پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

رنج و فراموشی/هدایت و گمراهی
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩  

رنج و فراموشی/هدایت و گمراهی

برمزار هدایت

 

پاریس – روزی نسبتا سرد و ابری

کنار مزار صادق هدایت و بوف کور سیاه و بدترکیبی که روی سنگ قبرش نشسته و مدام توی چشم هایت زل می زند، نشسته ام و بساطی گشوده ام .

این بوف چه می خواهد ؟ انگاری شبیه گربه "شرک "می خواهد مظلومیتش را به رخ بکشد ،اما سنگ جوری تصویرش را حک کرده که نه می تواند دروغ بگوید و نه به دروغ نقشی دگر بازی کند برای فریفتنت. این بوف اصالت خاص خودش را دارد .انگاری  سرنوشت محتومش این است که با همان هیبت و قیافه تا ابد به تو و این آسمان خیره شود و به رهگذرانی که باز و از پی من نیز به اینجا خواهند آمد  .

 از بالای سرش عکسی می گیرم تا نور فلش کمی چشمان نادیده اش را ملتهب کند اما خم به ابرو نمی آورد و با آواهایی که برای من ناشناخته است می پرسد :

«"گربه ی شرک " دیگر چیست ؟ندیده ام چنین گربه ای را .»

کو ؟کجاست «هوشنگ گلشیری» که چندین سال پیش از من دقیقا همینجا کنار همین سنگ و روی همین زمین نشسته بود و در باره این سنگ قبر نوشته بود :

" شنیده ام  اول یک گربه سیاه می آید سر این سنگ می نشیند و مثل اینکه گلویش زخم باشد ناله می کند ،بعد از این اطراف هر چه گربه هست جمع می شوند روی آن یکی سنگ و همینطور تا صبح می نشینند ،چشم دوخته به این نقش جغد یا اسم او ."

بوف بی واکنش که فقط چشم به تو می دوزد و به آسمان چرا باید اینجا و روی این سنگ حک شده باشد و اینچنین تا ابد نگهبان عمو صادق .

سِری است در این بوف صورت سنگی . در میان سکوت و آرامش سحر انگیز پرلاشز با تمام توان برای گشودن این سِر تلاش کردم و تنها یک دو سه حرفی را به نوا شنیدم . صدا آنقدر آرام بود که فقط توان شکستن سکوت را داشت و باید آنقدر دقت می کردی تا درمیان این همه سکوت آوای بوفی خسته را بتوانی تشخیص دهی که آرام و آهسته و برای چند میلیونیومین بارداشت زیارتنامه آرامگاه عمو صادق را نه برای تو که برای خودش می خواند :

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید».

 

 بر سر گور هدایت ،گمراهانه اینها را نوشته ام که می خوانی :

 

چو تیره شود مرد را روزگار

همه آن کند کش نیاید به کار

حسی عجیب دارم .شاید چیزی میان افسردگی جدید و قدیم ...چگونه می توان توصیفش کرد یک خلا بینابینی برای کندن از درد و رنج قدیمی و آماده شدن برای پذیرش دردی تازه تر .

قابل توصیف نیست . کلمات به کارم نمی آید . دایره لغاتم محدود است . انگاری برای توصیفش کلمه کم دارم . کاش می شد با زبانی و کلامی توصیفش کرد .

مثل این می ماند که با زخم کهنه آزاردهنده ای همزیستی پیدا کرده ای و حالا زخم تازه ای برای نوازش سراغت آمده ...زخمی که قبل از نواختنت قصد و نیتش را می دانی .

زخم هایی که تاکنون مرا برای میهمانی سرخوشانه شان برگزینده ا ند بیش از آنکه بر جسمم نشینند بر جانم نشسته اند...انگاری آنجا بیشتر خوش می گذرد ...این نوع زخم ها خصوصیت خاص خودشان را دارند .ماهیتشان  اینگونه  است همچون کژدم که نیش زدن چیزی از سرشت و طبیعتش شده و نه تقصیرش ،خودشان راه را بلند هستند ،می آیند و یک سره بر مغز جان فرو می ریزند .و جوری می آیند که انگاری بر سفره  میهمانی با شکوهی نشسته اند و حالا حالا ها هم قصد کندن از میزبان را ندارند .

حالا این زخم  برای تسلا و افزون کردن تحملم ،مرا نوازش می دهد ...

مگر انسان تحمل چند زخم  همزمان را دارد ؟

گاهی وقت ها فکر می کنم زخم پشت زخم بالاخره باید تاکنون کارگر می افتاد و چرا نشد در شگفتم !!!

..زخم زدی ...نفهمیدی..... اما زدی ...با این همه گله ای نیست ...همه آنچه  اینجا تا توی مغز استخوان و ذهنم می گذرد ،  آرزوی صفای توست ...می گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن در برابر رنج است ...اما مگر می تواند فراموشت کرد ؟مگر می توان رنج نکشید ؟