پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

داستانپاکن
ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩  

داستانپاکن

چندماهی هست که رو یه سری داستان کار می کنم . این بار بر خلاف همیشه که داستان ها رو از همون اول تایپ می کنم و وقایع و حوادث همزمان با تایپ تو ذهنم میاد و می نویسم ،نوشته هام رو کاغذ بود .

بعد از ده سال دوباره برگشتم سراغ کاغذ و مداد . یه تجربه و حال دیگه ایه . شروع کردم به نوشتن داستان کوتاه .

یه چند وقت پیش بود که فهمیدم بعضی دوستان و بچه ها  اصولا حوصله خوندن داستان رو ندارند . یعنی حتی خوندن چند صفحه هم براشون سخته .

«داستانپاکن» اسمی هست من درآوردی که من برای یک سری از داستان های اخیرم گذاشتم . یعنی چی ؟معنیش چیه ؟ من داستان کوتاه کاملی را مقابلم گذاشته ام  و سعی کردم تا جایی که میشود عناصرش را حذف کنم . شخصیت پردازی ها حذف شد .لوکیشن حذف شد و حتی شخصیت ها هم محدود شدند و اونقدربالا و پایین داستان زده شد تا شد یک پاراگراف یا نهایتا دو سه تا دیالوگ یا مونولوگ که احتمالا باید مغز داستان باشد چون  به هرصورتی که سعی کردم حذف نشد . حکایت شکستن گردوی سبز است که پوسته ی سبزینش را می کنی و بعد پوسته چوبینش را و بعد پوست گردوی تازه را و کمی نمک می پاشی و می گذاری در دهان یار و حالا اینجا یار همان خواننده است .

حالا ممکن است خواندن این جور داستان برای خواننده سهل و ممتنع به نظر آید و یا شاید گمان کند اینجور داستان ها در واقع مینیمال هستند ،اما نیستند .داستان مینیمال شروعی دارد و پایانی و این شروع و پایان در چند کلمه محدود توسط نویسنده مدیریت می شود و حال آنکه در این تجربه شخصی که اسمش را «داستانپاکن» گذاشتم گاه فقط ابتدای داستان آمده و گاه میانه اش و گاه نیز پایانش .

خواننده معمولی شاید آن را به نیت مینیمال بخواند و رد شود اما خواننده ظریفتر به گمانم درگیر داستان می شود و وظیفه ای چون حل معمای داستان را بر عهده خواهد گرفت . یعنی چشم هایش را خواهد بست و از طریق همین چند خط و جمله و دیالوگ محدود که گاه یک راوی دارد و گاه مونولوگ است و گاه دیالوگ ،خودش لوکیشن را در ذهن بازسازی می کند و گاه مجبور است اول و آخر داستان را بازسازی کند و گاه فقط پایانش را در هر حال تدبیرو تفسیر و دریافت خواننده است که داستان را می سازد و این به گمانم یکجور همکاری مشترک نویسنده و خواننده می شود . در چنین حالتی ذهن درگیر می شود و اگر اوضاع بر وفق مراد نویسنده پیش رود از پاک کردن همه آنچه که واقعا زمانی نوشته شده اما  خودخواسته از داستانش پاک کرده   لذت خواهد برد چون به این طریق و با این شیوه تعامل شاید خواننده بهتر بتواند به  درونیات نویسنده رسوخ کند . این نظر شخصی من است که می خواهم با شما به اشتراک بگذارم . حالا برای نمونه سه نمونه از این کارها را می گذارم و برای راهنمایی خواننده برای تصویر سازی یکی از نمونه ها را توضیح می دهم . باقیش بات شما و ذهن کنجکاوتان تاچه پیش آید.اما در هر حال نظرتان برایم خیلی مهم است و منتظر خواندن نظرات هستم .

 

 

راهنمای بازسازی ذهنی برای داستان اول(سبیل)

هر کس به سبک و شیوه و با برداشت خود دست به بازسازی مابقی ماجرا می زند . مثلا برداشت من به عنوان یک خواننده(اگر اینجا فر ض کنیم که نویسنده کس دیگری است ) این خواهد بود که داستان در یک لوکیشن داخلی مثل خانه اتفاق می افتد. زن و شوهری در فضایی خصوصی مشغول صحبت هستند.احتمالا زمان وقوع داستان باید اخر شب باشد و اگر این زن و شوهر فرزند یا فرزندانی داشته باشند در فضای گفتگو حضور ندارند و با ید خواب باشند.  فضای گفتگو در ابتدا فضایی صمیمانه است و مرد قصد دارد در این فضا با همسرش شوخی کند . زن در پاسخ به این شوخی کلامی جمله ای گفته که اینجا پاک شده . ما اینجا شاهد یک دیالوگ هستیم که فقط یک طرف آن را می شنویم یا می خوانیم و طرف دیگر مکالمه و فضا را باید بازسازی کنیم . مرد بعد از جمله اول احتمالا حرص زن را درآورده و شوخی را ادامه داده . جمله زن حذف شده اما جمله مرد نشان می دهد که زن از این یادآوری احتمالا عصبانی شده یا لجش درآمده و جمله ای در جواب گفته .

مرد اما روی حرفش پافشاری می کند و زن در جواب سعی می کند موضوع را کتمان کند و در جملات بعدی مرد نشانه هایی دیگری از این حقیقت را به زن ارائه می کندو در جمله آخر مقصد و منظور نهایی خود را آشکار می کند . یه جور حس خاص ،نوستالژی گذشته های دور که فراموش شده و سبیل شاید یک جور سمبل و نماد و استعاره باشد از ان گذشته های شیرین که مرد در ذهنش آن را جستجو می کند و ان شب این حس نوستالژیک را با همسرش به اشتراک گذاشته است . جمله بعدی زن و انتهای داستان نیز اهمیتی ندارد یا اگر داشته باشد خواننده در ذهن بازسازی می کند . مثلا زن با این حس نوستالژیک مرد همذات پنداری می کند یا اینکه سعی می کند درجواب شیطنت مرد این حس او را به تمسخر بگیرد . پایان باز است و هرکسی می تواند در مورد آن تفسیر خودش را داشته باشد مثل آغاز . مغز داستان همین دیالوگ های یک طرفه مرد است در مکالمه با زن .قسمت های نقطه چین بخش های حذف شده است و در نهایت وقتی خواننده با داستان ارتباط بگیرد به شکل نهایی خود فشرده تر نوشته می شود :

 

سبک اول گسترده در نگارش :

 

سبیل

 

............

یادته! اولین بار که دیدمت سبیل داشتی .

...............

 نه کرک نبود .

...............

 من خوب یادمه سبیل بود.

..................

مشکی بود .

.........

بود .

........................

هی نگات می کردم و خنده ام می گرفت .

......................

آخه صورتت سفید بود تو ذوق می زد.

...........................................

کاش رو صورتت یه مدت بند نندازی . من دلم واسه اون سبیلات تنگ شده .

 

 

سبک نهایی فشرده در نگارش:

 

داستان اول - سبیل

یادته! اولین بار که دیدمت سبیل داشتی ... نه کرک نبود ....من خوب یادمه سبیل بود. ...مشکی بود ....بود . ....هی نگات می کردم و خنده ام می گرفت ....آخه صورتت سفید بود تو ذوق می زد. ...کاش رو صورتت یه مدت بند نندازی . من دلم واسه اون سبیلات تنگ شده . ...

 

 

داستان دوم - ناخن

...ببین ! حتی تصور شکستن ناخونهاتم حالمو بد می کنه چه برسه به دیدن این صحنه ..... تو که راضی به اذیت شدن من نیستی ؟.... مگه من مَردت نیستم ؟خوب من نمی خوام ناخونهاتو بلند کنی .....کی گفته لاک به ناخون کوتاه نمیاد؟ ب....بین ! من این دست ها رو با ناخونای کوتاه هم دوست دارم حالا با لاک یا بی لاک .باورن کن !...

 

 

داستان سوم - کجایی

....

«امشب کجایی؟»

«تو خونه . توچی؟»

«من ! خوب معلومه ،تو خوابت !»

.....

 

 

داستان چهارم - خواهرت

....بابا من که خواهرتو هیچ وقت ندیده بودم . هرچی راجع بهش می دونم از تعریف های تو بود . اونقدر ازش حرف زدی و تعریف کردی که ندیده عاشقش شدم ....صبر کن .وایسا حرفمو بزنم . ....به جایی رسید که به هیچ طریقی نمی تونستم فراموشش کنم .مدام فکرش می اومد تو ذهنم. .....الآن سالهاست که عزادارشم .

....نه ! من تو مراسم شرکت نکردم ......خوب راستش تونبودی روم نشد تو مراسم ختم و تشییع شرکت کنم ولی از تو چه پنهون بعد خاکسپاری مرتب می رم سر خاکش . ........نمی دونم حالا فرصت خوبیه واسه این حرف ها یا نه . تازه همدیگرو پیدا کردیم رفیق .

...نه ! من از این موضوع بی خبرم ...... من چیزی درمورد نحوه مرگش نمی دونم . .......ببین من هیچوقت خواهرتو از نزدیک ندیدم .چراباور نمی کنی.

......باورکن میشه ندیده عاشق شد ......خوب من تونستم تو رو نمی دونم ...... نه اصلا خنده دار نیست ......میشه .می بینی که واسه من شد .

......آره واسه خواهرت سیاه پوشم . خیلی وقته سیاه می پوشم ...... آره عزاردار خواهرتم . عزادار عشقم ....... خوب تقصیر تو بود. تو هواییم کردی . من داشتم زندگیمو می کردم ....... باور کن تقصیر تو بود که اونقدر قشنگ ازش تعریف می کردی ...... می دونی من همیشه سلیقه ات رو قبول داشتم ..... یادته می گفتی اگه قرار باشه زن بگیرم یکی مثل خواهرمو می گیرم . من قبولت داشتم رفیق !

 


کلمات کلیدی: