پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

به بهانه تماشای هفت دقیقه تا پاییز / دونخ سیگار و محسن طنابنده
ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩  

آرزوی های دست یافتنی :

دونخ سیگار و محسن طنابنده

 

دوباره باید به مسئول کنترل بلیط اریکه ایرانیان جواب پس بدهم .

-بازم مثل همیشه تنها اومدی ؟

و جواب همیشگی که :«فیلم را باید تنها دید تا خوب فهمیدش .»

و او درحال پاره کردن بلیط لبخند همیشگی را تحویل دهد و بعد وارد لابی شوم و از پله ها به سالن برسم و باز مثل همیشه غلام افغانی را ببینم که پیشدستی می کند و سلام می دهد و من مثل همیشه غرق در افکار خودم متوجه سلامش نمی شوم و در سلام گفتن دوباره اش تازه سرم را بالا می آورم و از چانه و سبیل کلفتش به چشمان محجوب و خجالتی اش می رسم و لبخند به لبم می آید و با گرمی به او سلام می کنم و با هم دست می دهیم  .

داخل سالن می شوم . شماره صندلیم گوش(ردیف9صندلی9) است و جایی نامناسب . آرام و بی خیال ردیف اول قسمت وسط می نشینم . زنی به همراه دخترش به مسئول سالن می گوید که جایش نامناسب است و اجازه می خواهد که جایش را عوض کند . مسئول سالن به او می گوید :«خانم کمی تامل بفرمایید فیلم که شروع شد می تونید هرجا دوست داشتید بنشینید.»

بعد متوجه من می شود که در ردیف ویژه VIP نشسته ام و می گوید :« شما ؟»

و من نمی گذارم جمله اش تمام شود و خیلی جدی می گویم :« من مشغول تامل کردن هستم !!»

و اینجا غلام خودش را به او رسانده و از من درگوشش تعریف کرده و خدا می داند چه گفته که به من می گوید :«تامل لازم نیست قربان .هرجای سالن که دوست دارید بنشینید .خیلی خوش آمدید .»

بگذریم ....برای دیدن هفت دقیقه تا پاییز منتظرم می مانم ...کامل ِ حس و حالم را از ادامه مطلب بخوانید .


توضیح -  درباره «هفت دقیقه تا پاییز» مفصل خواهم نوشت . منتظر باشید

فیلم شروع می شود و آرام و تدریجی پیش می رود . حامد بهداد را این بار علیرضا امینی خوب کنترل کرده .حاشیه نمی رود و بی خودی کادر را درگیر خودش نمی کند ،حرکات اضافی و میمیک های غیر ذائد صورت و بدن هم زیاد ندارد ، و هدیه تهرانی انگاری سکاندار کادر است اگر کادرهای متحرک را به کشتی تشبیه کنیم و همه چیز در کنترلش و محسن طنابنده بازی زیبا و جانداری می کند تماشایی و جایزه را حلال و به حق می برد البته و فقط ضلع چهارم این مربع کمی می لنگد :خاطره اسدی.

از هدیه تهرانی بگویم ،هرچند در یکی دو پلان ضعف هایی در بازیش دیدم که آنهم به دلیل این بود که با خصوصیت ذاتی او هماهنگ نبوده و بنا به فیلمنامه یا اصرار کارگردان راضی شده (عشوه برای همسر به خاطر رفتن به شمال و..) و یک چیز دیگر را برای اولین بار من کشف کردم که البته قبل از من حتما طنابنده کشف کرده . اینکه چرا هدیه تهرانی با آن صورت سنگی و یخ و حالات و رفتار سرد و بیشتر مردانه از نظر مردان این قدر جلب توجه می کند و دوست داشتنی است و در خیلی موارد ایده آل ؟

طنابنده پاسخ این سئوال را با نقش میترا به شما می دهد :

« او زنی است که مرد گمان می کند با اطمینان و یقین کامل می تواند همه چیزش را به او بسپارد و با بودن او به خیلی چیزها فکر نکند.بهای داشتن چنین گوهری همان ایرادها است که از او می گیرند که صورت سنگی است و روح ندارد وچه و چه ... من و یاد آن روای نازنین می افتم که در وصف او گفته بود :روح ندارد و به زور یک لبخند خشک می زند، بابا لامصبا نمی بینید این چشم ها را که از هر لبی شیرین تر می خنددند به وقت خنده !!!!! »

بعد از آن اتفاق غم انگیز و بغض فیلم داشت باورم می شد که به تماشای یک ملودرام معمولی و جانسوز نشسته ام که در یک لحظه ورق برگشت . محسن طنابنده که علاوه بر بازگیر بودن،فیلمنامه نویس کار نیز بوده در جایی در آخر قصه ناگهان خود را از داستان بیرون می کشد و به حاشیه می راند تا دو ابر قهرمانی داستانش به خوبی خودنمایی کنند و در جایی که انتظارش را نداریم شاه سکانس فیلم را بازی کنند .

حامد بهداد(فرهاد)با هدیه تهرانی(میترا)در جلوی در مکالمه ای دارند . یک صحنه قبل تر طنابنده فیلمنامه نویس و بازگر خود را از ماجرا حذف کرده است و بالا رفته است .

بین میترا وفرهاد گفتگویی در می گیرد که ما نمی شنویم و بعد به درخواست میترا فرهاد بالا می آید و جلوی درب آپارتمان صحنه هایی پر از کات و اتصال و آشفتگی با جمله های خورده و قطع و وصل شده فرهاد و میترا را می بینیم که این هم لابد تدبیری بوده برای آنکه در این قطع شدن ها ما خود حدس بزنیم ناشنیده هایمان را .تازه می فهمم ماجرا چیست و اگر تا به حال برای مرگ کودک بغض کرده ام  از اینجا به بعد برای این دو ابر قهرمان قصه بی اختیار گریه می کنم . به پهنای تمام صورتم .و بهترین جمله فیلم آنجا که میترا به فرهاد اصرار می کند برای تولد سارا به داخل خانه بیاید . فرهاد ناگهان جا می خورد و به هم می ریزد و در مقابل ادامه اصرار میترا برای اینکه آرامش کند می گوید :«باشه عزیزم...حله !!!»

و این یعنی دو دردمند به احترام دردی که در دل دارند برای دقایقی (شاید 7دقیقه)سکوت خواهند کرد و درد را فراموش .

همیشه فکر می کردم دردهای خیلی از ما  در زندگی زیاد است که هست .دردهایی از جنس  پیرمرد مارگیر(فرامرز قریبیان) تو فیلم رقص در غبار ساخته اصغر فرهادی که باید در خلوت با آنها عشق بازی کرد ،آنجا که شب ها مارگیر سر به بیابان سرد می گذاشت و پشت خودرو واگنش با خود خلوت می کرد و بعد از بدمستی فراوان به موسیقی گوش می داد و هر شب درب واگن را باز می کرد و از ماشین بیرون می آمد و در محدوده روشن شده از نور ماشین روی زمین می افتاد و بعد با مدد از همین یک ذره نور باز می گشت برا ی خوابیدن و روز دوباره را آغاز کردن ...

اما حالا فهمیدم دردهایی دردناک تر ا نیز هست و از این سو تحمل یک امشب شاید برایم آسان تر باشد .

آدم اصلا دلش نمی خواهد جای میترا یا فرهاد باشد و به همین خاطره بود  از این که برای دردشان اشک ریختم و شکستم . وقت پایان فیلم و موقع خروج از سالن دو چیز از ذهنم گذشت : دو نخ سیگار لازم بود و درفاصله این دو یک تماس با محسن !!

«قوطی سیگار بی مصرف توی ماشین حتما روزی به کار می آید .»

 این را دوستی که جعبه سیگارش را ماه ها پیش توی کنسول جا گذاشته بود گفته بود و امشب به نظرم آن موقع بود .

سیگار اول را که گیراندم تلفن زدم به محسن طنابنده . در یک جمع شلوغ بود و ابتدا به خاطرم نیاورد و بعد هم احتمالا به سختی مرا می خواست به یاد بیاورد و کلی عذرخواهی می کرد به خاطر حافظه ضعیفش که گفتم :

«محسن جان ول کن این حرف ها رو .فقط زنگ زدم ازت تشکر کنم به خاطر بازیت و به خاطر فیلمنامه شاهکارت . نه به عنوان یک روزنامه نگار ،نه به عنوان یک همکار و نه به عنوان یک منتقد که فقط به عنوان یک تماشاچی معمولی . همین و همین و گفتگو را می گذارم برای بعد . »

نمی دانم پشت تلفن چرا چند ثانیه ای سکوت می کند و بعد می گوید :

«قربون مرام و معرفتت . قربون فکرت . »

خیالم راحت شد . بعد از 5سال از آخرین باری که قرار بود در کاری یکی از نویسندگانی باشم که او سرپرست نویسندگانش بود و به دلایلی نشد ،برای اولین بار با او تماس گرفته بودم و عجیب آنکه در دسترس بود .

بماند ....

قوطی سیگار را باز می کنم برای تکمیل پروژه . جالبه ،فقط یک نخ دیگر دارد که تا چند لحظه دیگر در مقابل چشمان من سرش بر باد خواهد رفت که می رود . نمی دانم امشب اگر چیزی غیر از این دونخ سیگار یا صحبت کردن با محسن را می خواستم مستجاب می شد یا نه؟!!!!

 

 

توضیح -  درباره «هفت دقیقه تا پاییز» مفصل خواهم نوشت . منتظر باشید