پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

بیگانه در وطن !
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩  

بیگانه در وطن !

شصت و چند سال دارد . با پایی شکسته و راه رفتنی سنگین که نشانی روشن از زخم روزگار است بر پیکرش .

تنهای تنها زندگی می کند . می گوید تمام دنیا را گشته و دربین کشورهای این دنیای کوچک فقط استرالیا را ندیده .

ایران ما را هم یکبار دیده . آرزو می کند که روزی استرالیا را باهم ببینیم . حالا او میزبان من در سفر به چند شهر زیبا شده .

یکی دو شب قبل به من گفت :تو میهمان ما هستی . بگو  چه چیزی می خواهی تا برایت فراهم کنیم .»

به چشم هایم خیره شد و منتظر بود . منظورش را اول نگرفتم ولی بعد از این که آرام و شمرده حرف زد متوجه شدم.

با خودم فکر کردم حالا که اینجا و تو این کشور این همه تحویلم می گیرند از این انسان های شریف و دوست داشتنی چه خواهشی می توان کرد؟

گفتم : «دو چیز می خواهم . »

گفت :«بگو . میهمان هستی . »

گفتم :« اول اینکه یکی دو شهر زیبای این کشورتان را که دوست دارم، نشانم بده و دوم اینکه مرا به رستوران یا قهوه خانه ای ببر که قلیان داشته باشد . »

خندید و گفت :«همین !»

گفتم :«همین .»

گفت : اینجا به قلیان می گویند «نارگیله» ولی ما نداریم . من تو کشورهای عربی دیده ام ولی اینجا نداریم ولی اگر  واقعا این را می خواهی برایت فراهم می کنم .

قرارمان صبح ساعت نه و نیم بود . پاجروی شرکت را برده بود سرویس و بعد کارواش و باکش را پرکرده بود و آمده بود دنبالمان .

سفر شروع شد .توی اتوبان که انداخت به هرآبادی و دیاری که می رسید در باره آن منطقه توضیح می داد . امیدوارم بود در پایتخت کشورشان بتواند قهوه خانه ای با قلیان پیدا  کند . دو ساعت بعد توی پایتختشان بودیم و چرخی در شهر زدیم .

نتوانست رستوران را پیدا کند . گفت :متاسفانه اینجا نیست ولی باید در کشور همسایه باشد .

دوست همراهم پررویی کرد و گفت :« میشه بریم کشور همسایه رو ببینیم ؟»

تاملی کرد و سرعتش را کاست و بعد از چند لحظه سکوت گفت :«آره میشه ؟دوست دارید ببینید؟»

با خوشحالی گفتیم :«چرا که نه ؟حتما !»

از شهر خارج شدیم و به سمت مرز رفتیم .

گفت :«برای عبور باید ویزا بگیرید . پاسپورت همراهتان دارید ؟»

داشتیم و گفتیم داریم .

مرز در کنترل نیروهای سازمان ملل است .بعد از جنگ غم انگیز چند دهه قبل نیروهای سازمان ملل کنترل مرز را در اختیار گرفته اند .  هرچه به مرز نزدیک تر می شویم حال و روزش دگرگون تر می شود . حس می کنم چیزی آزارش می دهد اما چیزی نمی گوید و سعی می کند با لبخند درونش را از ما پنهان کند .

لب مرز کنسولگری کشور همسایه برخلاف تصورم ازما استقبال گرمی می کند . اینجا به راحتی می توانم با زبانشان حرف بزنم . خیلی تحویل می گیرند و در کمتر از دو دقیقه کارمان را راه می اندازند و به او و ما ویزایی 30روزه می دهند .ظاهرا هم زبانی در دادن ویزا خیلی موثر واقع شده بود.  

از مرز عبور می کنیم و وارد یک فضای جدید می شویم . آهسته و آرام می راند و درحین رانندگی چشم به اطراف می گرداند .

پریشانی اش بیشتر شده . از او می پرسم :«چیزی شده ؟»

می گوید :«نه . می دونید اینجا سرزمین منه .»

با تعجب می گویم :«جدی می گی ؟»

آهی می کشد و می گوید :«آره . سی و شش سال پیش ازش فرار کردم . خودم و همه خانواده ام . بعد از او ن جنگ لعنتی آواره شدیم . »

حالا فهمیدم دلیل این پریشان حالی چیست . کمتر از بیست دقیقه به شهری رسیدیم که درآنجا به دنیا آمده بود.از خیابان های عریض شهر عبور می کرد و جا به جا از سرعتش کم می کرد و گاه می ایستاد .

ساختمانی را نشانمان داد و گفت :«این خانه داییم بود . بعد درکوچه بالاتر خانه خاله و مادربزرگ و بعد خانه پدری اش را نشانمان داد. »

چند خیابان آن طرف تر مدرسه دوران کودکی اش را دیدیم و بعد به ساحل رسیدیم .

از ماشین که پیاده شدیم خیلی سریع با مردمان این کوی و دیار ارتباط برقرار کردیم . وقتی فهمیدند ایرانی هستیم خیلی تحویلمان گرفتند و چون به زبانشان مسلط بودیم زود راه و چاه کار را یاد گرفتیم .اولین و مهمترین چیز این بود که بفهمیم واحد پولشان درتبدیل یه یورو چقدر می شود تا سرمان کلاه نرود .

برخلاف آنچه شنیده بودم با ما صادق بودند . کنار بندرگاه آهسته و آرام قدم برمی داشتیم .گاه کسی خود را به ما می رساند و پیشنهادهای عجیب و غریب می داد و ضمن عرض ارادت می پرسید چه کمکی ازدستش برمی آید .

از آنها آدرس قهوه خانه ای که قلیان داشته باشد را پرسدیم . با تعجب نگاهی عجیب و غریب به من کردند و حس کردم که در دلشان گفتند این احمق را ببین در سرزمین کازینوها و ...خانه ها و ...ها دنبال چه چیزی می گردد. بالاحره بعد از اینکه تعجب فروکش کرد آدرس را دادند . باید تا انتهایی ترین نقطه بندرگاه یم رفتیم . آنجا دو سه تا قهوه خانه بود .

بالاخره پیرمرد بعد از طی این همه راه و مسیر و پای گذاشتن به سرزمینی که این همه از آن خاطرات تلخ داشت ما را به مقصد رسانده بود و لابد برای عمل به قولش بهایی سنگین پرداخته بود .

قلیانی کشیدیم و رفتیم کنار بندرگاه تا چیزی بخوریم .ما شاد و خندان با مردم اینجا گرم گرفته بودیم و درباره همه چیز و علایق مشترک حرف می زدیم اما او درسرزمین خودش، غریبانه کنار اسکله تنها ایستاده بود و در سکوتی که لابد سرشار از ناگفته ها بود فقط به دوردست ها خیره شده بود .

حس و حال عجیبی داشت . کمی که فکر کردم دیدم تجمیع این همه حس و حال های پارادوکس قطعا بهمش ریخته . تصور کن در سرزمین خودت غریب و بیگانه باشی و برای ورود به سرزمین خودت مجبور باشی ویزا بگیری .

می دانم اگر به خاطر ما نبود هیچ وقت قصد چنین سفر تلخی را نمی کرد . به خاطر قولی که به ما داده بود ،به خاطر یک قلیان کشیدن ده دقیقه ای این همه راه آمده بود و مجبور شده بود به یکباره انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین گذشته را ناخواسته مرور کند .

درسرزمینی که حالا و بعد از چند دهه دیگر درآنجا بیگانه بود و برای ورود به آن باید ویزا می گرفت .به چهره اش خیره شدم و یاد جمله دکتر شریعتی افتادم:

 

«خدایا !

تو قلب بیگانه را می شناسی
زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده ای
»

 

دوربین را آماده کردم و درحالی که از خود بی خود به دوردست ها خیره شده بوده  عکسی از او گرفتم .

عکس را در مانیتور دوربین چک کردم تا از کیفیت آن مطمئن شوم و این بار همراه با دیدن عکس این جمله دکتر شریعتی به یادم آدم که :

 

«توانا ترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند!
شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی شیرین باشد...
»

 

و این عکس مترجم قهاری است که همه چیز را از درونیات یک بیگانه در وطن برای من و شما ترجمه می کند!!!!


کلمات کلیدی: