پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

تک گویی به گمان دیالوگ / مگه نه ؟!
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩  

مگه نه ؟!

 

همین چند وقت پیش بالاخره سریالی را که خیلی از آن تعریف می کردی ،دیدم . قسمت های آخر و لابد تاثیر گذارش بود . تو هم بودی دذر این صحنه های تاثیر گذار.البته با آن گریم مسخره و احمقانه که نمی دانم طراحش که بود و قرار بود تو را مثلا سی سال پیرتر نشان دهد و نداده بود ،همان بودی که بودی با کمی خط و مداد و چیزهای دیگر...راستی گریم یعنی این ؟!!!!

پریشب بازی همیشگی چرخاندن کانالها بود دوباره تو را بر صفحه تلوزیون دیدم . این بار تله فیلم بود . خوبه !فعال تر شده ای !

 چرخیدم و رد شدم تا نیمه های شب دوباره همان فیلم را از شبکه دیگری نشان داد وبا خود گفتم لابد حکمتی است .باید بنشینم و شیوه بازیت را خوب ببینم.  اینبار نشستم و این فیلم بی مزه و لوس را نگاه کردم .

چرا باید همچین فیلمی رو بازی کنی ؟

یادم نبود . یه بار قبل از اینکه این سئوال رو بپرسم به من گفته بودی :"خوب من شغلم اینه ..درآمد من از همین راهه . "

اون موقع هنوز قیافت برام نا آشنا بود . راستش قبل از اینکه بانو معرفیت کنه هنوز تو هیچ پرده و قابی ندیده بودمت اما حالا این چند وقته مدام می بینمت.

راستی گفته بودی از سریال های روتین زیاد خوشت نمیاد و شنیدم که اخیرا مشغول بازی در روتینی برای ماه رمضان هستی . کارگردانش را دوست دارم و امیدوارم کارخوبی شود .به هر حال کارگردان نیز اعتقادی مثل تو دارد :

این شغل ماست !

بگذریم ...خودت چطوری ؟ تمام کارها روی زمین ماند ...بخشی به خاطر باران و بخشی به خاطر آفیش های بی وقت و بدون برنامه و طولانی شدن ضبط ها ...بماند ... حساب من با تو جمعا یک پاراگراف بود که ماند ...این طلب (اگر اسمش را بگذاریم طلب) هم فدای هنر....فدای یک تار موی مادربزرگ نازنینت !

و اگر کارت تبریک قرار بود برایت بفرستم می نوشتم :

به امید روزی که تو نقش را انتخاب کنی و نه نقش تو را ....شاید به زودی دیدمت ...البته اگر تهران بودی و به آمریکای شمالی نپریدی .... کمکم داره باورم میشه این تهرون خیلی کوچیکه ....نمی دونم شهردوم زندگیت تو اون سر دنیا هم به کوچیکی تهرون ماست یا نه ؟من که نرفتم تا حالا .....اما به هر حال این تهروم ما توش بلا روزگالریه ولی می گذره به هر حال  ...مگه نه ؟!...

تو تهرون ما یه روزگار خاصیه ....روزگاری که بی خودی و الکی سفتیم و سختیم و به هیچ عنوان از این اصول سیمانی کوتاه نمی آییم . مگه نه ؟!


کلمات کلیدی: