پراکنده از فرزاد حسنی

مجموعه یادداشت ،داستان و نقادی( فیلم،تئاتر ،موسیقی و کتاب) پراکنده و گاه و بی گاه از"فرزاد حسنی" در محیط محترم وب

پراکنده نویسی های بی تاریخ
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠  

پراکنده نویسی های بی تاریخ

این ها را در طول چند روز اخیر که وبلاگ به روز نشده نوشتم و در صفحه فیس بوک گذاشته بودم همراه با عکسی ..حیفم آمد اینجا نباشد .....ترتیب نوشته ها نامنظم است و این بی نظمی عامدانه است برای اینکه احیانا در پی کشف خط و ربطی نباشید .نقل حال هایی است اغلب شخصی ...صادقانه با شما قسمت می کنم   :

 نیمه پنهان من در مان جمع

اول – کشف کردن !

کشف کردم...فهمیدم ...در دقیقه نود و چند قبل از سوت پایان بازی ...قبل از برد ...
لازم نیست بازی همیشه یک برنده داشته باشد ...مساوی گاهی بهترین نتیجه است ....فهمیدم لازم نیست برای همه سئوال هایت جواب پیدا کنی ....گرفتم که گاهی وقت ها بهتر است سئوالت همیشه سئوال بماند ...بی آنکه در تلاش برای پاسخش باشی...دقیقه نود و چند، درحاشیه شهر آنجا که هیچکس نبود جز من و تو خدا،همه اینها را خودم فهمیدم ،کشف کردم و گرفتم ...وقتی تو رفتی و من خط رفتنت را دنبال کردم ...از پشت میله ها!

متاسفانه تا لحظه اکنون عاقل نشده ام ،هنوز فکر می کنم !

 

 

دوم – بر مزار دکتر
دکتر ساعدی‌ که‌ اهل‌ تبریز بود،در روزهای پایانی عمرش در پاریس ، هر گاه‌ که‌ «بایاتی‌»های‌آذربایجان‌ را، که‌ سخت‌ دوست‌ داشت‌، می‌خواند، به‌ مرگ‌ در غربت‌ می‌اندیشید و در وصف‌ حال‌ خودواژه‌ها را این گونه جابجا می‌کرد :
"آی‌ اوجا داغلار
کلگه‌ لی‌ باغلار
من‌ غریب‌ اولسم‌، 
منه‌ کیم‌ آغلار؟"


ترجمه :

ای کوه های بلند 
ای باغ های پرسایه 
اگر غریب بمیرم 
چه کسی برایم خواهد گریست 

و من برایش گریستم........

 

 سوم – زیبا
نزدیک لادفانس و ساختمان های معروف آن جایی زسیدم که پیش از من زیبا رسیده بود و دست خطی گذاشته بود از خودش: ....
"حالا دیگر حقیقت را‌ ‌می‌دانم
این کاج سر سبز شاهد است
من و او با فصل‌ها غریبه‌ایم
سبز می‌مانیم!"

 

چهارم – استراسبورگ

استزاسبورگ شهری عجیب است با مردمانی نجیب ...همین!

 

 

پنجم – گپ های ثبت نشده

گپ زدیم مردانه ، از هر دری ...حرف زدیم رندانه و از هر زنی ...اعتراف های خوب همیشه زیباست :
آموختم و بیشتر دانستم ..فهمیدم و بالاتر رفتم و تو نگذاشتی تصویراین آموختن را ثبتش کنم...ضبطش کنم....این همه ی حرف های ناتمام را ....
دیدی که ناتمام ماند حرف ها .
دیدی که می توان بر سر شوق آمد گاهی با دیدن ناخوانده کسی از فرسنگ ها دورتر ..
.وقت رفتن گفتم دنیا خیلی کوچک است که من و تو امروز توانستیم در انتهای این کوچه یکدیگر را ببینیم و گفتم از فردا خبر ندارم اما امیدوارم دوباره ببینمت و تو گفتی امیدواری دنیا
همینطور تا ابد کوچک بماند برای دیداری دوباره ....
اما این دم آخری بگذار اعترافی کنم :
.همه حرف ها و گفته های میانمان در ذهنم ثبت شد ،ضبط شد و جاودان می ماند .افسوس می خورم برای مخاطبانی که محروم می مانند از دانستنش ...تو نخواستی و خواستن تو اصل است .
استاد!
رفیق! 
به قول عزیزی ،هر دقیقه هم نشینی با تو کلاس درس است و من به گمانم شاگرد باهوش و سخت کوش تو باقی خواهم ماند ..با کمترین امکانات و یک ذهن درگیر ....
تا دیداری دیگر ...تا زود

 

 

 ششم – چند دقیقه سکوت به احترام حاج آقا

یافارِجَ الْهَمِّ، وَ کاشِفَ الْغَمِّ، یا رَحْمنَ الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ وَ رَحیمَهُما
اى گشاینده اندوه و از بین برنده غم، اى بخشنده و مهربان در دنیا و آخرت،

صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، وَ افْرُجْ هَمّى، وَ اکْشِفْ غَمّى، یا واحِدُ یَا
بر محمد و آل محمد درود فرست و غم و اندوه مرا از بین ببر، اى یگانه،

 

هفتم – قهر کردم

اوزموشم امید وصلیندن ، اوزومدن کوسموشم
اویموشام ایللر بو ظاهربین گؤزون فیتواسینه
ایری لر دوز گؤزموشم از بس ، گؤزومدن کوسموشم

 

و ترجمه اش این می شود:
آنقدر به دوری صبر کردم که با صبر قهر کردم
دل از امید وصلت کندم ، با وصل قهر کردم
سالهاست که فریب این چشم ظاهربین را خوردم
از بس کجی ها را راست دیدم که با چشمم قهرکردم


پاریس-ایستگاه مترو ناسیون -ساعت یازده و نیم شب -عکاسی که همیشه همراه من است ...عکس می گیرد و شعر می دهد به من ....شعر می خواند برای من ....برای من ...برای من

ناسیون

 

هشتم – در کف بودن

اینجا بارون شدید می زنه ...نشستم دارم دیازپام ده محسن نامجو رو می بینم هی سیگار می گیره دستش آدم هوس می کنه ...متاسفانه نه کبریت دارم و نه فندک و...در این آب بازی طبیعت مانده ام از کجا و چژگونه آتشی مهیا کنم بی آنکه بخواهم سینه ام را شرحه شرحه کنم....از افاضات در غربت....

 

نهم – با ناتالی پورتمن
گفت بریم فیلم قوی سیاه رو ببینیم ؟
گفتم :نه 
گفت :خود ناتالی پورتمن هم تو سالنه امشب
گفتم :نه 
گفت :چرا؟
گفتم :واسه اینکه از اون نره خر خوشم نمیاد
گفت :ولی ناتالی..؟
گفتم :نیام بهتره ...بیام نوستال‍ژی ماتیلدا با اون شکم و وضع ناتالی به هم می ریزه ..آره نیام بهتره 
گفت :میل خودته از ما گفتن ...ولی تاتالی پورتمنه ها...

 
دهم – جشن نوروز در تروکادا
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
(حسین پناهی)
جشن ایرانیان برای نوروز در تروکادرو نزدیک ایفل

 

 

 یازدهم – آتش سوزی در پاریس

آتش سوزی در پاریس - دقیقا زمانی که ما بودیم تو کمتر از چند دقیقه بالای پنجاه ماشین آتش نشانی سر رسیدند و همه خیابون ها تحت کنترل دراومد...اینجا سقف هاش چوبیه و آتش سریع رشد می کنه و به همه جا سرایت می کنه ..بنده در کنار ماشین آتش نشانی نظاره گر کار ماموران مخلص آتش نشانی هستم...سریع کار می کنند و مؤدب

 

دوازدهم – ارغوان !

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
(شعر از هوشنگ ابتهاج(
پاریس - اول میدان باستیل

 

 

سیزدهم –تنهایی !

یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است
( سهراب سپهری ) 

وقتی خودم از خودم عکس می گیرم، خودم برای خودم شعر می خوانم و خودم برای خوشامد خودم عکس رو می زارم تو فیس بوک !
ساعت 12 شب - داخل مترو به سمت بوسی سن ژرژ

 

چهاردهم – دیزی خوری
فکر کن!
نوستالژی بازی تا چه حد ...اونم با ترشی و دوغ نعنا و سبزی خوردن با ریحون تازه رسیده از تهرون !!!
قیمت :فقط 10 یورو
(توضیح زیر عکس دیزی سنگی با گوشتکوب)
 

پانزدهم – در حکمت حمل مارلبرو قرمز و فندک!

رفیق شفیق ما ،که ظاهرا نقاط عطف مشترک از گذشته بسیار داریم، دائم می گفت: تو پاریس باید حتما محض احتیاط هم که شده یه فندک و سیگار( ترجیحا هم مالبورو قرمز) تو جیبت باشه ...بنده ساده هم فکر می کردم ما رو گرفته تا اینکه یکی دوباری اتفاق افتاد و بنده با ضرورت همراه داشتن سیگار در پاریس بصورت عملی آشنا شدم...اینم سیگار و فندک بنده در پاریس فقط برای احتیاط و رعایت نکات فنی ...فعلا هم که می بینید وسط کافه سلکت یکیشو دود کردیم ... کافه سلکت با جایی که شاهرخ مسکوب عزیز زندگی می کرد تقریبا شصت هفتاد متر فاصله داره ...پس نتیجه گیری کلی این که همه چی آرومه و ما منتظریم تا نخی دیگر از این پاکت سیگار بیرون بیاید...همین!
(در توضیح عکسی از عکاس وقتی حواسم پرت بود - بیرون کافه سِلکت وقتی فیل یاد هندوستان می کند و عکاس گرانمایه فرصت را از دست نمی دهد!)

 

شانزدهم – کنسرت از نوع نوتردامی !

دیشب آخر شب میهمان "پدی کلی"بودیم برای کنسرت آزادش روبروی نوتردام .با نظمی باشکوه و مثال زدنی با برگزاری جوانان و همکاری پلیس ...فقط سیستم صوتیشون خوب نبود دوتا مانیتور ال.ایی .دی بزرگ هم برای مردم گذاشته بودند تا از فاصله دور کنسرت رو ببین. "پدی کلی"از خواننده ها مذهبی و مشهوره که در خدمت کلیسا قرا داره

 

هفدهم – تقدیم به قلیان!

هر جای دنیا هم که باشد با یادت نفسی تازه می کنیم...حوالی سن میشل

(توضیح زیر عکسم در حال قلیان کشیدن در یک کافه هندی )

 

هجدهم - باور

هنوز باورم نمی کنم این بد عهدی ایام را،
من باشم و من باشم و من باشم و در این سال های گذرا خبری از تو نباشد!
اثری از تو نماند! 
لابلای تاریخ ،جایی در حافظه یا حتی زیر سنگی ستبر در آرامگاهی زیر سایه تک درخت نارنجی شاید...
کجایی ...به جستجوی تو بر درگاه کدامین رود یا کوه یا کویر یا شاید گردشگاه پشت یک سد اتراق کنم؟

 

 

نوزدهم – جناب سرهنگ

تصویر قذافی رو این روزها رو بیلبورد خیلی از میادین پاریس می بینم . برای اولین بار نگاهی عاقل اندرانه به جناب سرهنگ انداختم . دارم به زبان بی زبانی بهش می گم:"کارت تمومه جناب سرهنگ!"
(در توضیح زیر عکس من با سرهنگ قذافی)

 

 

بیستم – گریستن

هیچ چیز تلخ تر از این نیست که در لحظه تحویل سال زن میانسالی را ببینی که جوانی را در اغوش گرفته و هر دو  در تاریکی شب در گوشه ای زیر آسمان خدا سخت می گریند .یکی به جای پسر نداشته اش و آن دیگری به جای مادری که فرسنگ ها از او دور است و هر دو برای غربتی که گرفتارش هستند . یکی از تلخ ترین لحظات عمرم ...هیچ وقت فراموشش نمی کنم .....

(این مطلب رو تو فیس بوک نگذاشتم و از این صحنه هم عامدانه عکسی ثبت نکردم)


کلمات کلیدی: