پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

سه روایت مدیترانه ای
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩  

سه  روایت مدیترانه ای

 

روایت اول – زلف بر باد مده

 

کودکِ زیبای انگلیسی تو هوای مدیترانه ای اینجا گرمش شده .پنکه سقفی جواب نمی دهد .به میهماندار نپالی مان می گویم وسیله ای برای خنک شدن خودمان ،دلمان و شاید روحمان بیاورد .

لبخندی می زند و می گوید :ok

بعد از چند دقیقه یک پنکه خیلی قدیمی را از انبار پشت کلاب آورد و روشن کرد.

امروز اینجا یه جشنی به افتخار یه سری ایرانی برپا شده وجای خوشحالیه یکی از اونها منم. چند تا ایرانی کنار چند تا انگلیسی و لهستانی و خانواده ای رومانیایی دور هم نشسته ایم و نهار می خوریم .مرتب می پرسند نوشیدنی چی می خورید و من با پررویی تمام می گویم :

Please 2 pepsi

و هر بار که این سئوال را می پرسند جواب همان است :بالاخره حرف مرد یکی است ،خصوصا که ترک هم باشد!!

پپسی تو این هوا می چسبه .

کوچولوی انگلیسی از چند دقیقه قبل نهار دلمو برده بود . مدام می آمد و می رفت .

می دونی پدرسوخته انگاری یه عروسک بود . از اون عروسک بزرگ های توی اسباب بازی فروشی روبروی پارک ملت. فقط فرقش  با اون عروسک ها این بود که این عروسک نفس می کشید و مرتب پلک می زد و تو پلک زدنش یهویی دل آدمو می برد . آدم با خودش فکر می کرد یعنی میشه دوباره این چشم های آبی قشنگ باز نشه و من نبینمشون .

کاش می شد آدم یه دونه از این عروسک های چشم آبی بخره واسه دختر نداشته اش !!

این عکس رو وقتی کوچولو برای خنک شدن رفته بود کنار پنکه گرفتم .

موقع عکس گرفتن یاد محسن نامجو بودم :

زلف بر باد مده ،تا ندهی بر باااااااااااد دل

 

 

روایت دوم – تشابه حکایت ها

شان دوستِ انگلیسی من است . اهل دل و کلا اهل حال . با ماشین شاسی بلند و قوی هیکلش همه این اطراف رو به من نشون داده .

منو تا خونه بزرگترین و معروفترین جادوگر جهان هم برد و من مثل پاپاراتزی ها از خونه عجیب و غریبش یواشکی عکس انداختم و لابد اگر بفهمد به زودی زود تو همین منطقه طلسم می شوم و به سنگ تبدیل می شم .

شان هنوز ایران رو ندیده ولی به دعوت من شاید به زودی به ایران بیاد . آدم شوخ و بی خیال و کمی خنگ و گیج .ازاون گیج های دوست داشتنی و بی خیال دنیا .

بعد از اینکه دلامون با هم ارتباط گرفت حس کردم زبون و لهجه غلیظش رو خوب و روان می فهمم و اونم اززبان دست و پاشکسته من سردرمیاره.

تو کلابی که از هر گوشه دنیا دست تقدیر تعدادی و از جمله مارو کنار هم نشونده و لابد هرکدوم به نظر خودمون حکایت عجیب و غریبی داریم و رازهای مگویی در دلمان سنگینی می کند ،ازش می خوام از خودش بگه .

میگه :نه نمی تونم .

می گم: چرا .

می گه: تو نامردی می ری داستانم رو می نویسی .

می گم :تو بگو قول می دم ننویسم شان بعد از کلی قول و قرار و promise قبول می کنه از خودش حرف بزنه .

جدی میشه و رو به دوربین از زندگی خودش می گه .

 وااااااا ! باورم نمیشه که شان دو تا بچه بزرگ داره . پس کجان بچه هاش ؟زنش کجاست ؟

شان میگه اولش همه چیز من مرتب بود . یعنی اصلا عالی بود بعدش .............................................................................................................................................................................................................

 داستانی تلخ و گزنده با جزئیاتی مناسب یک رمان یا حداقل یک داستان غم انگیز . بعد از تمام شدن حکایتش بغضم گرفت . خندید و گفت :«قول دادی ننویسی ها !»

همان شب توی یکی از مجلل ترین هتل های این کشور دوباره مهمان شان بودیم .

بعد از شام بچه ها پیشنهاد کردند کمی قدم بزنیم .از درپشتی هتل زدیم بیرون و تا لب ساحل رفتیم .کنار رستوران دریایی از پلکان که پایین آمدیم منو برد وسط یک دایره سنگی و گفت دست بزن .

دست که می زدی صدای دست زدن می پیچید و شان قاه قاه می خندید . بعد رفتیم توی رستوران ساحلی . خواننده ای به زبان لاتین با موسیقی دلنوازی می خواند.از رستوران بیرون زدیم و پیشنهاد کرد تا کنار ساحل برویم و قایق صاحب هتل را نشانمان بدهد .

حین رفتن از پلکان هنوز تو فکر حکایتش بودم و با خودم کلنجار می رفتم .  بهش گفتم :

Shan I write a short story a bout you but I donˈt write your story.

 خندید و گفت :

How?

می گویم :

This is my problem

می خندد و می گوید :

Ok ! no problem my friend .

حالا دارم تمرین می کنم بدون گفتن اسرار زندگی شان یک مینیمال بنویسم . شاید اینجوری بنویسم :

اولش فکر می کردم که فقط یه مرد شوخ و شنگ انگلیسی  رو یه جایی تو این دنیا دیدم که ظاهرا بی خیال دنیا و همه چیزه. اما نه، یه جای کارش می لنگید . تازه فهمیدم واسه خودش اسدا...میرزایی است تو داستان  دایی جان ناپلئون  ما ایرونی ها.

کدوم نویسنده یا منتقد بود که می گفت همه داستان های عالم صد روایت بیشتر نیست و هرچه همه می گن و می نویسن تکرار همین صد روایتهراست می گفت بنده خدا .

 شان همو اسدا..میرازی خودمونه !!

 

 

روایت سوم –خبرم کن تابیام  

داریم از کنار خیابون رد می شیم . کنار ساحل هاربر یا کورایل بیچ نمی دونم . آهسته و آرام قدم می زنیم و حرف می زنیم .

از دور مارا زیر نظر گرفته . از نزدیکش که رد می شیم آرام و آهسته درحالیکه به ماخیره نگاه می کند می گوید :«مخلصیم . سلام داداش .»

گل از گلم می شکفد انگاری آدم فضایی دیدم . واااا .یه ایرانی !!!

می گم :«سلام . مخلصیم . »

می گه :«ببخشید دیدم فارسی حرف می زدید یهویی دلم رفت . حیفم آماومدد یه ذره باهاتون فارسی حرف نزنم . »

 دستی به مهر و دوستی و محبت دادیم . دست سفت و محکمی داشت . نگاهی به هیبتش کردم .درشت هیکل و با گوش هایی شکسته که حکایت از رسم و مرامی داشت که شایددرگذشته گمش کرده یا جا گذاشته .

«مازنی هستی پهلوان ؟»

لبخند می زند و می گوید :«سواد کوهی هستم . »

«چه مدته غربت نشینی ؟»

«هفده سالی میشه .»

«قربون مرامت داداش.کشتی گیر بودی قبلا؟»

«آره داداش یه زمانی واسه خودمون اسم و رسمی داشتیم .»

کمی که حرف زدیم آخیشی گفت .انگاری حجمی از کلمات فارسی حبس شده در وجودش را خالی کرد تا سبک بشه. چه می دونم  راحت بشه .

 معلوم نیست بعد از ما ایرانی دیگری را کی و چه موقع پیدا کنه واسه  حرف زدن و درد و دل کردن . وقت خداحافظی کارت ویزیت خودش را می دهد تا اگر کاری داشتیم بهش زنگ بزنیم .

گفت:« داداش هروقت تو دردسر افتادید خبرم کنید !!»


کلمات کلیدی: خبر از فرزاد حسنی