پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

یاد ایام
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧  

گاهی وقتها یه اتفاقاتی باعث میشه یهویی بدون اینکه قصد قبلی داشته باشی و فکری به سرت زده باشی برگردی به گذشته هات ..حالا گذشته های دور یا نزدیک فرقی نمی کنه  ...جالبه ..امروز برام یه اتفاقی افتاد که برگشتم به حدود شش سال پیش ..یاد دوران دانشگاه و درس خوندن و نمره گرفتن و واحد پاس کردن و شب نشینی تو خونه بچه ها تو شبهای امتحان برای درس خوندن ..یادمه منو ومسعود همیشه شبهای امتحان تو خونه بچه هابودیم خونه رضا و فاخر واز سعید هم میخواستیم اون شب حتما اونجا باشه ...رضا و فاخر خونه دانشجویی داشتن و به شدت درس می خوندن و سعید هم که ساکن تهران بود تو درس خوندن سنگ تموم میذاشت و همیشه نمرات خوبی می گرفت اما من و مسعود همیشه شب امتحانی بودیم ..نه درس می خوندیم نه کلاس درست و حسابی می رفتیم و نه اینکه جزوه درست و حسابی داشتیم .

شب های باحالی بود بچه ها که از چند هفته قبل به شدت درس خونده بودن شب آخر خودشون رو مهیای مرور نکات کلیدی می کردند و اینجا بود که من و مسعود سرشون خراب میشدیم .این اصل ماجرا و کلید معمای ما بود:نکات کلیدی

با اصرار بسیار زیاد از بچه ها می خواستیم نکات کلیدی اون درس رو به ما بگن و برامون چند تا مساله حل کنند و اونا با اکراه و فقط برای اینکه من و مسعود مزاحم مرور اونها نشیم ظرف یک ساعت تمام نکات کلیدی وخلاصه  درس رو به ما می گفتند  بعد سعید هم برامون دوتا مساله حل می کرد ..بعد از حل مساله ساعت حدود ٢ نیمه شب میشد و ما باید فردا مثلن ساعت ١٠ صبح می رفتیم دانشگاه برای امتحان ..در این موقع من یه یالله می گفتم و از بچه ها تشکر می کردم و میرفتم خونه برای خوابیدن -چه خوابهای لذت بخشی بود این شبها -و مسعود هم که راهش دور بود همونجا یک گوشه ای می خوابید .رضا و فاخر و سعید هم که از شر ما راحت شده بودند دوباره به درس خوندن ادامه می دادند و این کار ادامه داشت دقیقا تا یک ساعت قبل از امتحان ..نه خوابی و نه استراحتی ...و بعد هم سر جلسه اونا رو میدیم ..من و مسعود با کوهی از اطمینان و غرور در صندلی خود می نشستیم و قبل از شروع هم لبخندی به هم تحویل می دادیم و به جنگ سئوالها می رفتیم

..حدث میزنید نتیجه امتحانات معمولا چی بود ؟ مسعود اغلب مواقع نمره ١٢ می گرفت و روی این نمره یک عرق خاصی داشت و من هم معمولا نمره خوبی می گرفتم (١۵ به بالا )چون اونقدر تو ورقه رو پر می کردم که احتمالا استاد فکر می کرده خیلی حالیمه و حوصله نمی کرد تمام مطلب رو بخونه یادم نمیاد تو هیچ امتحانی کمتر از حداقل هشت صفحه رو پر کرده باشم حالا فرقی نمی کرد امتحان ادبیات بود یا شبیه سازی یا برنامه نویسی کامپیوترو یا آمار و احتمال..اما میدونید کجای موضوع جالب بود ؟اونجا که رضا و فاخر همیشه کمتر از من نمره می گرفتند دیدن نمره ١٠ یا ١١ اون دوتا توی بورد دانشگاه باعث خنده من و مسعود میشد و هیچوقت نمی دونستیم دلیل این موضوع چی می تونه باشه - بین خودمون باشه در یکی دو مورد هم اتفاق افتاد که رضا یا فرشاد تو اون درس نمره زیر 10 گرفتن و اون درس رو افتادن به جون خودم راست میگم - ...سعید هم که از اون دوتا درس خوانتر بود به ندرت میتونست نمره ای در حد من و یا بالاتر از من بگیره ..هنوز هم بعد از این همه سال دلیل این مساله رو نفهمیدم ..به هر حال من همه جا گفتم بخش  مهمی ازپاس کردن  واحدها را مدیون این سه نفر هستم (هم من و هم مسعود )

بعد از شش سال از دوران دانشگاه و هفت سال از اون روزهای باحال امروز زنگ زدم به سعید . تو این مدت همدیگرو ندیده بودیم ...پشت گوشی گفتم :سلام ببخشید میشه جزوه ریاضی ٢تون رو به من بدید کپی بگیرم ؟اون هم بدون مقدمه گفت :فکر کنم شش سال دیر اومدین ؟شما ؟

و خلاصه بعد از اینکه منو شناخت قرار گذاشتیم و دیدمش ...قیافش زیاد تغییر نکرده بود و فقط کمی چاق شده بود ولی می گفت قیافه من بسیار تغییر کرده ...می گفت کمی زیادتر پیر شده ام  ..بگذریم ..


کلمات کلیدی: