پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

ناگفته هایی درباره هُمای
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩  

ناگفته هایی درباره هُمای

 

هُمای را حتما همه شما می شناسید و صدای حیرت انگیز و جادویی اش را شنیده اید . صدایی که به هیچ کس شبیه نیست و نوید حضور خواننده ای بزرگ را درعرصه موسیقی سنتی می دهد . کسی که «شهداد روحانی» رهبری ارکسترش را برعهده می گیرد و در تمام طول سال درسراسر جهان کنسرت های متعددی را برگزار می کند . همین اخیرا تور دور آمریکا را به پایان رسانده .

نام حقیقیش «سعید جعفرزاده احمد سرگورایی» است و نام هنریش «پرواز همای» .سبک و سیاق کاریش در انتخاب شعر و ترانه و موسیقی و راه اندازی گروه موسیقی اش به نام مستان به سرعت سر و صدا کرد و امروز یکی از بزرگترین و بین المللی ترین خوانندگان جوان ایرانی است .

برخلاف تصور همه همای با وجود ممنوعیت و محدودیت فعالیت در ایران به خاطر عشق به این آب و خاک همچنان در ایران زندگی می کند و تنها برای اجرای کنسرت به خارج از ایران سفر می کند .

همای متولد 20بهمن 58است و این یعنی اینکه راه درازی را در پیش دارد و سال های شکوفایی و اوج هنر او در راه است . با شنیدن صدای استاد شجریان و آهنگ های نوا و یاد ایام به موسیقی سنتی علاقمند می شود .دیپلم نقاشی دارد و از کنسرواتوار موسیقی فارغ التحصیل شده است .او جوانی پرشور و علاقمند به هنر بود در دوران راهنمایی با طی کردن مسافت زیادی به کلاس های هنری می رود .در دوران دبیرستان عزم خود را جزم می کند تا از روستای کوچکشان به شهر برود و به همین خاطر از روستای شفت گیلان بیرون می زند تا آینده خود را شاید در رشت بیابد .به کمک مدیر هنرستان کمال الملک رشت سریع مراحل رشد و ترقی را طی می کند و در محضر استاد پوررضا تمرین آواز می کند . برای مقطع پیش دانشگاهی به تهران می آید و در کنکور در رشته نمایش دانشگاه آزاد اراک پذیرفته می شود اما بیشتر از یک ترم در این دانشگاه دوام نمی اورد و انصراف می دهد .

در همین دوران دوباره به تهران باز می گردد. به خاطر وضعیت بد اقتصادی تا مدت ها در خیابان دست فروشی می کرد یا در پارک ها از چهره مردم نقاشی می کرد و حتی مقاطعی نیز در ساختمان ها به عنوان کارگر گچکاری و بنایی فعالیت کرده است . از سال 78تا84به همین منوال روزگار همای بزرگ ما ادامه می یابد . آخرین شغل همای در دوران بد اقتصادیش پیک موتوری بود .با تمام زحمات جانفرسا اولین کارش با نام بوسه بر خاک را آماده می کند . برای آماده سازی این آلبوم زیر بار هزینه شش میلیونی تولید می رود و برای تامین این هزینه در حین ضبط و اجرا با موتور خود مسافرکشی می کند و در نهایت این آلبوم را در تالار وحدت به روی صحنه می برد .کنسرت تالار وحدت با استقبال زیادی روبرو می شود . در گام بعدی همای با همسرش روی سی دی این کنسرت یک سرمایه گذاری دو میلیونی انجام می دهند و با توزیع این سی دی همای بین مردم شناخته می شود و در نهایت کنسرت باشکوهی را در نیاوران با حضور بیش از سه هزارنفر برگزار می کند .

این آخرین حضور همای در یک کنسرت ایرانی بوده است .بعد از این برنامه بارها برای دریافت مجوز تلاش می کند اما موفق نمی شود و ترجیح می دهد فعلا در خارج از کشور فعالیت کند .

شنیده ام و می گویند انسان به هرآنچه بخواهد می رسد . یکی از آرزوهای بزرگ کودکی همای دیدن سوسن تسلیمی هنرمند بی بدیل سینما و تئاتر بود که او نیز همچون همای از خطه گیلان برخاسته است .

سرانجام هنر شگفت انگیز و صدای ناب او این آرزو را محقق می کند . در یکی از شب های کنسرت همای در استکهلم کنسرت دو میهمان ویژه دارد .اولی بزرگ بانوی بی بدیل سینما و تئاتر ایران سوسن تسلیمی بوده و دومی علیرضا مجلل بازیگری که با سریال «میرزا کوچک خان » و نقش مقابل سوسن تسلیمی در «شاید وقتی دیگر» در خاطرمان مانده است . یادداشت زیر به قلم خود همای است در وصف شور و حالش از دیدن سوسن تسلیمی . بخوانید و کیف کنید که خواندم و کیف کردم :

سوسن تسلیمی و همای

 

یادداشت همای در توصیف دیدارش با سوسن تسلیمی

«کاش همه هنرمندان مردمی بودنشان فقط یک نام هنرمند نمی بود وکمی هم مثل شما شجاع بودند. »

" اَمَا اَنَا گیمی مُرغانه ، شوما چی گیدی؟!؟!... "

با شنیدن این جمله همه ی ایرانیان تنها به یاد یک نفر میفتند ، ستاره ی درخشان سینمای ایران« سوسن تسلیمی »بازیگر توانای فیلم « باشو ، غریبه ای کوچک » . فیلم های « مادیان» و « شاید وقتی دیگر» و « مرگ یزدگرد» . آن روزها که «باشو غریبه ای کوچک» نمایش داده می شد ، من هم سن و سال همان باشو بودم و عاشق بازیگری و بزرگترین آرزوی من این بود که ای کاش به جای باشو می توانستم آن نقش را بازی کنم . من یک کودک روستایی بودم که با تمام وجودم آن فیلم را می فهمیدم . در مدرسه و جشنواره ی دانش آموزی در مسابقه های تئاتر شرکت می کردم . آرزو داشتم تنها یک بار سوسن تسلیمی را از نزدیک ببینم .او در فیلم باشو غریبه ای کوچک مانند مادران همه ی ما روستایی ها بود. من او را مانند مادرم دوست داشتم. بارها و بارها از خدایم می خواستم تا روزی او را ببینم . من نه تنها عاشق هنرش بودم ، بلکه چهره ی زیبای گیلانی و روح بلند روستاییش را ستایش می کردم. پس از من کسان زیادی را دیدم که مانند من او را ستایش می کردند.

امروز سال ها از دوران نوجوانیم گذشته و من در برابر چشمان کسی آواز خواندم که آرزوی دیدارش را داشتم . کسی که امروز او هم عاشق هنر من گشته بود .... من به آرزویم رسیدم !!

به روزهای نوجوانیم بازگشتم . او را عاشقانه در آغوش گرفتم ، برایش آواز خواندم و نواختم. نمی دانستم کجای دنیا ایستاده ام و در پوست خود نمی گنجیدم. سوسن تسلیمی را در شبی فراموش نشدنی درشهراستکهلم در سوئد دیدم در حالی که هنوز همان مادر روستایی بود و همانگونه به گیلکی با من سخن می گفت و لبخند بر لبانش بود. وقتی بچه های گروه مستان او را در کنار خودشان دیدند ، آنقدر شاد شدند که بیانش نمی توان کرد. فهمیدم که همه ی بچه های گروه هم مانند من عاشق این هنرمند بزرگ هستند . یکی شیفته ی بازیش در فیلم شاید وقتی دیگر بود . یکی عاشق فیلم مرگ یزدگرد و همه چون من آرزوی دیدارش را داشتند. سوسن سال هاست که به کشور سوئد آمده و در صحنه های تئاتر و سینمای اینجا می درخشد. او در اینجا برای خودش دارای آوازه و نامیست که باور نکردنیست. سریال کوچک جنگلی را به یاد می آورید؟ میرزا کوچک خان یادتان هست؟ وقتی کمی نمایش را حرفه ای تر دنبال می کردم ، پی به توانایی بازیگری بی نظیر بردم که او نیز از سرزمین گیلان بود و آرزو داشتم که آموزگار بازیگریم باشد . استاد هایم همیشه بازی او را برایمان مثال می زدند - استاد « علیرضا مجلل » . او نیز مانند سوسن تسلیمی اینجا نام و آوازه ای دارد و به نام میهنمان افتخار می آفریند. من در اینجا میهمان علیرضا مجلل بودم و امروز شیفته ی شخصیتش هم شدم.کسی که سالهاست در اینجا پرچمدار هنر و حامی هنرمندان ایرانیست.

علیرضا مجلل -سوسن تسلیمی و همای

آرزوهایم 

این را برای کسانی می نویسم که آرزوهای بزرگ در سر دارند و سختی های فراوان پیش رو... روزهایی که حتی کرایه ی رفتن به هنرستان از روستا به شهر را نداشتم ؛ راهم را ادامه می دادم و آرزو می کردم. روزهایی که برای ادامه ی درسم در ساختمان های شهر و با کارگران کار می کردم ؛ شب و روز به سختی تمرین می کردم و تنها به هدفم می اندیشیدم. روزهایی که در خیابان های تهران دستفروشی می کردم ، روزهایی که آهنگ ها وسروده هایم را هنگام مسافرکشی با موتور می ساختم...  و نمی دانستم که قرار است اینگونه مردم عاشق کارهای من باشند . نمی دانستم که روزی فرا می رسد که به هر شهری سفر می کنم هزاران نفر در انتظار دیدن کنسرت هایم باشند ....، اما عاشقانه بار سختی ها را به دوش می کشیدم و آرزو می کردم.... . امروز به بسیاری از آرزوهایم رسیده ام ، اما هنوز آرزو می کنم و برای رسیدن به  آنها می جنگم و سختی ها را به جان می خرم. آرزوهایمان خیلی به ما نزدیکند ، اما برای رسیدن به آنها باید تلاش کنیم ... . شاد باشید و بدرود