پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

یک شب میهمان «رضا قاسمی» بودن
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩  

یک شب میهمان «رضا قاسمی» بودن

قسمت اول

برای طرفداران پر و پا قرص «همنوایی شبانه ارکستر چوبها»

 

پیش درآمد

تصور کن شب فردا شب شام را دعوتی به یک میهمانی نسبتا با شکوه روی یک کروز درحال حرکت روی رودخانه سن و در حین صرف شام از مسیر سن پاریس را در شب قرار است دوره کنی .

چه چیزی از این بهتر و جالب تر برای یک تازه وارد به جمع پاریس نشینان . ظهر است و هوا ابری و نسبتا سرد . پرده را کنار می زنم تا کمی نور به داخل اتاق بریزد و پنجره را باز می کنم تا هوای اتاق عوض شود . سرما و گرما در یک حرکت کنوکسیونی سریع که احتمالا خاص پاریس است ،جای خود را عوض می کنند . حالا دیگر دمای 19درجه ای اتاق مثل بیرون شده است و این یعنی سیستم نامنظم داخل اتاق که من نشز شامل آن هستم ،به ناچار مقهور سیستمی منظم و البته حاکم درآمده است !

چند روز از آمدنم به این شهر گذشته و من هنوز نتوانسته ام کسانی را که مشتاق به دیدارشان بوده ام را ببینم . پنجره را باز می گذارم و به سمت تختخواب بر می گردم . و دراز می کشم .

ساعت دو است و احتمالا اگر ساعت کلیسای "سن پل" قرار به نواختنش را هنوز به هم نزده باشد ،باید دو باری را تا کنون نواخته باشد و اکنون آقای نویسنده باید اندک اندک بیدار شده باشد یا تاکنون از خواب بیدار شده است .

من حال شب بیداران را خوب و کامل درک می کنم و می دانم تلفن بی موقع و نامناسب تا چه حد کفرشان را در می آورد و دگرگونشان می کند . با محاسبات من اکنون بهترین زمان ممکن است .

قبل از تصمیم به تماس همه آنهایی که مرا و آقای نویسنده را می شناختند احتمالا در دل به حماقت و البته سماجت من خندیده بودند و البته با زبان روشن و آشکار هم به من گفته بودند آقای نویسنده حوصله دیدار و گپ و گفت را ندارد و بعید است حتی تلفن را جواب بدهد چه برسد که بخواهد تو را ببیند .

همیشه و در تمام طول عمر هرگاه که اطرافیان انگیزه هایم را کم کرده اند و اندکی نیز مزه تمسخر به آن افزوده اند، انرژی های مثبتم چند برابر شده و به درستی تصمیمی که گرفته ام بیشتر ایمان پیداکرده ام و در نهایت به اینکه تصمیمم باید عملی شود، یقین پیدا کرده ام . گوشی به دست روی تخت در حالیکه کمی هم سرمازده شده بودم دوباره دچار چنین حسی شده بودم . در چنین لحظه هایی تا جاییکه یاد گرفته بودم تردید بزرگترین دشمن و آفتم بود و زمان در لحظه اکنون بزرگترین سرمایه .شماره را گرفتم و منتظر شدم به اتفاق پشت خط ،بی هیچ تردیدی و با یقین بسیار . زنگ دوم گوشی را برداشت .

-آقای قاسمی .

-بله

-فرزاد هستم . فرزاد حسنی .

-سلام . خوب هستید .

-خوبم و مشتاق دیدار .

-آره ..مریمِ..... توی فیس بوک برایم گفته بود از آمدنتان .

- خوب سعادت چگونه یارمان خواهد شد ؟

- فردا مناسبه . ساعت شش می تونیم یه قرار بزاریم .

-بسیار خوب چه جوری باید بیام ؟

-کجای پاریس ساکن هستید .

- پاریس 8 .

-خوب نزدیکترین ایستگاه مترو به شما رو بلدید؟

-بله خط چهار – آبی رنگ .

-خوبه . شما باید برسید به خط یک . ایستگاه ..... .

-بله. پیداش می کنم .

- بعد از اینکه به ایستگاه رسیدید از پله ها بالا می رید و می رسید به ایستگاه اتوبوس . اونجا خط شماره ....سوار میشید و چهار یا پنج ایستگاه بعد در ایستگاه .....پیاده می شید . بعد به سمت چراغ قرمز حرکت می کنید و بیست متر بعد از چراغ می پیچید تو کوچه .....نزدیک به انتهای کوچه پلاک ....  . در معمولا بازه و اگه بسته بود دستگیره رو بپیچونید باز میشه .

- بسیار خوب . همه را نوشتم به امید دیدار تا فردا .

اتفاق اول افتاده بود و تا اتفاق بعدی بیست و هشت ساعت دیگر باقی مانده بود .

بلند شدم اول پنجره را بستم و بعد نشستم پشت میز تحریر و نقشه پاریس را گشودم تا خط یک را از میان این طرح مار و پله ای پیدا کنم. خوب !خدا را شکر، راه رفتن به این ایستگاه را بلد بودم .

 

وقت دیدار

ساعت پنج ،شال و کلاه می کنم و کوله را به پشت می اندازم و راه می افتم . در پاریس فرقی نمی کند کجا قرار دارید کافی است یک ساعت قبل از قرار ملاقات بیرون بزنید و مطمئن باشید به موقع به قرار می رسید . سیستم گسترده مترو اینجا نقش بزرگی در خوش قولی وعده کنندگان ایفا می کند .

انتخاب وقتی معنا و مفهوم دارد که بین حداقل دو چیز ، بخواهی یکی را برگزینی و زمانی مفهوم جدی تر پیدا می کند که این دو مفهوم دارای ارزش یکسان یا تقریبا یکسانی باشند .

انتخاب من در این شب سرد زمستانی یک سرش میهمانی باشکوهی بود در کروز بر روی راین و سر دیگرش قرار با آقای نویسنده . هر جور حساب می کردم این دومی ارزش و مقدارش با اولی قابل قیاس نبود و جایی برای شک و تردید نمی گذاشت .

طبق نقشه راه متروها وارد خط چهار شدم . از دستگاه هوشمند بلیطی خریدم و سوار مترو شدم . چند ایستگاه بعد خط را عوض کردم تا سوار خط یک شوم . در ایستگاه مورد نظر پیاده شدم و سریع خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم و پرسان پرسان خط مورد نظر را یافتم . حالا چه جوری باید بلیط بگیرم ؟نمی دانم .

سوار اتوبوس می شوم و کسی نمی پرسد آقا بلیط داده ای و یا نه و من هم سعی می کنم قیافه مشکوکی به خود نگیرم تا شک و تردید دیگران را برنینگیزم که اینجا در پاریس دارم به سرمالیات دهندگان اینجا 7/1یورو(به قول اینها اُقُو) کلاه می گذارم و مسیری را مجانی طی می کنم .

به یک نفر در جمع اطمینان می کنم و می سپارم وقتی به ایستگاه رسیدیم خبرم کند . می گوید او نیز همان ایستگاه پیاده می شود . هوا کاملا تاریک شده و سرما بیشتر از قبل .

به ایستگاه می رسیم و من پیاده می شوم و به دنبال چراغ قرمز . نشانه ها درست است و کامل . خیابان اصلی به شکل زیبایی چراغانی شده است .

کمی زود رسیده ام و سعی می کنم چند دقیقه ای توی این محل قدم بزنم . یک سمت خیابان انگاری راسته سلمانی ها و آرایشگران است .جالب است نزدیک به ده یازده مغازه آرایشگاه کنار هم مشغول کارند و در ان خانم ها و آقایان آرایشگر مشغول به کار روی موهای آقایان و خانم ها .

سمت دیگر هم مغازه های مختلف دیگر . کوچه مورد نظر را پیدا نمی کنم . بافت اینجا نسبت به مرکز پاریس کمی نوتر به نظر می آید و شبیه تهران خودمان است .اسم کوچه ها را نگاه می کنم . حتما گم شده ام . محاسبات من نشان می دهد خیلی بیشتر از بیست متر از چراغ قرمز عبور کرده ام و بنابراین اگر یکی از کوچه های دست چپ را بگیرم و تا انتهای آن بروم و بعد برعکس مسیری را که آمده ام طی کنم احتمالا می رسم به انتهای کوچه مورد نظر . محاسباتم غلط از کار در می آید چون اینجا کوچه ها اشکال منظم ندارند و تقاطع ها به شکل به علاوه نیست .

ناچار می شوم آدرس را از اندک رهگذران بپرسم . سه نفر ابتدایی نمی دانند .به راهم ادامه می دهم . پیرزنی در سمت چپم مقابل فضای بزرگ سبزی که از برف سپید شده ایستاده است . به سمتش می روم و آدرس را می پرسم . تا آن لحظه متوجه سگش نمی شوم . سگش را صدا می کند .

-گابیگ ! گابیک !

نکند این همان «ماتیلد» خودمان باشد .چه جالب همسر مرحوم «اریک فرانسوا اشمیتم را هم دیدیم .  مرا باش که از چه کسی آدرس می پرسم . این بنده خدا لابد خودش هم راه خودش را گم کرده . شاید این «گابیک» بتواند کاری کند اما باید مواظب باشم که مرا با درختان یا دیوارهای ساختمان اشتباه نگیرد و برای تعیین قلمرواش روی من علامتگذاری نکند . پیروزن سعی می کند چیزهایی را به یاد آورد اما نمی تواند .از او تشکر می کنم و سعی می کنم قبل از اینکه «گابیک» به من نزدیک شود ،دور شوم .

در انتهای کوچه بالاخره کسی پیدا می شود که اسم کوچه را بلد است و راه را نشانم می دهد و من با بیست دقیقه تاخیر مقابل ساختمان شماره ...هستم .

مقابل در ورودی ساختمان برای چند لحظه ای می ایستم . به در خیره می شوم . باز است . کمی عقب عقب می آیم و ساختمان قدیمی را دید می زنم . اغلب چراغ ها خاموش هستند . طبقه ها را می شمارم . چند طبقه باشد خوب است ؟شش طبقه . وارد راه پله می شوم و از پله های مدور و نیم گرد بالا می روم . چراغ ها راه پله روشن است . تا طبقه چهارم بالا رفته ام .سر و صدای ساکنین اتاق ها و واحدها توی راهرو می پیچد و من ترکیبی از صداهای عربی ،فرانسوی و به گمانم هندی و انگلیسی و شاید روسی را می شونم .

با محاسبات من «میلوش» چند سالی  است که به کشورش بازگشته است و آن پیرزن نیز نباید «ماتیلد» باشد . مگر عمر نوح دارد پیرزن . پس اگر اینگونه است چرا اسم آن سگ گابیگ بود ؟ توی همین فکر ها وسط راه پله چهارم چراغ ها خاموش می شود و وهمی سنگین مرا که همیشه از تاریکی راه پله ها در حال بالا وپایین رفتن می ترسیدم، فرا می گیرد . در چنین مواقعی اغلب پله ها و جای آن را اشتباه می کردم و بعد از آن خدا می دانست چه اتفاقی می توانست بیفتد . به سختی موبایلم را پیدا می کنم و چراغ کم سویش را روشن می کنم تا خودم را به طبقه آخر برسانم و دنبال کلید چراغ راه پله بگردم . پس کجاست این کلید لعنتی ؟ با کلی دردسر پیدایش می کنم .

من حالا طبقه آخر ساختمان هستم . اما راستی آقای نویسنده ساکن کدام واحد است ؟ اصولا او به من نگفت در چه طبقه ای ساکن است . پس من چرا ناخوداگاه و بی اختیار این شش طبقه را بالا آمده بودم . حدس ناخودآگاهانه ای می گفت باید ساکن طبقه ششم باشد اما چگونه می توانستم تمام درها را بزنم ؟ توی فرانسه کسی کاری به کار همسایه اش ندارد و اینجوری آدرس پرسیدن درست نیست .اینها را می دانستم .

دوباره پله های رفته را بازگشتم و مقابل در اصلی برگشتم و اینبار شماره تلفنش را گرفتم .

-من مقابل ساختمان هستم . شما ساکن چه طبقه ای هستید ؟

-طبقه آخر . بیایید بالا .من الان در را باز می کنم.

امان از این ناخودآگاه که با انسان چه می کند . دوباره مسیر آمده را عرق ریزان بالا می روم و سعی می کنم طوری بالا بروم که میان راه چراغ راه پله خاموش نشود .

محاسباتم درست از آب درنمی آید و من تا به آخرین پاگرد طبقه آخر می رسم، چراغ ها دوباره خاموش می شوند . اما نور کم سویی از گوشه سمت چپ طوری بیرون می زند که بتوانم این چند پله آخر را ببینم . بالا می روم. هیبت تاریک مردی را می بینم که نوری اندک از پشتش به راهرو می زند . نور آنقدر کم است که حتی نمی تواند سایه درست کند .

شک می کنم . صدایش می زنم .

- آقای قاسمی !

- سلام.

عبارات و کلمات آشنای ایرانی و حتی عربی داخل شده در زبان پارسی ،درچنین مواقع وهم انگیزی در کشور و دیار غریب، چه شیرین است وشنیدنی .

در را بیشتر می گشاید .حالا مقابل هم هستیم . کنار می رود و داخل می شوم . دست می دهم  و روبوسی می کنیم . من اکنون مقابل «رضا قاسمی» هستم .

تعارف می کند به داخل و از راهروی کوچک خانه وارد هال می شوم و با چند قدم کوتاه روی کاناپه ولو می شوم . کمی حواسم را جمع می کنم به اطراف .به نظرم رسید صدای پایم در همین چند قدم کوچک غیر عادی و بیشتر از اندازه بود .

به کف هال نگاه کردم . چوبی بود . به نظرم اسکلت ساختمان چوبی بود و به احتمال زیاد سقف طبقات که در عین حال می تواند کف طبقه بعدی نیز باشد از جنس چوب بود . حالا معنا و مفهوم «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» به راحتی قابل درک بود . نشستیم و ابتدا از علت تاخیر گفتم  و توضیح دادم که چگونه طبقات را بالا آمدم و برگشتم .

 گفت :متوجه صدایی در راه پله شدم . پس شما بودید!