانم دیگر اجرا نداشته باشد . نمایش با متنی ایرانی و در لوکیشنی خارج از ایران .

در ابتدای ورود به جایگاه تماشاگران روی پرده با تصویر حرکت در مسیر ریل مواجه می شویم . انگاری که جای لوکوموتیو ران نشسته ایم و روی این تصویر متحرک تصویر یک ساعت که روی دوازده و سی سه دقیقه متوقف مانده را می بینیم . تا زمان استقرار تماشاگران در جای خود این صحنه را شاهدیم تا ماجرا شروع شود .

بقیه نوشته را از ادامه مطلب بخوانید .


.نمایش با صحنه رهسپار کردن پیرمردی توسط همسرش به مسافرت آغاز می شود . پیرزن آخرین توصیه ها را قبل از سفر به همسرش می کند و او در حالی که ایستاده و شاهنامه بزرگی زیر بقل دارد بی توجه به حرف های او –انگاری- به گوشه ای خیره نگاه می کند. وقت رفتن همسرش به او می گوید :« اگر خواستی می تونی اونجا بمونی . »

این جمله همسر در حقیقت تمام فضایی آن خداحافظی عاشقانه را –مثلا- واژگونه و مقلوبه می کند.

ظاهرا پیرمرد برای دیدن پسرش به آلمان می رود .جایی که چندین سال است پسرش را فرستاده و در این مدت او را ندیده است .

این صحنه شروع و پرده های متعدد دیگری از این صحنه رهسپار شدن اولیه پیرمرد را در طول تئاتر و جابه جا که پیرمرد در خود فرو می رود با تغییرات و افزایش و کاهش جملاتی می بینیم .

 

رسیدن

پدر به محل زندگی پسر می رسد اما او آنجا نیست . از اینجا به بعد را دوستان پسر روایت می کنند که هر کدام از جایی از کشور هستند و در آلمان مشغول تحصیل هستند . دوستان و مرافقان حکایت جستجو برای یافتن پسر را به تدریج بازگو می کنند .

روایت ها کمی تو در تو و بدون رعایت ترتیب و توالی زمانی صحیح چیده شده است و در طول نمایش تماشاگر می باید صحنه ها و پرده ها را در ذهن خود مرتب کند تا در نهایت به آنچه در کنه داستان بود برسد .

 

ماجرا

ظاهرا مهمترین بخش های این تئاتر بخش های مکالمات دو نفره پدر و پسر است .

البته به نظر من بخش هایی که پیرمرد در خاطراتش به یاد پدر خودش و مکالمات با او می افتد نیز بسیار زیبا و جاندار از کار درآمده بود .

پدر در این صحنه ها با یادآوری خاطرات پدرش در کودکی از آگاه بودن نسبت به وجود معشوقه پدرش به تماشاگر خبر می دهد و آن را به عنوان یک راز تلقی می کند ،این دقیقا چیزی است که ظاهرا پسر خودش نیز با آن روبرو است . ظاهرا پسر از قضیه معشوقه پدر مطلع است .او بارها و بارها از او راز ساعت مچی و توقفش در ساعت دوازده و سی و سه دقیقه را می پرسد تا حقیقت را از زبان پدر بشنود و پدر همیشه از گفتنش طفره می رود . به این راز باید افزود راز لنگه کفشی آبی رنگ را که پدر در برخی صحنه ها که تنهاست در آن می می خورد .

و جا به جا شاهد حضور زن زنگاری  با لباس آبی و کفش هایی تا به تا(یکی آبی و دیگری قرمز) هستیم که با گفتن جملاتی اطلاعاتمان را در باره این بخش از شخصیت پیرمرد بیشتر می کند .

پدر که به صورت نمادین همیشه شاهنامه فرودسی را به همراه دارد،از خواندن حکایت هایش بی اختیار به وجد می آید و در ذهنش صحنه پسر کشی را در تراژدی رستم و سهراب را بازسازی می کند در نگاهی به کودکی از ترس همیشگی از پدر و ترکه های خیسی که از او خورده صحبت می کند .درجابه جای دیالوگ های ذهنیش با پدر با احترام و ادب با او سخن می گوید و این یعنی اینکه هیچ گاه نسبت به پدرش کوتاهی و بی احترامی نکرده است اما در مقابل بارها از طرف او تنبیه شده است . در مقابل اما در برابر پسر خود شاهد ناملایمات وبی مهری می شود .این ناملایمات را با اوضاع روزگار و وضعیتش در اجتماع و درنهایت با تاریخ پیوند می دهد تا به این یقین برسد که عصر پسر کشی پایان گرفته است و حالا شروع عصر پدرکشی است و این اوست که از هر دوسو یعنی از جانب پدر و پسرش هردو قربانی بوده و تنبیه شده است .

به این ترتیب محمد ابراهیمیان نویسنده متن (که صدای نازنیننش را در رادیو پیام همیشه دوست داشتم و دوست می دارم )با نقب زدن در تاریخ و روایت رستم و سهراب خواسته است واژگونی معانی و مفاهیم را در هزاره اخیر به تصویر کشد .آنجایی که تمام حقایق مقلوبه می شود و پارادوکس یا تناقض نما خیلی راحت پذیرفته و حتی عادی می شود .

ابراهیمیان در این تئاتر به نظرم به صورت عامدانه نقش سایه را بازی می کند . سایه در حقیقت همان وجدان بیدار پیرمرد است که در این آخرین روزها به صورتی بی اختیار خود را نشان می دهد و  او را همراهی می کند و جابه جا جملاتی را که در ذهن پیرمرد می چرخد یا در محدوده خیال پیرمرد می تواند بگنجد را به زبان می آورد .

داستان و روایت پر از فلاش بک های ذهنی پدر است . زمانی که گذشته را مرور می کند ،زمانی که گفته های همسرش را چندین بار به هنگام شروع مسافرت به یاد می آورد و زمانی که در حال خواندن شاهنامه اش صحنه های نبرده رستم و سهراب را در ذهنش تصویر می کند .

 

شکست

«زنده باد شکست ....خوشحالی پیروزی کوچیکه فقط چند دقیقه است اما غم یک شکست ممکنه هفتصد سال طول بکشه .....»

این جملات را پیرمرد قبل از بالا بردن جام در مکالمه با پسرش بر زبان می آورد .

بدین ترتیب رسما می پذیرد که در تمام این سال ها جز در مسیر شکست قدم بر نداشته است .

فعال سیاسی سابق که عمری را در روزنامه نگاری گذرانده در پس تغییر اوضاع برخلاف هم مسلکانش ماندن در کشور را به رفتن ترجیح داده و در مقابل تلاش کرده پسرش را برای تحصیل به خارج از کشور بفرستد و با هر بدبختی او را در نوجوانی به آن سو رهسپار کرده تا شاید او بتواند شکست هایش را جبران کند .

پسر اما در مکالماتش از این ترک برای کسب موفقیت اجباری گله می کند و به تلخی از پدر و حضورش استقبال می کند تا آنجا که مرگ خودخواسته پدر را تسریع می کند .

و پیرمرد در یک گردش تسلسلی بعد از اینکه با دوست و رفیق مبارز قدیمیش مواجه می شود و سرنوشتش را می بیند و بعد از رد و بدل شدن دیالوگهایی که نظیر آن را بارها در فیلم ها و کتابهایی درباره نسل مبارزان چپ سوخته این مرز و بوم زیاد دیده ایم یا خوانده این به وقت بازگشت از دیدن دوستش در شهر کلن شیاد  در جایی به نام ایستگاه آلتونا که ظاهرا باید واجد معنایی مفهومی در ذهن نویسنده باشد(مثلا موقعیت یا لوکیشنی خاص برای یک نویسنده یا فیلسوف) می میرد یا تصمیم به مردن می گیرد یا از مرگ استقبال می کند . در صحنه مرگ پیرزن و حضور پلیس متوجه راز متوقف ماندن ساعت پیرمرد در ساعت 12 و 33دقیقه می شویم و ساعت این بار با کوکی که نزد زن زنگاری است کوک می شود و به حرکت می افتد و این شاید یعنی اینکه زندگی دوباره به جریان می افتد تنها با این تفاوت که یک پیرمرد شکست خورده را از جریان خودش حذف کرده !

 

درباره سبک نمایشنامه

 نمایش "خدا در آلتونا حرف می‌زند" را می‌توان نمونه‌ای از دسته تئاتر اکسپرسیونیستی  اجتماعی دانست؛ نمایشنامه در میان رئالیسم و اکسپرسیونیسم سرگردان است

ظاهرا نمایشنامه چاپ شده، با صحنه‌های کابوس‌واری از تنبورزنی و قالی‌بافی آغاز می‌شود که همه در دراماتورژی کارگردان حذف شده‌اند به این ترتیب  بخش مهمی از فضای اکسپرسیونیستیِ پیشنهادی متن، در اجرا کنار گذاشته شده ولی از سوی دیگر، با اضافه کردن و شکستن رویاها و کابوس‌ها در ذهن پدر و آوازهای جمعی، که عناصری اکسپرسیونیستی محسوب می‌شوند، به رویاگونگی اثر دامن زده شده است.

 

صحبت های نویسنده

ابراهیمیان با اشاره به این جمله معروف هنریک ایپسن: «تنهاترین انسان‌ها، پر قدرت‌ترین انسان‌ها هستند.» به موضوع تنهایی در نمایشنامه خود اشاره می کند و می گوید: «در این اثر بر تنهایی انسان‌ها بسیار تأکید شده و این غربت و تنهایی بیشتر در درون انسان‌ها صورت می‌گیرد.»

به عقیده این نویسنده، آنچه این اثر را تراژدی کرده، صحنه آغاز و پایان اجرا است که در هر دو افراد مختلف از مرگ یک انسان صحبت می‌کنند. او در این‌باره نظر جالبی دارد: «در همه تراژدی‌ها مرگ همه‌جانبه یک انسان نشان داده می‌شود و در این نمایش ما نیز شاهد مرگ تدریجی پدر هستیم. کسی که یک عمر در انتظار رسیدن به معشوق است و در پایان می‌بینیم او با مرگ به معشوق واقعی (خدا) می‌رسد. این نگاه یک نگاه کاملا شرقی به موضوع مرگ و زندگی است.»

ابراهیمیان معتقد است نقد خویشتن، جسارت و شجاعت می‌خواهد واین نمایش انتقادی از خود است بنابراین شخصیت پدر به راحتی توسط پسر زیر سوال می‌رود و پدر خود به نقد اشتباهاتش می‌پردازد.

 

صحبت های کارگردان

دکتر مسعود دلخواه کارگردان این نمایش می گوید:  نمایشنامه «خدا در آلتونا حرف می‌زند» نوشته محمد ابراهیمیان در ظاهر متنی ساده است اما دارای مفاهیم عمیق تاریخی و قابل فهم است مضمون ظاهری این اثر دربارۀ  پدری است که پس از گذشت 15 سال به دیدار پسر خود در ایستگاه قطار در آلتونای آلمان می‌رود و به دلیل تفاوت‌هایی که در رفتار این پسر ایجاد شده خیلی سخت با او ارتباط پیدا می‌کند و پسر به طور نا آگاهانه باعث رنجشش پدر می‌شودو در ادامه این نمایش به نوعی به مقایسه داستان پسر کشی شاهنامه و پدر کشی در این نمایش می‌پردازیماین نمایش به بیان فرهنگ‌های متفاوت و تضاد‌ میان آن‌ها می‌پردازد.

 

حرف آخر

«ما ملتی همیشه در هراسیم ....»

این یکی از تاثیرگذارترین جملات پیرمرد در گفتگو با دوستش بود .

 

++++++++++++

شناسنامه «خدا درآلتونا حرف می زند »

مدت زمان اجرا :110دقیقه

زمان و مکان اجرا:ساعت 45/19-فروردین و اردیبهشت 89-سالن قشقایی تئاتر شهر

نویسنده و مشاور کارگردان  :محمد ابراهیمیان

دراماتورژ،کارگردان:مسعود دلخواه

بازیگران:بهزاد فراهانی /محبوبه بیات /کاظم بلوچی /حمیدرضا هدایتی/محمد ابراهیمیان/سودابه گودرزی /بیژن زرین/محسن بابایی/مانی قاجار/مجتبی مظفری /ارشیا زرین /میثم مطهری/سارا علیا/افسون دلخواه /نعیم بذرکار/حسین طاووسیان/داریوش رضائی/حسین طاووسیان /آزاد گرجی/مسعود دلخواه و با صدای بهروز رضوی