پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

کاشکی ...کاشکی ...کاشکی
ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩  

کاشکی ...کاشکی ...کاشکی

 

1-حسرت چگونه مردن

دکتر ساعدی‌ که‌ اهل‌ تبریز بود،در روزهای پایانی عمرش در پاریس ، هر گاه‌ که‌ «بایاتی‌»های‌آذربایجان‌ را، که‌ سخت‌ دوست‌ داشت‌، می‌خواند، به‌ مرگ‌ در غربت‌ می‌اندیشید و در وصف‌ حال‌ خودواژه‌ها را این گونه جابجا می‌کرد :

"آی‌ اوجا داغلار

کلگه‌ لی‌ باغلار

من‌ غریب‌ اولسم‌،

منه‌ کیم‌ آغلار؟"

 

ترجمه :

ای کوه های بلند

ای باغ های پرسایه

اگر غریب بمیرم

چه کسی برایم خواهد گریست

 

و البته این‌چند سطر هم  ورد زبانش‌ بودند:

"آچیق‌ گوی‌ پنجره‌ نی‌

گزوم‌ گر سون‌ گلنی‌

نجه‌ قبره‌ گو یالارـ

عشق‌اوسته‌ اوکنی‌."

 

ترجمه :

باز بگذار پنجره‌ را  تا ببینم‌

گذرنده‌ را

چگونه‌در قبر خواهند گذاشت‌،

این‌ کشته‌ی‌ عشق‌ را…

 

2-حسرت دیدار

کاش می شد نمیرم و دکتر شفیعی کدکنی را از نزدیک ببینم .اینجا یا هرکجای دنیا :

"همه‌ ایوان‌ و صحن‌ خانه‌ خاموش‌

همه‌ دیوارها در هم‌ شکسته

‌ به‌ هرطاقش‌ تنیده‌ عنکبوتی‌

به‌ روی‌ سقف‌، گرد غم‌ نشسته‌

چنین‌ ویرانه‌ افتاده‌ ست‌ و بی‌ کس

‌خدایا این‌همان‌ کاشانه‌ ماست‌؟

درین‌ تنهایی‌ بی‌ آشنایش‌

مگر تصویری‌ از افسانه‌ ماست‌؟…

به‌ شب‌ اینجا چراغی‌نیست‌ روشن‌

 به‌ روز اینجا نمانده‌ های‌ و هویی‌

دریغا مانده‌ از آن‌ روزگاران‌، شکسته‌ بر کنار رف‌، سبویی

......"