پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

حکایت ما قبر بازها / لبخندی که فراموش نخواهد شد !
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩  

حکایت ما قبر بازها / لبخندی که فراموش نخواهد شد !

 

مقدمه

ما دارای یک فلسفه خاص برای خودمان هستیم . تشریح و تبیین این فلسفه برای خواننده خیلی مهم نیست . چیزی است مربوط به درونیات ما و لازم نیست که به هر دلیلی و به هر قیمتی بخواهیم آن را با دیگران به اشتراک بگزاریم یا بخواهیم برای کسی توضیح دهیم .

مختصر و مفید اینکه ما گمان می کنیم آنکه بصورت افقی زیر سنگ مزاری در گورستانی یا آرامگاهی خوابیده ،تنها دراز کشیده و به خاطر حصار سنگ و تنگی جا ،امکان سرزدن به ما ندارد و به ناچار و صد البته با اشتیاق ما ،که هنوز عمودی راه می رویم و عمودی این هوای آلوده را به داخل ریه هایمان می کشانیم ، به دیدارش می رویم.به دیدار کسی که ممکن است در این روزگار نفس نمی کشد اما به هزار و یک دلیل حتما،لزوما و اساسا زنده است !

وقت دیدار بهترین لباس هایمان را می پوشیم ، بهترین عطرها را می زنیم و با آرامش خاطر با صاحب مزار، درباره بهترین چیزهای مشترک حرف می زنیم .

ما قبر بازیم !

بله در شرایطی که فرصت دیدار دو نفر به صورت عمودی فراهم نباشد امکان دیدار یک نفر بصورت عمودی با یک نفر دیگر به صورت افقی نیز میسر است .نمونه اش تخت بیمارستان و دیگری همین کنار مزارها .

 برای ما زندگی ،ارتباط ،رفاقت ،دوستی و حتی طرفداری و مرام و معرفت با مرگ پایان نمی پذیرد . شاید احمقانه باشد اما ما برخی از بهترین و شیرین ترین و به یادماندنی ترین لحظات عمرمان را در کنار مزار کسانی که دوستشان داریم می جوییم . بله ما قبر بازیم .

 

حکایت لبخند

"لبخند" نازنینی است که تاکنون ندیده امش و گمان نمی کنم که توان دیدنش را داشته باشم . هر چند از یک مرام و مسلک هستیم و به همان چیزهایی که در بالا نوشتم اعتقاد داریم، اما حکایت تلخ و جانسوز او با مزارش آنقدر برایم تکان دهنده بود و هست که گمان نمی کنم با وجود اعتقاد به کوچکی دنیا ،بتوانم روزی او را ببینم و به همین دلیل است که دوستی ما تا به ابد با دوری پیوند خواهد داشت .

فصل مشترک دوستی همان است که گفتم و ماجرای تکان خوردن و آشفتگیم توسط "لبخند" ،دیدن چند تصویر بود از مجموعه عکس های او .

تصاویر به صورت فصل بندی شده و با اولویت های زمانی تنظیم شده بود و اتفاق وقتی افتاد که به ترتیب فولدرها را نگاه می کردم.

تصوایر فولدرهای ابتدایی ،تصاویری خیلی معمولی از روند شیرین زندگی عادی توام با خوشی و خرمی او و نامزد نازنینش در همین شهر خودمان . تصاویر بعدی سرخوش های سبز آن دو را با هم نشان می دهد و فولدر بعدی حال ناخوش احوال نامزدش را .

بعدتر فولدر ها بر اساس تاریخ های زمانی عکاسی در یک لوکیشن مشترک دسته بندی می شد . لوکیشن مشترک ،مزار نامزد جوان تازه پرکشیده ی "لبخند" است که او به مناسبت های مختلف تلاش می کند،شادی ها و خوشی های مشترکش را با او،آنجا مرور کند و البته گاهی وقت ها و در برخی از مناسبت ها (مثلا سالگرد پرکشیدنش) تلخی های روزگار را.

 

اما آنچه بیش از همه مرا به هم ریخت و چند روزی حالم را دگرگون کرد فولدری بود از عکس های یک جشن تولد.

 یک هفته تمام بعد از دیدن این فولدر به هم ریخته و پریشان بودم و گاهی وقت ها بی اختیار گریه می کردم .

فولدر عکس های یک جشن تولد بود . یک جشن تولد معمولی از همین جشن هایی که  بعضی شب ها در گوشه و کنار شهر توسط جوانان برپا می شود و در آن ساندویچی و نوشابه ای می خورند و کسی هم گیتاری با سوت می زند و بقیه هم لابد شادی می کنند و گاهی هم در آن اتفاقاتی ناپسند مثل حرکات موزون و ناموزون سر می زند.

اما غیر معمولش آنجا بود که جشن تولد را "لبخند" برگزار می کند .

سئوال -برای چه کسی ؟

جواب - برای کسی که مدت هاست از آن خانه کوچیده و در خانه دیگری ساکن شده است . آدم در نگاه اول ،اگر صاحبان عکس و این ماجرای تلخ را نداند،ممکن نیست متوجه این قضیه شود . همه میهمانان با شادی و خوشحالی جلوی دوربین ایستاده اند و عکس گرفته اند . شاه زاویه ی عکس ها ،خود "لبخند" است با لبخندی عجیب و سرخوشی به خاطر مراسمی که بر پا کرده .

پدر و برادر امیر هم در این میهمانی و جشن تولد عجیب حضور دارند و حاضر شده اند به شوق و احترام لبخند تن به این بازی سرخوشانه عجیب بدهند .تصاویر دیگر نشان می دهد که  کادوها را لبخند باز می کند .

این تصاویر سوژه بکری است برای یک داستان یا حتی یک رمان . اما من هیچ وقت توان و انسجام نوشتنش را نخواهم داشت وگمان می کنم  ارزش و حرمت این تصاویر انسانی فراتر از قاب کردنشان در محدوده یک داستان یا یک رمان است. هیچ وقت فکر نمی کردم یک فولدر عکس اینقدر بتواند روی من تاثیر بگذارد و به همین دلیل است که باور دارم تاب و توان دیدن این دختر را هیچ جای این دنیا و هیچ زمانی نخواهم داشت .

نمی دانم "شب یلدا"ی "کیومرث پوراحمد" را دیده اید یا نه . یادتان می آید وقتی را که حامد می خواهد برای دخترش که هزاران مایل از او دورتر است تک و تنها جشن تولد بگیرد . یادتان می آید زمانی که پلیس زنگ در خانه اش را می زند و او دچار سو تفاهم می شود و سرپلیس ها داد می زند و آشفته حال چیزی با این مضمون می گوید :

"...آره جشن تولده یه بچه است ولی بچه هم نداریم !"

این صحنه چقدر روی شما تاثیرگذار بود ؟چقدر شما را به هم ریخت ؟

 تصاویر جشن تولدی که لبخند برگزار کرده بسیار تاثیرگذارتر از این سکانس "شب یلدا" بود .

"هفت دقیقه تاپاییز"را هم لابد دیده اید . آنجا که "هدیه تهرانی" در سکانس پایانی فیلم قصد دارد برای کودک تازه درگذشته اش تولد بگیرد . با نویسنده فیلمنامه،"محسن طنابنده"، قبلا درهمین مورد حرف زدم و در همین وبلاگ نیز درباره اش نوشتم و دیدید که توان ادامه نوشتن میسر نشد ولی هرچه بود آنجا فیلم بود و بازیگر و اجرای نقش بر اساس سناریو و اینجا عین واقعیت است و هیچ کس در این پلان طولانی تلخ زندگی بعد از امیر نقش بازی نمی کند ،بلکه زندگی می کند!

حکایت آنچه بر سر ما در این دو سال رفت بماند . حکایت سیاست را هم کنار بگذاریم . از دل این همه نابسامانی و افسردگی عمومی و اجتماعی این مقطع ،از دل این همه سرگشتگی ها ،چیزهای عجیبی بیرون زد که به نظرم بعدها باید حسابی روی آنها مطالعه شود .باید ثبت و ضبط شود برای مرور دوباره شان در فرصتی مناسب .

"لبخند" یکی از آن حکایت های عجیب این ماجرا است . از شرح ماجرا به هزار و یک دلیل می گذرم و فقط به این یکی بسنده می کنم که "لبخند" یکی از نمادهای بارز عشق و شوق و شور است در گذار ما از سنت به مدرنیسم ،لبخند و ماجرای او از آن پرش های اساسی است که زن امروز برای گذار به یکباره چند پله را طی کرد و  در این دوسال چند سال بزرگ تر شد.

شد نماد شادمانه زیستن ،در جد و جهد و انقلاب درونی ما برای بیشتر دانستن و یاد گرفتن و در توالی فریاد زدن هایمان برای آنچه فکر می کردیم حق ماست .

از دل این اتفاق خوشایند/ناخوشایند بسیاری خودباخته و مرعوب درآمد،تعدادی خودفروش شدند،تنی چند منفعت طلب، کثیری مظلوم و تعدادی ظالم و جماعتی نیز خفه و گندیده حال.

اما کسی حسابی برای "لبخند" و کسانی مانند او در این تقسیم بندی ها باز نکرد . حکایت عشاقی که هیچ وقت فرصت نداشتند  به عشق و شورشان جنبه رسمی بدهند  و به خاطر همین شور و شوق شاید (و صد البته خواسته های دیگر) بود که با دیگران هم صدا شدند و  سرآخر به قول مجید ظروفچی ِ"سوته دلان"ساخته مرحوم  "علی حاتمی" ،سوته دل وار عاشقیتشان را به این تلخی پیوند و گره زدند.

روزگار تند و سریع می گذرد . سال های دیگر با هم خواهیم نشست و این وقایع را مرور می کنیم و دوستان تحلیگر تَرگُل و وَرگُل (از جایی دیگر مثلا از فضا یا آسمان نمی دانم چندم!!!)با جملات و کلمات قُلمبه و سُلبمه ،وضعیت ما را در دوره ای که خودمان حضور داشتیم ، دیدیم و شاهد وناظرش بودیم ،برای ما تشریح می کنند و برای ما آنچنان منظره ای خواهند ساخت که ممکن است با تردید در دیده ها ،شنیده هایشان را باور کنیم .

نوشتم در لحظه اکنون تا ثبت شود که عشق در روزگار ما معنی داشت !

 نوشتم که ما در عین شعور ،شور را می فهمیدیم !

 نوشتم که درمیان ما –درآن زمان -مرام و معرفت هنوز قدر و منزلت داشت !

 نوشتم که در فضای تنگ و بسته-آن زمان - "دوستت دارم"ها از زبان ما نیفتاد و چه بسا باور پذیر تر بود !

 نوشتم تا ثبت شود که برای آنچه می خواستیم گران ترین هزینه ها را دادیم و حتی از شور و عشق نیز گذشتیم !

 نوشتم تا ثبت شود که در اوج آن همه تلخی چگونه شور انگیزانه یک ماهی هرآنچه توانستیم شور به پا کردیم !

 نوشتم تا ثبت شود که درآن بحبوحه پوست انداختن جمعی ،چگونه پی به این همه انرژی های درونیمان بردیم ؟!

نوشتم تا ثبت شود که داشتیم یاد می گرفتیم می توان سرخوش بود ،می توان خوشی کرد ،می توان غم را از خود دور کرد و می توان به سر و صورت نکوفت ،می توان اخم نکرد ،می توان مهربان بود و می توان ...و ما در آن روزگار توانستیم !

 "لبخند " یادگار همان روزهای تلخ است . "لبخند" ثبت و ضبط می شود در خاطرات ما از روزگاری که دیدیم و تلخی هایی که چشیدیم و روزی از روزها –که ناچار خواهد آمد- با همان اسم شیرینش به مرور خواهیم نشست این روزگار را :با لبخند !

شاعر نیستم .اما با همه وجودم و با همه حس هایی که خدا داده ، در عجیب ترین لحظات و بعد از دیدن دوباره همان فولدرهایی که گفتم و در هم زیستی مسالمت آمیز با گریه ممتد ،شعری را برای لبخند نوشتم و برایش فرستادم .شاید هزار و یک ایراد محتوایی و شعری و ادبی بتوان از این شعر گرفت ،اما مهم نیست . مهم این است که پیامش به لبخند رسیده و  و مهم این است که لبخندش را تا در قاب لب هایش تا لحظه دیدار ِمحبوب حفظ کند.همین !

نمی دانم توانستم با محدودیت های زیادی که دارم منظورم را بیان کنم یا نه . شاید بعدها بیشتر به این مساله بپردازم .

شعر را بخوانید،از زبان پرکشیده  است برای لبخند :

 

اخم می کنم ،

تا ببینی جدی شدم .

چرا اینگونه سراغم می آیی ؟

من به تمنای گریه ات نیست،

که تا سال ها ،

تا قرن ها ،

تا پایان تلخی ،

زیر این خاک سرد ،

قصد خفتن کرده ام.

معرفتی مانده اگر،

یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته ،

برای من،

لبخند بزن ،لبخند !!

 

 ************

توضیح :

اول -کلیه عکس ها با اجازه ی "لبخند" در اختیار من قرار گرفته و با اطلاع او در اینجا منتشر می شود .

دوم – شما خواننده گرامی، به هیچ عنوان اجازه لینک این مطلب و استفاده از عکس های این پست را ندارید .


کلمات کلیدی: