پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

داستان /شور و شیرین،آرزوها
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩  

شاید فصل آخر

شیرین و شور ، آرزوها

 

تو شیخ بهایی سوارش کردم. می خواستیم بریم خونه یکی از دوستان قدیمی تو شهرزیبا. زنگ در خونه رو که زدم گفت :«بیا تو الان حاضر می شم. »

از پشت آیفون بهش گفتم:«نه همینجا خوبه منتظرت می مونم.»

زیاد معطلم نذاشت . سریع حاضر شد و اومد . در رو که قفل کرد ، سوار شدیم و راه افتادیم. از شیخ بهایی انداختیم تو ملاصدرا که بیفتیم تو چمران جنوب و بعدش هم حکیم غرب و بعدشم مستقیم بکوبیم تا شهرزیبا .

آخر ملاصدرا که رسیدم گفت: «از یه جایی برو که یه قنادی داشته باشه . می خوام یه جعبه شیرینی بخرم. دوست ندارم دست خالی برم خونه شون.»

بهش گفتم: «باشه. ولی طرف خونه اونا قنادی خوب نیست یا حداقل من بلد نیستم بهتره مسیر رو عوض کنیم. یه قنادی خوب سراغ دارم.»

راهنمای راست رو زدم و انداختم تو چمران شمال و تا خروجی نیایش شرق روندم. تا سر نیایش سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت.

ضبط رو روشن کرده بودم و صدای آرام و ملایم موسیقی متن "شیندلر لیست " اونو برده بود تویه حال و هوای دیگه ، سر نیایش از حال و هوایی که توش بود بیرون اومد پرسید :« داریم کجا می ریم؟ »

گفتم: «داریم می ریم سعادت آباد اونجا یه قنادی خوب می شناسم.»

حالا انداخته ام توی نیایش شرق. نگاهی به دو طرف اتوبان می اندازد. سرش روخم می کنه تا بتونه از پنجره دو طرف رو ببینه و بعد با تعجب می گه: «چه آباد شده این طرف ها. خیلی وقته این ورها نیومده بودم.»

خروجی میدان کاج رو که از دور می بینم ،راهنمای راست رو می زنم و آرام و آهسته می پیچم. به میدان که نزدیک می شدیم نوبت به آهنگ کوهن رسیده . با صدای هم خوانان کوهن تو آهنگ Dance me to the end of love هم آواز شده بود: لا لا لا لا .....لا لا لا لا

یهو صدای ضبط را کم کرد و گفت :« این میدون کاجه؟! »

« آره. »

« وای خدای من می دونی چند ساله این میدون رو ندیدم؟ »

بعد کمی آروم تر جوری که شور و اشتیاقش رو پنهون کنه گفت :«می دونی اولین بار که می خواستم رانندگی یاد بگیرم یواشکی ماشین بابا رو بر می داشتم و با دوستم می اومدم این طرف ها واسه تمرین. اون موقع ها اینجا خیلی خلوت بود . حالا هم آباد شده و هم شلوغ.»

دوباره سکوت کرد و با آهنگ هم آواز شد. هیچی نمی گفتم .دوست داشتم تو حال خودش باشه و اگر دوست داشت حرف بزنه . به میدون که رسیدم سمت چپ پیچیدم و مستقیم به سمت میدون شهرداری روندم.

دور میدون شهرداری یه گوشه ای جای پارک پیدا کردم و ماشین رو پارک کردم. نگاهی به من کرد و پرسید :« برای چی وایستادی؟»

 لبخندی زدم و گفتم: «مگه شیرینی نمی خواستی؟ خوب آوردمت تا از یک قنادی خوب  شیرینی بگیری.»

 و بعد با اشاره تابلوی قنادی لادن رو بهش نشون دادم.

تا اون موقع اصلا یادش رفته بود برای چی مسیرمون رو عوض کرده بودیم و اصلا چرا اینجا آمده ایم. من فکر می کنم شاید اصلا یادش رفته بود قراره کجا بریم و و اسه چی اصلا بیرون اومدیم . یه چورایی انگاری گیج می زد .مثل همیشه .تو این یه مورد هیچ فرقی به قبلترها نکرده بود .

در ماشین رو باز کردم تا پیاده شم. دستم را گرفت و گفت :« نه . تو پیاده نشو . خودم می خرم .»

«آخه تو اینجا رو خوب نمی شناسی . بزار من می گیرم و میام.»

«نه خودم باید پولش رو حساب کنم.»

