پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

لابد باید بشود که می شود
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩  

 

لابد باید بشود که می شود

لابد باید بشود که می شود .درمیان این همه شلوغ پلوغی دنیای این روزای من، رفیق شفیق گرمابه و گلستان سال های دور زنگ می زند که چهار روز دیگر مراسم عروسی دارم و پاشو بیا تا خاطرات گذشته رو زنده کنیم ،دوره کنیم .

و تو برای لحظه ای از حال کنده می شوی و به گذشته پرتاب .دست به گوشی می بری تا خانم فرزانه را بگیری و مثل همیشه برایت بلیط سفرهای غیر منتظره را ردیف کند . وقتی می بینی بلیط برای ساعت و وقتی که می خواهی مهیا است از تردید رفتن فارغ می شوی . لابد وقت سفر فرا رسیده است .

خانم فرزانه دوبار تاکید می کند که:« آقای حسنی پروازش توپولوفه بگیرم ؟»

و من دوبار تاکید می کنم که:« بگیر دختر جان!» باید رفت ،بی هیچ اضطرابی و با هر اضطراری.

به مشهد که می رسم با دسته گلی خوشبو به استقبال ما زائرین می آیند . راننده ام آقای بینا نامی است . این ها همه نشانه است لابد و گویا :"دسته گل آغازین و حالا نام این راننده مودب و موقر . "

راننده مقصد را می پرسد . از من می شوند که :« اول بریم حرم .»

 از بهترین مسیر و در کمتر از چند دقیقه مرا به مقصد می رساند تا به دیدار رفیق عزیز درغربت آرام گرفته نائل شوم . شش سال است که کلاهم این دور و برها نیفتاده بود و چه کم سعادتم من و کلاه سوراخ سوراخم . از بازرسی که رد می شوم چشمم  به گل دسته زرد رنگ بارگاه رفیق می افتد.راننده گفته بود زود زیارت کن و برگرد تا به موقع مرا برساند.

به صحن اصلی که رسیدم فراموش کردم از چه دری آمده ام و راننده کجا منتظر است و اصولا رابطه من با جهان اطراف چیست و دقیقا در کجای پدیده خلقت قرار دارم . تاب و توانم در برابر این تمرکز انرژی برای لحظه ای از دست رفت .ناخودآگاه چشمانم پر شد و اشکی گرم بی صدا بر صورتم نشست و باقی باشد برای خودم و خودش ....

قربون کبوترای حرمت ....

نزدیک سالن که شدم رفقا زنگ زدند که کجایی ؟ظاهرا رفیق شفیق منتظر بود تا سر عقدش برسیم که رسیدیم و تبریکی و درآغوش گرفتنی و بعد هم عکسی به یادگار .

پازل مشهد با زیارت امام غریب و تنهای مشهد الرضا و دیدار دوستان تکمیل شد. حالا دیگر در این کوی و برزن فکر و خیالی ندارم .چه خوب که قبل از رفتن از ایران یک بار دیگر «مشهدالرضا» را دیدم و چه خوب که در این سفر کوتاه لحظات همه شاد بود و لذت بخش . لابد باید بشود که می شود و من نیز فقط با لحظات همراه می شوم .

شادمانه از پیوند دوست قدیمی بعد از مراسم عقد،دست به دست هم می دهیم و با اینکه هنوز هم از حرکات موزون چیزی نمی دانیم(و به گمانم هیچوقت در این یک مورد چیزی نخواهیم شد) می رقصیم و می رقصیم و می خندیم و می خندیم . یکی از میان جمع می پرسد :«پدرسوخته ها زود بگویید امشب چی زدید که اینقدر شنگولید ؟»

و دوباره پدرسوخته ای حواله مان می کند .دوستم در جوابش می گوید:«ما نخورده مستیم .تو هم اگر اینقدر مثل ما شاد بودی و جمع دوستان را بعد از این همه سال یکجا جمع می دیدی به این مقام و رتبه در عالم سرخوشی می رسیدی .»

دوستان مقیم مشهد الرضا همه چیزشان ردیف و مرتب است و خدا را شکر کار و بارشان به راه و به قول یکیشان که می گفت :«فکر می کردی یک روز ایده ای که تو توی کار به ما دادی اینچنین موفق از کار در بیاید ؟ »

شب است و ما تفنگداران قدیمی گردآمده در اطراف آتش در پاییزی دل انگیز در ییلاقات اطراف مشهد به گرد این تازه داماد دوست داشتنی می چرخیم و دست می زنیم و حالا آهنگ آخر را باید بشنویم و لابد باید می شنیدیم که شنیدیم «کمر باریک»ِ فرامرز آصف را و از 89 پرتاب شدیم به 69 و بعدتر 79 و تا نیمه های آهنگ این رفت و آمد ذهنی ادامه داشت .

تا به خودمان آمدیم دیگر همه چیز تمام شده بود و یک زندگی جدید آغازیدن گرفته بود . نیمه های شب به هتل رسیدم و به مسئول پذیرش گفتم برای دو سه ساعت دیگر راننده را به مقصد فرودگاه خبر کند . صبح خوابیده و نخوابیده بیدار و قبراق اتاقی را که ساعاتی پیش تحویل گرفته بودم، تحویل دادم . آخرین باری که مشهد آمده بودم در همین هتل اقامت داشتم . این هم از لابدهای روزگار بود که در این سفر دوباره سرخوشی سال 83 زنده شود و همه چیز و حتی هتل اقامت را دوباره ببینم . من در این سفر چند ساعته چندین بار بین سال های سال پرتاب شدم .رفتم و آمدم پر از نور و انرژی شدم و از کانون انرژی در این کوی و دیار کوله بارم را تامی توانستم پر کردم . چه خوب که قبل از ترک این دیار ،مشهد را دیدم . لابد باید می دیدم که دیدم . من به این چیزهای دم دستی عجیب ایمان دارم . عجیب .....

 


کلمات کلیدی: