پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

داستان کوتاه /لیوان
ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩  

 لیوان

این لیوان ها را خیلی دوست داشت . از این لیوان ها بیرون گیر نمیارید . چه جوری ما گیر آوردیم ؟می دونید راستش لیوان خالی که نبود . توش عسل بود .تو سوپرمارکت که دید خوشش اومد . خوب منم واسش گرفتم . چند بار دیگه هم این کارو کردم تا بالاخره گفت دستم جور شد .

یه وقت فکر نکنید نمی خوام تو این لیوان ها به شما چایی بدم . چرا اتفاقا دلم می خواد . این لیوانا بهترین لیوان های این خونه است اما خوب دستمون دیگه جور نیست . همه اش شکست . حالا همین یک دونه مونده . منم می ترسم یه وقت این یکی یه وقت طوریش بشه . گذاشتمش تو دکور فقط بهش نگاه می کنم .

هان!عسلش ؟!راستش عسل ِِ توی لیوان ها خوب نبود . همشون رو ریختیم تو یک ظرف شیشه ای بزرگ . چند وقت بعد که رفتیم سراغش شکرک بسته بود.نمی دونم شاید هنوز تو کمد باشه . اون کمد بالایی رو می گم .نه ! اون یکی ....اره فکر کنم هموم .

......

 نه آقا ما به خاطر عسلش نخریدیم که . نه اون عسل خور بود ،نه من .گفتم بهتون که این لیوان ها دلش رو برده بود .

نه لطفا اصرار نکنید . خواهش می کنم تو همین فنجون ها چایی تون رو میل بفرمایید . نه لطفا به اون لیوان دست نزنید . خواهش می کنم! هیچ اثر انگشتی روش نمی تونید پیدا کنید . من هر شب تمیزش می کنم . همین پیش پای شما با دستمال تمیزش کردم . مطمئنم روش هیچ چیزی پیدا نمی کنید !

تو رو خدا همین یک لیوان واسم مونده !آقا لطفا مواظب باش . نشکنه یه وقت !


کلمات کلیدی: فرزاد حسنی