در کیفش را باز کرد و با حالتی عجولانه کیف باز شده را سمت من گرفت و گفت : «نیگا کن پول ایرانی هم دارم. »

سرم روخم کردم به سمت کیفش و محتویات کیفش را خوب دید زدم. یک دسته اسکناس ایرانی، یک کیف آرایش کوچیک، یک عطر، یک سوهان ناخن و یک دستکش، دستم را کردم توی کیف تا ببینم زیر این چیزهایی که می بینم چیه.  پشت دستم زد و گفت : «دیگه قرار نشد فضولی کنی ها!!»

خندیدم .دستم را پس کشیدم و گفتم : «حالا از شوخی گذشته . یه دقیقه بشین الان می خرم میام.»

 ناراحت شد. کیفش رو بست و در ماشین رو باز کرد و پیاده شد. یک لحظه جا خوردم سریع از ماشین پیاده شدم و در حالی که از ماشین دور می شدم کلید قفل مرکزی را زدم .

پشت سرش وارد قنادی شدم. نگاهی به ویترین شیرینی ها انداخت و بعد به پشت سرش. مطمئن بود که من پشت سرش میام . لبخندی به من زد .

«حالا به نظر تو چی بخرم؟از کدوم مدل انتخاب کنم؟»

« نمی دونم . هر چی تو دوست داری؟»

«خوب با هم دیگه نظر می دیم. نصف جعبه رو تو بگو نصفش رو من. باشه؟»

« قبوله!»

نگاهی سریع به ویترین ها انداخت و شیرینی زبان رو انتخاب کرد و از مسئول ویترین خواست که نصف جعبه را براش پر کنه.

« خوب حالا نوبت توئه.»

 نگاه کردم و خیلی سریع دست گذاشتم روی شیرینی خاصی که شبیه شیرینی یزدی بود و «این خوبه!»

«شیرینی"مافین" انتخاب کردی؟ »

«این که همون کیک یزدیه .»

«ما اونجا بهش می گیم"مافین" به نظر من زیاد خوشمزه نیست ولی خوب انتخاب توئه. قبلا توافق کرده بودیم دیگه.»

رو به کارمندی که با جعبه شیرینی تا نیمه پر شده به ما نگاه می کرد و تا این لحظه مکالمه بین ما را گوش داده بود ،کرد و گفت :« آقا بقیه جعبه رو "مافین" بچین.»

جعبه شیرینی که پر شد روی ترازو رفت و بعد قبضی به دستش دادند. کیفش رودر آورد و خواست پولش رو بده. سریع فیش رو ازش گرفتم و گفتم :«بده به من ، باید بریم صندوق حساب کنیم.»

با یک عکس العمل سریع فیش را از چنگم در آورد .

« بده من ، صندوق کجاست؟»

لبخندی زدم و صندوق را نشونش دادم . جلوتر از من به سمت صندوق رفت. کیفش رو باز کرد و اسکناس های به قول خودش ایرونی رو بیرون آورد و خیلی با دقت قبل از اینکه نوبتش شود به اندازه ای که توی قبض نوشته شده بود پول جدا کرد و منتظر ماند تا نوبتش بشه. قبض رو که پرداخت ،شیرینی رو گرفتیم و از قنادی بیرون آمدیم.

قدم زنان تا ماشین گپ زدیم.صحبت میوه شد. پرسیدم : «تو چه میوه ای رو دوست داری؟» «یادت رفته. تو چی؟»

»اول من پرسیدم ولی خوب مثل اینکه تو هم یادت رفته . من سیب رو دوست دارم .»

خندید .

«برای یادآوری من عاشق شاتوت هستم. همین الان که حرفش شد دهنم آب افتاد.»

 خندیدم.

« جدی می گی؟!»

«خوب آره . مگه خنده داره؟!»

« نه. بشین بریم.»

دو تایی سوار شدیم . به سمت میدان بوستان روندم و دور میدون به سمت راست پیچیدم و نزدیک خروجی فرحزاد پایین که رسیدم ،راهنمای سمت چپ رو زدم و پیچیدم.

تانزدیک رستوران درویش رفتم وجلوی درویش متوقف شدم. 10 صبح بود و پرنده پر نمی زد. از ماشین پیاده شدم. با تعجب به من نگاه کرد.

«کجا می ری؟»

« یه لحظه صبر کن .»

به سمت "رستوران شنزار" رفتم .درش بسته بود . کارگرها روی تخت های حیاط خوابیده بودند. دستم رو انداختم پشت میله ها و قفل رو باز کردم و داخل شدم. یکی از کارگرها که بیدار بود و با موبایلش بازی می کرد تا منو دید بلند شد و سلام کرد.

جواب سلامش رو دادم.

« لطیف نیست؟!»

«نه شب ها میاد سر کار .»

« از اون شاتوت های رسیده اش می خوام. »

«الان براتون میارم.»

سریع خودش رو به سمت یخچال رسوند و از یخچال یک سطل شاتوت رسیده رو بیرون آورد و به دست من داد. سطل رو گرفتم و از او خداحافظی کردم و از رستوران خارج شدم و بعد در رو پشت سرم بستم و به سمت ماشین رفتم و در ماشین را باز کردم و با سطل پشت رُل نشستم.

با تعجب به من نگاه کرد .

« این چیه؟»

«مگه دهنت آب نیفتاده بود. بفرما اینم شاتوت اصل فرحزادی!»

«شاتوت تو این فصل. اصلا باورم نمی شه . فکر کنم دیگه وقت شاتوت گذشته باشه.»

«خدا بهت یه فرصت دوباره داده . می تونی شاتوت تازه رو تو این فصل بخوری و لذت ببری . بفرما.»

دستش رو توی سطل کرد و یک شاتوت برداشت و خورد . انگشت شست و اشاره اش قرمز شده بود. بدون معطلی چند تا شاتوت رو پشت سر هم خورد.

نگاهی به من کرد و خندید و گفت : «خوب بعد از اینجا کجا می خواهیم بریم؟»

«دیگه این دفعه مستقیم می ریم همونجا که قرار بود بریم.»

ماشین رو روشن کردم و دور زدم و به سمت میدان بوستان برگشتم. در حالیکه شاتوت می خورد گفت : «خدا انگاری قرار بود امروز یه آرزوی منو برآورده کنه. اگه می دونستم قرار اینجوری بشه ،اگه دست خودم بود ،اگه حق انتخاب داشتم ،خیلی چیزها بود که می تونستم بخوام ازش برآورده کنه.چه می دونم  مثلا می تونستم بگم جوونیم رو بهم برگردونه . می تونستم بهش بگم فرصتی بده تا اشتباهاتم رو جبران کنم. می تونستم جلوی تصمیم های اشتباهم رو بگیرم اینا یعنی همون چیزهایی که هر کسی تو زندگی آرزو داره .»

بغض گلوش رو گرفته بود. شاتوتی را که میان دهان و گلو گیر کرده بود پایین داد و سکوت کرد .نگاهش رو به سمت شیشه برگردوند تا نبینمش.

دستش رو روی سطل گذاشته بود. نزدیک میدان صنعت رسیده بودم. کنار خیابان نگه داشتم. دستش رو گرفتم و گفتم :« منو نیگاه کن. چرا اونور رو می بینی . اونجا به جز دیوار هیچی نیست. اقلا منو نیگاه کن. می تونی از شیشه طرف من همه چی رو خوب ببینی.»

با لبخندی زورکی ادامه دادم :«ببین خدا امروز می خواست یه آرزوت رو برآورده کنه. خوب باید خوشحال باشی. حالا چه فرقی می کنه خدا کدوم آرزوت رو برآورده کنه . به نظر من باید به شکرانه برآورده شدن آرزوت خوشحال باشی و لذت ببری. حالا یه تیکه از اون آرزوت رو بده ببینم چه مزه ایه؟!»

با دست دیگرش که تا به حال زیر چانه تکیه داده بود چشمانش را فشرد و اشک هایش را پاک کرد و از توی سطل یک شاتوت برداشت و به سمت دهنم نزدیک کرد. چشم هام رو بستم و دهنم را باز کردم.

 شاتوت رفت تو دهنم.

«به به ! چه خوشمزه بود. شیرین و شور!! شوریش بخاطر اشکات بود و شیرینی اش بخاطر اینکه آخر فصل شاتوت به آرزوت رسیدی، ولی خوب مهم اینه که بالاخره رسیدی.»

ماشین را گذاشتم توی دنده و حرکت کردم .

«کی پرواز می کنی؟!»

«فردا شب.»

«کی بر می گردی؟»

«نمی دونم . شاید برگردم . شایدم برنگردم.»

«سعی کن واسه فصل بعدی شاتوت حتما اینجا باشی.»

«باشه. بهش فکر می کنم.باید یه چیزهایی رو عوض کنم . دوباره دارم همه چیز رو از اول شروع می کنم . می بینی تقدیر منو ؟!»

افتادیم تو حکیم غرب .تا شهرزیبا چیزی نمونده بود.

 22/7/88 -تهران


کلمات کلیدی: